Tuesday, June 26, 2007

پاسخ به خورشید خانوم

صنم عزیزم،

ممنونم که با سوال‌هایت فرصتی به من دادی تا منظورم را بهتر توضیح دهم.

ولی قبلش بهتر بود به عنوان یک توضیح درباره‌ی رابطه‌ی مالی و سازمانی خودت را با این کمپین و شادی صدر ذکر می‌کردی. چون مخاطب ما حق دارد که بداند منافع احتمالی هرکدام از ما از این تبادل نظر چیست تا بهتر بتواند قضاوت کند.

پرسیده‌ای:

۱) تو از کجا خواب نما شده بودی که نامه شاهرودی در راهه؟!

من خواب‌نما نشده‌ام. از وب‌سایت «میدان» خودتان این خبر را خواندم که:

با وجود احتمال دستور توقف حکم از سوي رييس قوه قضاييه، دادگستري تاکستانمقدمات اجراي سنگسار را فراهم مي کند

با وجود اينکه دفتر رييس قوه قضاييه در نامه اي به دادگستري تاکستان دستور احتمالي توقف حکم سنگسار را داده است، روابط عمومي دادگستري تاکستان اعلام مي کند: در حال آماده کردن مقدمات اجراي حکم سنگسار هستيم.

يکي از مقامات مسئول در دفتر شاهرودي اعلام کرده است که "ما آخرين دستور را به دادگستري تاکستان ابلاغ کرده ايم و متن نامه ي ارسال شده خوب و اميدوار کننده است."

وي در پاسخ به پرسش خبر نگار در مورد محتواي نامه گفته است که از دادگستري تاکستان محتوي را پي يگري کنيد. اما تاکيد کرده است که متن نامه خوب و اميدوار کننده است.

در تماسي که بلافاصله با يکي از مقامات دادگستري تاکستان گرفته شد، وي به خبرنگار گفته است که تا کنون به دست ما چيزي نرسيده و ما طبق آنچه قبلا اعلام شده در بهشت زهراي تاکستان آن دو تن را سنگسار خواهيم کرد.

در عين حال روابط عمومي دادگستري تاکستان اعلام کرده است که در حال آماده کردن مقدمات اجراي حکم هستند.

۲) چرا اگه نگران وجهه ایران و توطئه نئوکان ها برای حمله به ایران هستی، کاری نمی کنی که سنگسار از قانون ایران حذف شه که همه جا آبرومون نره با وجود قانونای این جوری؟ اگه ضد قدرت هستی، چرا قدرت "محلی" رو نقد نمی کنی؟ به هر حال وجود نقض قانون بشر تو ایران خودش یه بهانه ای هست برای اینکه وقتی حرف از اصلاح بزنی یه عده بهت بتوپن و بگن این رژیم اصلاح پذیر نیست! یعنی وجود انواع و اقسام نقض حقوق بشر خودش می تونه عامل براندازی باشه، پس یعنی تو براندازی، نه؟!

آرزوی من است که نه تنها سنگسار، بلکه هر قانون دیگری که باعث تبعیض بین حقوق زنان و مردان می‌شود،‌در هر سطحی، نابود شود. از همین زاویه، همان‌طور که همیشه گفته‌ام، من یک فمینیستم و به آن هم افتخار می‌کنم.

اما تو و رفقایت که من هم همیشه حمایتتان کرده‌ام خوب می‌دانید که قانون چیزی است که در مجلس تغییر می‌کند و اگر شما مثل دوستانتان در کمپین یک میلیون امضا دنبال نافرمانی مدنی نباشید (که می‌دانم نیستید) قاعدتا می‌دانید که سه راه برای این کار وجود دارد: یا خود نماینده‌های مجلس طرح می‌‌دهند، یا قوه قضاییه به مجلس پیشنهاد می‌دهد، یا دولت به مجلس لایحه می‌دهد.

همه می‌‌دانیم که بسیاری از مقامات بالا‌ی جمهوری اسلامی، از جمله رییس قوه قضاییه با حکم سنگسار به شدت مخالف است .هر چند فعلا آقای شاهرودی از اختیارات قانونی‌اش برای متوقف کردن آن استفاده می‌کند، ولی خودش هم خوب می‌داند که تا وقتی مجازات سنگسار از متن قانون بیرون نیاید، ریشه‌کن نمی‌شود و همیشه احتمال دردسرهای این چنینی در شهرهای کوچک هست.

ولی مگرندیدی که همین چند روز پیش قوه قضاییه اعلام کرد که دارد پیشنهادی به مجلس می‌دهد که قانون اعدام نوجوانان را به کل تغییر دهد تا بتواند این رویه غیرانسانی را به کل ریشه‌کن کند؟

حرف من این است که این کمپین‌های رسانه‌ای این چنینی که معمولا رقبای شما در جنبش زنان راه می‌اندازند و شما هم در کمال تعجب این هفته انجام دادید، هیچ ربط منطقی‌ای به روند تغییر قانون ندارد و حتی تاثیر منفی روی آنها می‌گذارد.

متاسفانه مثل بسیاری از «اصلاح‌طلبان»‌ این روزها، شما هم منافع فردی و گروهی و حزبی خودتان را به منافع کشور و مردمتان ترجیح دادید: با اینکه خودتان گزارش کردید که حکم شاهرودی مبنی بر توقف سنگسار به دادگستری محل ابلاغ شده و احتمال اجرای حکم سنگسار تحت چنین شرایطی تقریبا صفر است، به کمک رفقای نئولیبرال‌تان در سازمان‌های حقوق بشری آن کمپین رسانه‌ای جهانی را در عرض ۲۴ ساعت به راه انداختید و مغز صدها میلیون نفر دنیا را، درست شبیه کاری که مجاهدین خلق می‌کند، پر کردید از دو کلمه‌ی سنگسار و ایران. در حالی که می‌دانستید که فردایش که خبر لغو سنگسار اعلام شود دیگر هیچکدام از رسانه‌های نوحافظه‌کار یا نولیبرال (که تو و دوستانت ظاهرا از این گروه دوم بی‌خبرید) علاقه‌ای به پخش آن نشان نمی‌دهند یا لااقل به اندازه‌ی مساوی به آن نمی‌پردازند.

این کمال بی‌اخلاقی و منفعت‌پرستی گروهی همه‌ی شما بود و متاسفم که بگویم حتی گروه رقیب‌تان هم در جنبش زنان تا حالا شبیه به آن را انجام نداده بود. بجای اینکه به من تهمت و برچسب بزنید کلاه خودتان را قاضی کنید و برگردید و اشکال کارتان را ببینید و از آن درس بگیرید.

من همیشه با ساختار قدرت داخلی جنگیده‌ام و خودت میدانی که مثلا راجع به سانسور اینترنت چند سال است دارم فعالیت می‌کنم. ولی از مدتی پیش که به ساختار پیچیده‌ی قدرت بزرگتر یعنی امپراطوری آمریکا پی برده‌ام حواسم هست که این جنگ با ساختار کوچک‌تر قدرت، منجر به کمک به ساختار کوچکتر نشود.

برای همین هم سعی کردم کمی درباره‌ی آن فکر کنم و برای همین بود که به این نتیجه رسیدم که:

اولا گفتمان حقوق بشر و دموکراسی را امپراطوری آمریکا مدت‌هاست که ربوده است و خیلی سخت است که کاری راجع به ایران و کوبا و ونزوئلا و چند کشور دیگر در این دو گفتمان کرد که بیشتر به نفع مردم داخل این کشورها و مقاومت‌شان در برابر قدرت داخلی شود تا به سود ساختار قدرت غالب امپراطور.

ثانیا تنها حالتی که می‌توان با قدرت داخلی جنگید و در عین حال از کمک کردن به قدرت امپراطوری پرهیز کرد این است که آن را در مقیاسی داخلی،‌ به زبان فارسی و به شکلی غیررسانه‌ای و غیر خیابانی تعریف کرد و انجام داد. (من با الهام از ایده‌ی روشنفکر اورگانیک آنتونیو گرامشی اسم این جور پروژه‌ها را اورگانیک می‌گذارم، با جرقه‌ای که دوستم سیاوش در ذهنم انداخت.)

مثلا کمپین «منشوری از آن خود» شما یک نمونه‌ی عالی از پروژه‌ای اورگانیک است در گفتمان حقوق بشر. ولی برعکسش، پروژه‌ی «یک میلیون امضا» بهترین نمونه برای یک پروژه‌ی غیراورگانیک حقوق‌بشری است که همان‌طور که خودت می‌بینی این روزها تلویزيون صدای آمریکا دیگر بیشتر دنبال تبليغ آن است تا پروین اردلان و نوشین احمدی خراسانی.

۳) چرا وقتی که هاله اسفندیاری زندانه و دستش کوتاهه از تلاش هایی که براش می شه و کنترلی روشون نداره، می ری می گردی ببینی کی داره برای آزادی اش تلاش می کنه و تو بوغ و کرنا می کنی که فلان شخص مثلا طرفدار جنگ عراق بوده و اینا؟ چرا به خاطر اجندای خودت پرونده هاله اسفندیاری رو که به هر حال نقشی نداشته تو دعوت از آدم هایی که دارن برای آزادی اش تلاش می کنن سنگین تر می کنی؟


بگذار اول بگویم چرا با برخورد قانونی و قضایی با آدم‌هایی مثل هاله اسفندیاری اصولا موافقم.

فرض کن یک استاد علوم‌سیاسی آمریکایی که تابعیت ایرانی هم گرفته رفته باشد بقول دادابیس در دانشگاه امام صادق تهران و ده سال باشد که به عنوان رییس آنجا به باهوش‌ترین دانشجویان جمهوری اسلامی درباره‌ی نقاط ضعف سیاسی و اجتماعی آمریکا درس بدهد. در عین حال، نامش هم به عنوان عضو هیات مدیره یکی از زیرمجموعه‌های دانشگاه امام حسین سپاه پاسداران که راجع به مسایل نژادی در آمریکا به سپاه پاسداران و وزارت دفاع ایران مشاوره‌ی محرمانه می‌دهد آمده باشد.

شک نداشته باش که این آقا یا خانم آمریکایی به محض اینکه پایش را در خاک آمریکا بگذارد بازداشت خواهد شد و اگر شانس بیاورد و پس از دو سال ناپدید شدن سر از گوانتانامو در نیاورد، ماه‌ها توسط سازمان‌های اطلاعاتی و امنیتی آمریکا بازجویی خواهد شد و آخرسر هم توسط دادگاه به اتهام همکاری آگاهانه و فعالانه با دشمن آمریکا محاکمه خواهد شد.

هاله اسفندیاری دقیقا معادل برعکس این استاد آمریکایی فرضی ما است. او رییس بخش خاورمیانه در یکی از برجسته‌ترین و نخبه‌پرورترین مراکز آکادمیک سیاست خارجی آمریکا بوده، سال‌ها درباره‌ی جوانان، دانشجویان و جنبش زنان در ایران کار تحقیقاتی برای آمریکایی‌ها کرده و در عین حال در هيات مشاوران گروه جوانان موسسه‌ی تحقیقاتی رند (Rand) که مال پنتاگون است عضو است.

هر کس جای جمهوری اسلامی بود شهروندی با چنین مشخصات را حتما بازجویی و بازداشت و شاید هم محاکمه می‌کرد. ولی خب، اگر هنوز بخاطر تنفر کور از خامنه‌ای و احمدی‌نژاد انصافت را از دست نداده باشی، باید بدانی که جمهوری اسلامی هرگز زندان گوانتانامو برای مخالفان سیاسی‌اش درست نکرده است.

ولی رسانه‌ها و سازمان‌های «غربی»‌ حقوق بشر دارند جوری درباره اسفندیاری حرف می‌زنند که انگار ایران یک خانم مسن بی‌گناه را که به جرم اینکه فقط دلش برای وطنش می‌سوزد و دنبال نزدیکی دو کشور ایران و آمریکا است دستگیر و زندانی کرده.

اینجاست که یک دفعه آدم چیزهایی می‌بیند که معلوم می‌کند پشت این جور دفاع رسانه‌های و سازمان‌های حقوق بشر چیست. مثلا این کسی تو می‌گویی، زینب السویجی، یک زن عراقی تبعیدی ساکن واشنگتن است که سابقه‌اش را در حمایت از بوش برای حمله به عراق و نزدیکی‌اش به جنگ‌طلبان کاخ سفید مثل روز روشن است و فقط احتیاج به دو دقیقه جستجو در اینترنت دارد.

آن وقت اینکه سازمان عفو بین‌الملل با آگاهی از سابقه‌ی این زن می‌آید و از او دعوت می‌‌کند که به نفع هاله اسفندیاری و آزادی آن در نیویوک‌ سخنرانی کند مشخص می‌کند که نیت اصلی پشت این دفاع چیست. برای همین من به عنوان یک روزنامه‌نگار وظیفه‌ی خودم می‌بینم که این واقعیت تلخ را ببینم و گزارش کنم.

در واقع در این مورد دوم من موضوع‌ام خود هاله اسفندیاری نیست، چون توضیح دادم که چرا با برخورد قضایی با او توسط جمهوری اسلامی کاملا موافقم.

بلکه موضوع حرفم آشکار کردن نیت سیاسی پشت این جور حمایت‌هایی است که از طرف سازمان‌های حقوق بشر می‌شود و در واقع ربط دارد به همان ایده‌ی ربوده شدن گفتمان حقوق بشر که پایین‌تر راجع به آن صحبت می‌‌کنم.

۴) چطور تو کامنت چند وقت پیش من رو سانسور کردی، چون من گفته بودم "تو مخت گوزیده" اما حالا راه به راه به گوز آن لاین لینک می دی؟


من نمی‌دانم کامنت تو چی بوده. ولی در وبلاگ من چیزی که زیاد است فحش و بد و بیراه است که به اجازه‌ی خودم خوانندگان عزیز به بنده داده‌اند. مثلا ببین همین اصطلاح «گوزیده» را چند نفر تا حالا استفاده کرده‌اند. :)

ولی راجع به «گوز آن‌لاین» باید بگویم که بله. من قبلا هم گفتم که از آن هرجور بتوانم حمایت می‌کنم و حالا که به‌خاطر حکم دادگاهی کانادایی تعطیل شده باید بگویم که من بجز شماره‌ی آلفای آن در نوشتن و انتشار آن هم همکاری نزدیک کرده‌ام و این را هم افتخار خودم می‌دانم که بت «اصلاح‌طلبان» قلابی نولیبرال را که از فرط تنفر از رقیب سیاسی‌شان (احمدی‌نژاد و لاریجانی) به دامن دشمن کشور و مردمشان (آمریکا) افتاده‌اند شکستم.

اگر هم دقت کنی تمام جیره‌خواران و طرفداران آقایان که در اینترنت فارسی‌زبان فت و فراوان پیدا می‌شوند، ما را بایکوت کردند که نکند تشت رسوایی‌شان از بام بیفتد. آقایان و خانم‌های طرفدار آزادی بیان هیچکدام تحمل شنیدن نقد ما را ندارند.

ولی در هر صورت ما کارمان را کردیم و فعلا هم که از وب‌سایت فکاهی‌نویس دربار «ستون نظام» آقای هاشمی رفسنجانی بیننده بیشتری داریم.

طبق معمول هم می‌دانم که دو سال دیگر خیلی‌ها از جمله موج‌سوارانی مثل آقای فکاهی‌‌نویس می‌رسند به جایی که ما امروز هستیم و شروع می‌کنند به دفاع از جمهوری اسلامی و علی لاریجانی و حمله به نولیبرال‌ها.

حالا ببین، این خط و این نشان. چند ماه دیگر این ۱۳ شماره «گوز» تبدیل به یک نمونه‌ی کلاسیک از طنز سیاسی امروز ایران خواهد شد، همان روزی که وقتی ابراهیم نبوی نوشتن در جامعه را شروع کرد و بسیاری از تابوهای آن روز را شکست مردم روزنامه‌اش را روی هوا می‌بردند. خود من و تو یکی‌شان بودیم. یادت هست؟

قربانت،
حسین درخشان

Sunday, June 24, 2007

بیضه‌های احمدی‌نژاد، مغز خاتمی

اعتراف می‌کنم که فیلم دست دادن خاتمی با زنان را من اولین بار کاملا بطور تصادفی در یوتیوب پیدا کردم و در روز ۸ ژوئن در لینکدونی به آن لینک دادم. پایین آن هم با تحسین نوشتم که: خاتمی نزدیک‌ترین آدم جمهوری اسلامی به خمینی است.

چند روز بعد از آن، یک دفعه، ماجرا با پخش شدن لینک آن ویدیو در این طرف و آن طرف و پس از ورود کیهان به ماجرا و تهدید خاتمی تبدیل شد به یک مساله‌ی بزرگ سیاسی روز!

کیهان درست است که شم سیاسی ضد کاپیتالیستی و ضد آمریکایی‌اش از همه‌ی روزنامه‌های دیگر ایران قوی‌تر است و از این نظر قابل تحسین است، ولی این خشک‌مقدس‌بازی احمقانه و برداشت کودکانه‌اش از شریعت اسلام تمام آن نقاط مثبتش را از بین می‌برد. بگذریم.

من چند روز قبل از گذاشتن آن لینک در سالگرد درگذشت آقای خمینی حسابی از او تجلیل کرده بودم و در آن تکرار کرده بودم که خاتمی نزدیک‌ترین آدم به تفکر خمینی است و خلاصه اگر خمینی در سال ۲۰۰۷ در سن و سال و تجربه خاتمی بود دقیقا همین جور به دنیا نگاه می‌کرد که خاتمی. قبلا هم همیشه گفته بودم که خاتمی ورسیون ۲۰۰۷ خمینی از نظر سیاسی است.

با دیدن آن ویدیو به خاتمی بالیدم که چه سفیر جذاب و دوست‌داشتنی‌ای برای همه‌ی ما ایرانیان و حتی مسلمانان است. کسی که اینقدر برخوردش با دیگران انسانی و محترمانه و دوستانه است.

ولی راستش را بخواهید از واکنش خاتمی و آدم‌های دور و برش و دروغی خواندن این ویدیو حسابی جا خورم. بخصوص از حرفهای صادق خرازی که در ویدیو می‌توانید هیکل عظیمش را درست همان موقعی که خاتمی با آن دختران احتمال ایرانی ساکن ایتالیا دست می‌دهد با عینک آفتابی ببینید و بعد هم تکذیبیه‌ی بزدلانه‌ی خاتمی.

خاتمی خیلی راحت می‌توانست بیاید و بگوید که بله، من همیشه با خانم‌ها دست می‌دهم و برای این کارم از مراجع و خود رهبری هم فتوا دارم! باید این خشک مقدس‌ها را به این شکل در مقابل خامنه‌ای قرار می‌داد، نه اینکه با این حالت تدافعی ضایع مجبور شود در روز روشن دروغ به این بزرگی بگوید و ده‌ها هزار جوان اینترنت‌باز ایرانی را بیش از پیش از خود ناامید کند.

همیشه حمله بهترین دفاع است و خاتمی که می‌دانست خامنه‌ای به هر حال او را این طوری ضایع نمی‌کند باید توپ را در زمین رهبر می‌انداخت که اتفاقا هیچ بعید نیست که واقعا هم به دیپلمات‌ها و مقامات بالای ایرانی اجازه‌ی دست دادن با زنان را از نظر فقهی داده باشد. ولی الان واقعا آدم خجالت می‌کشد از این وضعیت. چقدر بی‌فکری!

همین است که هیچکس به اصلاح‌طلبان بخصوص نزدیکان رفنسجانی دیگر اعتماد ندارد دیگر. اینها هم می‌خواهند از مزایای بچه‌مسلمان بودن بهره ببرند و هم از مزایای به خیال خودشان «غربی و مدرن» بودن. انگار که به هیچ چیزی پایبند نیستند و هر جا منافع شخصی‌شان اقتضا کند، هر کاری حاضرند بکنند.

خاتمی با اینکه واقعا جنسش از جنس نوکیسه‌های بی‌پرنسیپ و تاجر رفسنجانی‌چی نیست، ولی با این دروغ گنده‌ای که گفت خودش را برای خیلی‌ها تبدیل کرد به نماد دورویی و بی‌پرنسیپی اصلاح‌طلبانه. کاشکی این فیلم از رفسنجانی یا حسن روحانی بود، چون آنها واقعا شایسته‌ی این نماد هستند، نه خاتمی بینوا که نه هرگز به فکر پول بوده و نه قدرت.

در فرهنگ ایرانی دورویی با اینکه به دلایل مختلف بسیار رایج است، اما جامعه برای کسانی که جرات دارند همه جا خودشان باشند و مثل دیگران تظاهر و ریاکاری و مخفی‌کاری نکنند احترام زیادی قایل است و در عین حال هم بسیار اعتماد می‌کند.

یکی از بزرگترین دلایل محبوبیت خمینی هم همین بود که همه جا خودش بود و برای خوش‌امد دیگران هیچوقت ظاهرسازی یا ریاکاری نمی‌کرد. احمدی‌نژاد هم تا حدی همین طوری است، منتها بدون اینکه هوش و قدرت تفکر و تجربه‌ی خمینی را داشته باد.

حافظ هم وقتی می‌گوید «واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند/ چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند» از همین نکته‌ی ظریف در سیستم ارزشی ایرانیان صحبت می‌کند که آن جور که معلوم است قرن‌هاست دست نخورده است.

می‌دانید چیست؟ گاهی با خودم می‌گویم که کاش می‌شد یا مغز خاتمی را به احمدی‌نژاد بدهیم یا بیضه‌های احمدی‌نژاد را به خاتمی.

آفتاب مال ريچارد پرل است یا حسن روحانی

آقا من مدتی است در فکرم که این وب‌سایت «آفتاب» مال حسن روحانی است یا مال ريچارد پرل؟ چنان خبرهای اغراق‌آمیزی درباره‌ی مساله‌ی اتمی می‌دهد که آدم شک می‌کند کسی که اینها را سردبیری می‌کند ایرانی است یا آمریکایی.

مثلا این خبر جدیدش را درباره‌ی تحریم‌های احتمالی تازه نگاه کنید. نوشته «در سومین قطعنامه تحریم ایران؛ هواپیماها و كشتی‌های ایرانی از حق فرود و ترانزیت محروم گشته و دارایی‌های دو بانك دیگر ایرانی نیز مسدود شوند. «ممنوعیت انعقاد قرارداد‌های تسلیحاتی با ایران»، «ممنوعیت سفر برخی مقامات بلندپایه امنیتی» و نیز «ممنوعیت ادامه فعالیت روسیه در نیروگاه اتمی‌ بوشهر» از دیگر مفاد قطعنامه سوم تحریم ایران بر اساس پیش‌نویس ارایه شده از سوی دولت انگلستان است.»

با توجه به سابقه‌ی کثیف این رفسنجانی‌چی‌ها و نفوذ گسترده‌ای که در رسانه‌‌های انگلیسی‌زبان دنیا دارند، به نظر من اصلا بعید نیست که خود آقایان با همکاری انگلیسی‌ها این خبر را درز داده‌اند تا مردم و مدیران میانی را در داخل ایران بترسانند و روی لاریجانی و خامنه‌ای فشار بیاورند. (اگر حوصله داشتم می‌رفتم ببینم خبرنگار این مطلب در رویترز که اسمش هست Carol Giacomo تا حالا با موسویان یا صادق خرازی یا ظریف فالوده خورده است یا نه. شوخی نمی‌کنم!)

آن وقت در صفحه‌ی اولش که همیشه پر از خبرهای مرتبط با برنامه اتمی است هیچ اشاره‌ای به مذاکرات تازه‌ی لاریجانی و سولانا که هر دو پس از مدتها گفته‌اند مثبت بوده نکرده است.

واقعیت آن است که ایران به رهبری لاریجانی و یک تیم بزرگ از آدم‌های جوان و باسواد دارد با زیرکی و اعتماد به نفس،‌ و البته پس از کنترل کردن احمدی‌نژاد خودشیفته و بی‌تجربه، پرونده را بر می‌گرداند به آزانس اتمی سازمان ملل و آدم‌های دور رفسنجانی و بعضی از «اصلاح‌طلبان» احمق آنقدر احساسات حزبی و حسادت‌های بچگانه و تنفر از رقیب جلوی چشمشان را گرفته است که برای اثبات حقانیت خودشان از تحریم شدن هر چه بیشتر ایران خوشحال هم می‌شوند. سابقه‌ی این تاجر-سیاستمدارها هم نشان داده است که حاضرند با خود اسراییل و آمریکا هم همکاری کنند تا رقیب داخلی‌شان را نابود کنند.

نوکیسه‌های خودباخته‌ی دور رفسنجانی دارند ممکلتشان را بخاطر تنفر شدیدشان از احمدی‌نژاد و لاریجانی و خامنه‌ای به قیمت مفت به آمریکا و انگلیس و اسراییل می‌فروشند.

Wednesday, June 20, 2007

شادی جان، آخرش به کی نفع رساندی؟

شادی صدر عزیز و گرامی،

از میان تمام فعالان جنبش زنان من همیشه تو و روش کارت را پسندیده‌ام و آن را به روش بخش دیگری از جنبش زنان که می‌‌خواهد کارش را در خیابان و شلوغ‌بازی رسانه‌ای در اینترنت و رسانه‌های خارجی پیش ببرد ترجیح داده‌ام.

چندبار هم آشکارا از کمپین ضد سنگسار تو و دوستانت حمایت کرده‌ام که سعی می‌کنید با تعامل با دفتر آقای شاهرودی و بدون سروصدا زنان مظلوم ایرانی را که در دو لایه (ساختار اجتماعی قدرت مردانه و ساختار قانونی) همیشه مورد ستم قرار گرفته‌اند نجات دهید.

همین‌طور به نظرم کاری را که در نوشتن «منشوری از آن خود» شروع کرده‌اید به شدت تحسین می‌کنم و همه جا از آن حمایت کرده و خواهم کرد.

ولی می‌خواهم سوالی درباره‌ی کمپین رسانه‌ای که از دیروز برای نجات دادن دو زن در شهر کوچک تاکستان شروع کردید بپرسم.

تو که می‌دانستی آقای شاهرودی به دادگستری تاکستان نامه‌ی رسمی داده و تقاضای توقف حکم سنگسار را کرده است. تو که می‌دانستی این نامه در راه است و به زودی رسما توسط دادگستری تاکستان دریافت و اجرا می‌شود و بر مبنای آن حکم سنگسار به دستور مستقیم آقای شاهرودی متوقف. پس چرا این کمپین رسانه‌ای را در اینترنت راه انداختی؟

اگر هدفت فشار روی خود شاهرودی بود که خودت میدانی آنها نیازی به این فشار نداشتند، چون آقای شاهرودی حتی قبل از کمپین رسانه‌ای تو هم به تاکستان دستور توقف داده بود.

اگر هم هدفت دادگستری تاکستان بود که باید بگویم حتی در کانادا که یکی از الکترونیک‌ترین دولت‌های دنیا را دارد، روسای دادگستری‌اش در شهرهایی چنین دورافتاده هنوز فرق ماوس و کی‌برد را خوب نمی‌فهمند. تو واقعا انتظار داشتی کارمندان دادگستری تاکستان مطالب «روز» و «وبلاگ‌های فارسی» را بخوانند و حتی قبل از رسیدن دستور شاهرودی از ترسشان سنگسار را متوقف کنند؟

حالا فرض کنیم هر دوی این اهداف قابل قبول است. ولی دیگر چرا کمپین رسانه‌ای‌ات را به فضای انگلیسی‌زبان رساندی؟ چرا اعلامیه‌ی رسمی به انگلیسی صادر کردی و در آن از سنگسار شدن دو زن در ایران در روز آینده خبر دادی؟

تو که میدانی الان تمام رسانه‌های اروپا و آمریکای شمالی منتظرند که کوچکترین خبر نقض حتی احتمالی حقوق بشر در ایران را توی بوق کنند و تا سه سال توی سر من و تو بزنند. تو که میدانی وقتی مثلا دیده‌بان حقوق بشر یا عفو بین‌الملل یک اعلامیه بدهند، در عرض چند ساعت تمام دنیا را پر می‌کنند.

شادی جان، تو که می‌دانستی این حکم تا چند ساعت دیگر بالاخره به تاکستان می‌رسد و امکان ندارد که آنها دستور شاهرودی را نادیده بگیرند. پس چرا به این راحتی به دشمنان من و خودت و همان زنانی که از آنها دفاع می‌کنی بهانه‌ی پروپاگاندای ضد ایرانی دادی؟

حالا ببین با این بهانه چه می‌کند. در یکی دو روز آینده ده‌هزار رسانه‌ در تمام دنیا خبر مربوط به سنگسار این دو زن را طوری می‌نویسند که انگار قطعی بوده و این زن‌ها، موقعی که آن مرد آمریکایی کم‌سواد طرفدار بوش دارد خبر آن را در فاکس‌نیوز یا سی.ان.ان می‌بیند، ساعتها است جان باخته‌اند. میلیون‌ها نفر در دنیا با خود می‌گویند: عجب رژیم بی‌رحم و غیرانسانی‌ای است این ایران. باید این زنان بی‌گناه را از چنگ این رژیم قرون وسطایی نجات داد.

ولی می‌دانی که فقط درصد کوچکی از این رسانه‌ها پس‌فردا خواهند گفت که: ببخشید بیننده‌های عزیز. راستش سنگسار این زنها به دستور رییس قوه قضایی ایران متوقف شده است و آنها هنوز زنده هستند. در نتیجه از میلیون‌ها نفری که یک قدم در ذهنشان برای حمایت از حمله احتمالی به ایران نزدیک شده‌اند، تنها چند هزار نفر متوجه می‌شوند که این اتفاق ننگین و سیاه را خود همین جمهوری اسلامی «شیطانی» مانع شده است.

بنشین و بدون پیش‌داوری یک لحظه با خودت فکر کن. خودت را از دعواهای داخلی سیاسی و حزبی ایران رها کن و بی‌طرفانه به این کاری که کردی نگاه کن و از خودت بپرس: سود این کار در نهایت به چه کسی رسید؟ ضررش چطور؟ آیا تناسبی بین این سود و ضرر می‌بینی؟ آیا حواست بود که ناخواسته داری بهانه‌ای جدید برای جنگ‌طلبان دنیا تولید می‌‌کنی؟

متاسفم که این را به تو که از همه بیشتر کارها و روشت را قبول دارم می‌گویم. ولی ماجرای خبر دروغ امیر طاهری را درباره‌ی اینکه ایران یهودیان را مجبور به پوشیدن بازوبند مخصوص کرده است یادت هست. لابد به خاطر می‌آوری که این خبر دروغ را چند صد میلیون نفر در دنیا شنیدند و چقدر از آنها روز بعدش از دروغ بودن این خبر مطلع شدند.

شرمسارم که بگویم با وجود تمام حسن نیت‌ات این کمپین رسانه‌ای ۲۴ ساعته‌ی اخیر تو و دوستانت تاثیر منفی مشابهی خواهد داشت.

Tuesday, June 19, 2007

خطر جدی است، بجنبید

آقا به نظر من این ماجرای کنگره‌ی همبستگی رضا پهلوی و سازگارا را باید جدی گرفت. بخصوص که در این چند روز آشکار شده که کل تلویزیون صدای آمریکا و رادیو فردا که پرمخاطب‌ترین رسانه‌های بیرون از ایران هستند، پشت این جریان هستند و حمایت جدی از آن را شروع کرده‌اند.

شهریار آهی که از چند سال پیش در واقع رضا پهلوی و کل این پروژه را می‌چرخاند در گفتگویی پس از این کنگره آشکارا اعلام کرده است که می‌خواهند به زودی یک دولت موقت در تبعید و نیز یک پارلمان در تبعید درست کنند.

از این ماجرا بوی بدی می‌آید. چون به قول روزنامه‌ی نومحافظه‌کار نیویورک‌سان اگر تا حالا پروژه‌ی براندازی (چه از راه حمله نظامی، چه از راه‌های دیگر) در آمریکا زیاد طرفدار نداشته، دلیلش این بوده که آلترناتیوی برای جمهوری اسلامی نبوده است. بعد می‌نویسد که این آلترناتیو امروز با این جنبش همبستگی دارد بطور جدی ساخته می‌شود.

من از یکسال پیش که مقاله‌ی معروف و کلیدی نیویوکر درباره‌ی شهریار آهی و رضا پهلوی و سازگارا منتشر شد دارم از روی اینترنت تمام حرکات و تحولات مربوط به اینها را با دقت بررسی می‌کنم. و باید بگویم که به نظر این بزرگترین خطری است که جمهوری اسلامی را در آینده‌ی نزدیک تهدید خواهد کرد.

مجاهدین خلق دیگر خطر بزرگی حساب نمی‌شوند، چون نه پایگاه مردمی دارند، نه زبان و گفتمانش در ایران یا حتی آمریکا طرفدار دارد (بخصوص بخاطر گرایش‌های قوی چپ‌شان)، نه کسی به آنها پولی می‌دهد و نه قدرت رسانه‌‌ای خاصی دارند.

ولی این جنبش همبستگی رضا پهلوی (که اتفاقا آگاهانه سعی می‌کند خودش را زیاد در روی صحنه به این جنبش نزدیک نکند و برای همین در نشست پاریس غایب بود) به کمک خاینان بی‌ارزشی مثل محسن سازگارا،علی افشاری، امیرفرشاد ابراهیمی توانسته دیسکورس و زبان جدیدی بسازد که هم در دنیا می‌تواند همه را جذب کند و هم در داخل ایران. این پتانسیل بزرگ را اگر به قدرت رسانه‌ای روزافزون آنها از طریق تلویزیون صدای آمریکا هم اضافه کنید، آنها را به خطری بسیار جدی برای ایران تبدیل می‌کند.

به نظر من جمهوری اسلامی (که همانطور که قبلا هم نوشته‌ام یک موی رهبرش با تمام خطاهایش به تمام دار و ندار اپوزیسیون آمریکا یا اروپانشین می‌ارزد) باید این خطر را جدی بگیرد و فکری برای آن بکند.

مهمترین تهدید به نظر من از طرف قدرت رسانه‌ای این جنبش وارد می‌شود.

جمهوری اسلامی باید به سرعت سیاست‌های رسانه‌ای‌اش را عوض کند و موقعیتی را که تلویزیون صدای آمریکا به دست آورده است نابود کند.

تلویزیون‌های داخلی باید در محتوای برنامه‌ها، بخصوص برای مخاطبان جوان، تغییر اساسی بدهد. تکیه‌ی افراطی مخرب بر شعایر مذهبی و پروپاگاندای احمقانه‌ی ضد غرب باید متوقف شود. برنامه‌سازان خوبی که به دلایل حزبی و عقیدتی منزوی شده‌اند باید دوباره به کار برگردند وشروع کنند به ساختن برنامه‌ی جوان‌پسندتر، بی‌طرفانه‌تر و خنثی‌تر از نظر مذهبی و با باز کردن فضای گفتگو و نقد اعتماد و توجه جوانان کوچه و خیابان را به دست بیاورند.

همزمان سیاست‌های کهنه درباره‌ی تلویزیون‌های خصوصی و ماهواره‌ای هم باید دگرگون شود. جمهوری اسلامی باید به کسانی که می‌‌خواهند کانال‌های تلویزیونی با کیفیت راه بیندازند ولی نمی‌خواهند قوانین مذهبی و سیاسی سفت و سخت را مو به مو اجرا کنند، اجازه بدهد که در بیرون از ایران شبکه‌های ماهواره‌ای راه بیندازند و حتی یواشکی از آنها حمایت مالی کند.

جمهوری اسلامی باید بفهمد که خطر تلویزیون آمریکایی مبلغ براندازی بسیار بیشتر از خطر یک تلویزیون ماهواره‌ای ضد آمریکایی است که در آن پسران و دختران جوان بدون ظاهری اسلامی و از موضعی بی‌طرفانه از منافع مردم و کشور و انقلاب ایران دفاع کنند.

پروپاگاندای دولتی ایران درباره‌ی مساله‌ی هسته‌ای، عراق، فلسطین و غیره باید از شبکه‌های داخلی حذف شود و به شکلی بی‌طرفانه و با ظاهری غربی از کانال‌های ماهواره‌ای شبه قانونی که مخفیانه توسط جمهوری اسلامی حمایت مالی می‌شوند ارايه شود.

آقای خامنه‌ای باید درک کند که هیچکس حرف مجری‌های ریشو و چادری لوس هرچند جوان تلویزیون ایران را درباره‌ی جنایت‌های آمریکا در دنیا باور نمی‌کند. اما همین حرف‌ها اگر با زبانی دیگر و توسط دخترانی فهمیده ولی بی‌حجاب و پسرانی باهوش ولی غیرمذهبی زده شوند، همه باورشان می‌کنند، چون حقیقت است.

حقانیت اصل جمهوری اسلامی در برابر فشار ناجوانمردانه‌ی آمریکا و متحدان اروپایی‌اش را میلیون‌ها نفر از مردم عادی دنیا و بسیاری از جوانان ایرانی‌تبار ساکن اروپا و آمریکای شمالی در این سالها فهمیده‌اند و نیازی به وادار کردن آنها به حمایت دروغین و متظاهرانه از اصل جمهوری اسلامی نیست. این آمریکا است که باید میلیرادها دلار خرج کند تا واقعیت‌های جلوی چشم مردم دنیا را تحریف کند و آن‌ها فریب بدهد.

وقت آن رسیده که جمهوری اسلامی قبول کند که تاکید افراطی‌اش بر شریعت و ظاهر اسلام، برعکس انتظارش، دقیقا به خطری امنیتی در میان جمعیت جوان تبدیل شده است و با اصرار بر این رویکرد دقیقا بر خلاف امنیت ملی جمهوری اسلامی است.

انقلاب ایران به رهبری خمینی و حمایت تقریبا تمام مردم ایران برای این نبود که مردم مذهبی‌تر و مسلمان‌تر شوند. برای این بود که مردم سلطه‌ی امپراطوری «غرب» را بر کشور و حکومت‌شان نمی‌‌خواستند. هشت سال مقاومت در برابر صدام حسین تا دندان مسلح برای این نبود که مردم به نماز و روزه‌شان بهتر برسند.

آقای خامنه‌ای، حالا که در عمل با نزدیک شدن به غیرمذهبی‌ترین حکومت‌های دنیا مانند کوبا و ونزوئلا و نیکاراگوا نشان می‌دهید که اولویت‌هایتان چیست، نگذارید بخاطر راضی شدن چهارتا روحانی قشری و خشک‌مذهب تمام رنج و آرمان این مردم و این انقلاب برای دست یافتن به آزادی و استقلال و عدالت نابود شود.

وقت کم است و خطر خارجی بیش از همیشه. بجنبید.

Friday, June 15, 2007

پدیده‌ی خطرناک عباس میلانی

وقتی داشتم سخنرانی عباس میلانی را در حضور مسوولان دفتر امور ایران در پنتاگون می‌خواندم، به این فکر افتادم که چقدر حرف‌هایش دارد با رضا پهلوی یکی می‌شود. بخصوص آنجا که راجع به نیاز اپوزیسیون به بیرون آمدن از پاردایم‌های قدیمی چپ و راست می‌کند و تاکیدش بر اینکه اکثریت مردم ایران از حکومت شدیدا ناراضی‌اند و بهترین راه برانداختن جمهوری اسلامی حمایت از دانشجویان و زنان و کارگران ساکن ایران است، نه حمله‌ی نظامی.

این‌ها دقیقا مواضع رضا پهلوی هم هست، فقط پهلوی، از روی بی‌سوادی و کم‌ذکاوتی، این حرفها را به شکل خشن‌تر و ضخیم‌تری می‌زند.

ولی فعلا رضا پهلوی با درست کردن پارلمان در تبعید انتصابی‌اش -- که با شرکت محسن سازگارا که احتمال فکر می‌کند می‌تواند روزی پهلوی را دودره کند و جایش را در رهبری این گروه بگیرد امروز در پاریس افتتاح خواهد شد -- از میلانی جلو افتاده است.

میلانی تا جایی که می‌دانم دارد سعی می‌کند یک سری از اصلاح‌طلبان آمریکاپرست (که ماشاله تعدادشان هم کم نیست) را که خاتمی بریده‌اند،‌ مثل گنجی و تحکیمی‌های سابق و صنعت‌گران حقوق‌بشر و فعالان فراری زنان، گرد هم بیاورد و یک جور مجمع مشورتی موثر تشکیل بدهد و خودش را به عنوان یک رهبر فکری برای براندازی به دولت آمریکا معرفی کند، نه رهبر سیاسی از نوعی که پهلوی می‌خواهد باشد.

البته این وسط باید مجاهدین خلق را هم فراموش نکرد. ولی دیگر در آمریکا هیچ‌کس، حتی دست‌راستی‌ترین جنگ‌پرستان هم به آنها محل نمی‌گذارد. برای همین تقریبا بیشتر فعالیت‌شان را به اروپا و با هدف تاثیرگذاری روی اتحادیه اروپا متمرکز کرده‌اند.

میلانی آدم باهوشی است و همین او را بسیار خطرناک‌تر از پهلوی می‌کند. درس‌خوانده است و سابقه‌ی فعالیت ضد شاه هم به عنوان یک فعال چپ دارد. (هر چند که الان به بک کاپیتالیست قسم‌خورده تبدیل شده است!)

من مدتها به اینکه آیا واقعا میلانی آدم خیرخواهی است یا اینکه حرامزاده‌ای مثل رضا پهلوی است که می‌خواهد هرجور شده حکومت ایران را به کمک مستقیم آمریکا نابود کند و هم ایران را دوباره به نوکر آمریکا تبدیل کند و هم خودش هم از این وسط به قدرت و نان و نوایی برسد.

ولی دیگر این اواخر مطمئن شده‌ام که عباس میلانی دلش برای من و شما و زنان و دانشجویان و کارگران ایرانی نسوخته است. اگر سوخته بود صبح تا شب به وحشی‌ترین آمریکایی‌ها برای راه‌های نابود کردن وطنش مشاوره نمی‌داد. اگر واقعا عقیده به گفتگو داشت و اینکه خود مردم ایران باید سرنوشت خودشان را تعیین کنند، بجای نشستن در کالیفرنیا و تشویق بوش به تعامل با ایران بر اساس برنامه‌ی براندازی‌اش، می‌رفت تهران و با خامنه‌ای گفتگو و تعامل می‌کرد تا بتواند از داخل وضع زندگی مردم را بهتر کند.

این دورویی را گنجی هم دارد. چطور می‌توان با گفتگو با آمریکا که خودش قبول دارد بزرگترین دشمن ایران است آن را اصلاح کرد، ولی وارد تعامل شدن با خامنه‌ای که حداقل ایرانی و هم‌وطن گنجی است گناهی نابخشودنی است و حتی نباید آن را امتحان کرد.

برای همین است که دیگر کسی در تهران گنجی را که تازگی‌های امضا می‌کند «اکبر گنجی، کالیفرنیا» قهرمان نمی‌داند. یا سازگارای زندان‌رفته و اعتصاب‌کشیده یا افشاری انفرادی رفته و...

به همان دلیل که مجاهدین خلق با پیوست به دشمن ابرای همیشه از چشم ایرانیان افتادند، آقایان ظاهرا «اصلاح‌طلب» فراری به آمریکا هم اعتبارشان را از دست داده‌اند. جالب است که این را هنوز نفهیمده‌اند.


راستی، بخاطر مشکلات فنی اگر می‌خواهید برایم کامنت بگذارید باید در وب‌سایت آیینه‌ی «سردبیر:خودم» در بلاگ‌اسپات این کار را بکنید.

Thursday, June 14, 2007

موجود ناقص بی‌رحم

باور کردن اینکه سید ابراهیم نبوی جملات پایین را نوشته باشد، دشوار است. ولی متاسفانه این واکنش او به عکس صورت بی‌جان یک جوان ایرانی کشته شده در جنگ با عراق است:


این کار کثیفی است که هر دفعه یک موجود ناقص را مثل گداها می آورید و می خواهید مردم از بی رحمی های آنان چشم پوشی کنند. لطفا خفه شوید و این لجن بازی را جلوی چشم آدم نیاورید اسمم را می نویسم. ..... برای اینکه ریا نشود.... دفعه قبل کثافت مجتبی شاکریرا نمایش دادید که صریحا دشمن حقوق مردم است و حالا یک جسد که باید به احترام کسی که نمی دانیم کیست از حق مان صرف نظر کنیم. هیچ افتخاری نداره کسی باعث مرگ احمقانه مردم بشه. --سید ابراهیم نبوی

پاراگراف بالا را با شناسه رسمی خودش در وب‌سایت مذکور (davarkhan) ‌نوشته است. ولی با شناسه‌های دیگری هم که آن موقع داشت (elina و mazyar)‌ و الان بخاطر تقلب بسته شده‌اند همین حرف‌ها را به زبان دیگری نوشته است که آنها هم شوکه‌آور است:

mazyar دو روز قبل گفت:
خدا یک موضوع احمقانه [مثل شهادت] را چرا باید قسمت ما بکند؟ انشاء الله قسمت شما بکند

sesami دو روز قبل گفت:
فکر نمی کنید این بازی ها احمقانه است؟ یک مشت جسد را هر دفعه به یک اسم به ما دارند می فروشند، یک بار به اسم جانباز، یک بار به اسم هم وطن، یک بار به اسم مدافع ناموس، یک بار به اسم فداکار، بس کنید، لطفا

elina دو روز قبل گفت:
چرا می گی بزرگی یک شهید؟ بیخودی داری به من و دیگران فشار می آری که مزخرفی رو بپذیرم. اصلا این چنین نیست. یک عکس رو داری بیخودی به من نشون می دی و مثل گداهای کلکته که دست بریده نشون می دن تا پول بگیرن پول می خوای؟ تو که پارسال هشتاد میلیارد پول برای همین شهیدای احمدی نژادی گرفتی، دیگه بسه، چقدر باید بدیم؟ چقدر باید آزادی و استقلال و حیثیت و فرهنگ مون رو بخاطر این شهدا باید بریزیم توی مستراح؟

elina دو روز قبل گفت:
جنگ رو کسانی مثل شهید همت کردند که در زمان زندگی شان هم به عنوان مسلمان در میان فرماندهان شناخته نمی شدند. ضمنا کسی به عنوان شهید حق نداره به ما بگه چی کار بکنید یا نکنید.

elina دو روز قبل گفت:
شهید همت تا 5 سال بعد از مرگش از طرف فرماندهی سپاه به عنوان یک لات بی سروپا شناخته می شد و شهید باکری به عنوان یک منافق، لطفا این دروغ هاغی کثیف تون رو توی صورت مون نمالید.

کل نظرات و واکنش‌های کاربران به آن عکس و نظرات نبوی را بخوانید. هرچند که بعید نیست، به سبک رفقایش ابطحی و خرازی که با آن بی‌شرمی راجع به دست دادن خاتمی با زنان دروغ گفتند، همه چیز را حاشا کند. ولی خوشبختانه همه‌ی اینها سند دارد که در صبحانه می‌توانید پیدا کنید.

پ.ن:
راستی، بخاطر مشکلات فنی اگر می‌خواهید برایم کامنت بگذارید باید در وب‌سایت آیینه‌ی «سردبیر:خودم» در بلاگ‌اسپات این کار را بکنید.

Tuesday, June 12, 2007

لينک‌دونی - Jun. 11

Saturday, June 9, 2007

ریچارد پرل سابقه‌دار

این روزها بیشتر رسانه‌های دنیا (از جمله یک سری ایرانی احمق یا خائن) جوری درباره‌ی برنامه‌ی اتمی ایران حرف می‌زنند که انگار ایران واقعا در حال تولید سلاح اتمی است.

با وجود اینکه آژانس اتمی سازمان ملل یا هیچ سازمان دیگری کوچکترین سندی درباره‌ی اینکه ایران در حال تولید سلاح هسته‌ای باشد به دست نیاورده است، حرامزاده‌هایی مثل ریچارد پرل (و نوچه‌هایش مثل رضا پهلوی) توانستند، در نتیجه‌ی جنگ روانی‌ای که درست کرده‌اند، فشار بر آزانس اتمی و نیز بی‌درایتی‌های پارسال ایران، ایران به شورای امنیت سازمان ملل بکشانند.

ولی این اولین باری نیست که این حرامزاده‌ها شواهد علمی و عینی را بخاطر منافع سیاسی‌شان نادیده می‌گیرند. این کار را از زمان جنگ سرد با شوروی کرده‌اند و الان هم درباره‌ی ایران و چند کشور دیگر ادامه می‌دهند.

مستند قدیمی کوتاهی
از تلویزیون پی.بی.اس نشان می‌دهد که همین ریچارد پرل، در مقام معاون وزارت دفاع وقت آمریکا، چطور حدود بیست سال پیش شواهد علمی و عینی را درباره‌ی آزمایش‌های اتمی روسیه نادیده می‌گیرد تا تصویری شیطانی از اتحاد شوروی بسازد.

در این ویدیوی پنج دقیقه‌‌ای دانشمندان آمریکایی به صراحت می‌گویند که روسیه با آزمایش اتمی‌اش پیمانی را نقض نکرده بود،‌ در حالی که پرل این شواهد را ندیده گرفته و با دروغ‌گویی آشکار شوروی را ناقض آن پیمان خاص معرفی کرده است.

درست شبیه به کاری که این جانورها دارند با ایران می‌کنند و یک سری از ما هم گول آن‌ها را خورده‌ایم و فکر می‌کنیم هرچه که جمهوری اسلامی می‌گوید دروغ است و هر چه اروپایی‌ها و آمریکایی‌ها می‌گویند راست است.

ویدیو را ببینید و برای دوستان گول‌خورده‌ی آمریکاپرست‌مان بفرستید:


Excerpt: Richard Perle preferred his ideological stance on the Soviet Union over the scientific evidence in the early 80s. He and his people (including Reza Pahlavi) are doing the same thing with Iran's legal nuclear program. Just watch this video.

Friday, June 8, 2007

آقا من شدیدا مشغول خواندن کشف تازه‌ی خودم، وبلاگ ناهید رکسان هستم. راستش طرف -- که فکر کنم در فرانسه هم زندگی می‌کند -- کمی مارکسیست کلاسیک می‌زند و برای همین به شدت ضد مذهب و اینها است. ولی به نظرم آدم دقیقی می‌‌آید و انرژی و پشتکارش در نوشتن جالب است.

توی نوشته‌هایش بدوبیراه به همه هست، ولی چیزی که من را جذب آن کرده نقد بی‌رحمانه‌ای است که بر آدم‌های هیپوکرات می‌کند و نیز بر رفسنجانی و گروه طرفدار و وابسته‌اش. حالا به نوشته‌های خوبش بعدا در لینکدونی لینک می‌دهد. ولی این خانم هرکس هست کارش درست است.

لينک‌دونی - Jun. 8

Thursday, June 7, 2007

نبوی عزیز، بجای محو کردن وارد دیالوگ شو

سید ابراهیم نبوی عزیز،

بگذار اول به تو تبریک بگویم که پس از سالها نوشتن یک طرفه حاضر شدی به خوانندگانت اجازه دهی پایین نوشته‌هایت نظر بدهند. این مساله و انرژی‌ای که تازگی‌ها برای وبلاگت می‌گذاری، برای تویی که در زمان عصر آزادگان ایمیل و اینترنت را سوسول بازی می‌دانستی و حتی با اصرار فراوان هم حاضر به درج ثابت آدرس ایمیلت در پایین ستونت نمی‌شدی، جهشی بزرگ به جلو است و شک ندارم که تو با این کار نشان دادی که یکی از پیشروترین افراد نسل خودت هستی.

مدتی است که مرتب تکرار می‌کنی که مصممی که من را بخاطر «آدم‌فروشی» از «صحنه‌ی اینترنت محو» کنی. روشت هم آنطور که خودت نوشته‌ای این است که با دوستانت تصمیم گرفته‌ای من را کاملا بایکوت کنید، به نوشته‌هایم ارجاع ندهید و اسمی از من نیاورید. خودت هم دیروز برای شاید پنجمین بار جلوی همه قول دادی که دیگر چیزی راجع به من ننویسی.

Ebrahim Nabavi and Hossein Derakhshan
نبوی در حال تلاش برای محو درخشان

ولی واقعا چرا به این نتیجه رسیده‌ای؟ چرا بر خلاف نقل‌قول مکرر خودت از ولتر که «من جانم را می‌دهم تا تو بتوانی حرفت را بزنی» می‌خواهی من را از صحنه‌ی اینترنت محو کنی و صدایم را خفه کنی؟ جه چیزی این تناقض را توجیه می‌‌کند؟

به من برچسب «آدم‌فروش» زده‌ای. صرف نظراز اینکه این جور لقب دادن به دیگران نشانه‌ی ضعف آدم در انتقاد منطقی از یک نفر است، هیچوقت درست توضیح نداده‌ای که منظورت از این کلمه چیست و با چه معیاری آن را راجع به من بکار می‌بری.

یک‌جا در وبلاگت نوشته‌ای که «رفتارهای کودکانه آدمی که می توانست یک موجود باشعور و اهل خرد باشد، منجر به زندانی شدن و ایجاد مشکل برای گروهی از بهترین آدمهای این کشور شده است.» و جایی دیگر«آدم فروش از نظر من کسی است که وقتی حکومت بدون هیچ دلیلی کسی مثل علی شاکری یا رامین جهانبگلو یا شادی صدر رو زندانی می کنه، شما حق ندارید دروغ های حکومت رو بخاطر اینکه فکر می کنید ممکنه این دروغها راست باشه تکرار کنید و جنایت رو تائید کنید یا به جنایتکار کمک کنید. »

اول اینکه لحن تحقیرآمیزت بیشتر از اینکه من را کوچک کند، به ضرر خودت است. چون نشان می‌دهد که از نشان دادن منطقی مخالفتت عاجزی و مجبوری از این کلمات تحقیرآمیز استفاده کنی چون در استدلال کم می‌آوری.

دوم اینکه، باشد، تو بردی. تو بزرگی و باشعور و اهل خرد و مخالف تو فاقد تمام این صفات. ولی اینکه رفتار من منجر به زندانی شدن کسی در ایران شده باشد را از کجا آورده‌ای؟ این یک تهمت ناجوانمردانه است و خودت هم می‌دانی که هیچ سندی برای اثبات آن نداری، ولی تکرارش می‌کنی. چرا؟ چون میخواهی با استفاده از همان روشی که در سالهای اول خاتمی در روزنامه‌های «اصلاح‌طلب» مخالفانشان را بجای نقد کردن بی‌آبرو می‌کردند، من را بی‌اعتبار کنی تا معلوم شود که فقط حق با توست.

اگر قرار بود کسی بخاطر نوشته‌های من به دردسر بیفتد تا حالا باید شیرین عبادی را صد بار در ایران اعدام کرده بودند. اتهامی که تو میزنی درست شبیه اتهام کسانی است که در سال ۷۸ تو و همکارانت را گرفتند و کتک زدند و زندانی کردند، چون آنها هم تو و روزنامه‌ات را مقصر شورش‌های خیابانی آن‌سالها می‌دانستند.

من به عنوان یک روزنامه‌نگار که وظیفه‌اش کشف و ارایه‌ی واقعیت‌ها و عریان‌کردن مناسبات شبکه‌ی قدرت است پای تمام نوشته‌هایم درباره‌ی کسانی که اسمشان را برده‌ای هستم و در فرصتی دیگر درباره‌شان مفصل‌تر توضیح خواهم داد.

ولی مثل اینکه تعریف تو از آدم‌فروشی با چیزی که ما فکر می‌‌کنیم فرق دارد. چون انگار هرکس را که واقعیت‌هایی درباره‌ی تو آشکار کند که به ضرر منافع مالی و سیاسی توست، آدم فروش می‌دانی. تو با این تعریف حتی روزنامه‌نگار هلندی ساکن تهران را هم که منتقد دخالت هلند در فضای سیاسی و رسانه‌ای ایران است (که تو از آن زندگی‌ات را می‌گذرانی) تنها به همین دلیل آدم فروش می‌دانی و مثل یک لمپن بی‌سواد تهدیدش می‌کنی. خودت دوباره بخوان (ماشالله پارگراف‌بندی هم که نمی‌کنی):

وقتی از ایران بیرون آمدم چند ماهی تند رفتم و پس از آن خودم را کنترل کردم، دیگر باید چه کنیم که شما بفهمید که ما برانداز نیستیم. حالا بدبختی ما یکی دو تا هم نیست. حالا دیگر جوان جویای نام سرگردان تورنتو و پاریس نیز ما را برانداز می خواند. از طرف دیگر به حکم مثل معروف کسی که به ما نپریده بود، کلاغ ورپریده بود، تازگی ها خواندم که توماس اربرینگ، جوانک هلندی که زمانی برای گزارش وضع ایران به تهران آمده بود و حالا برای اینکه بتواند در ایران خبرنگار بماند و وزارت اطلاعات به او گیر ندهد و از نان دانی ای که شرایط سخت کشور ما برای برخی خبرنگاران دودوزه باز اروپایی که در تهران طرفدار اصلاحاتند و در اروپا طرفدار احمدی نژاد، نیز نوشته است که من و دوستان همکار من، طرفدار براندازی هستیم. این جوانک حداقل سه سالی در تهران در میهمانی های دوستان پلاس بود و تازه فارسی یاد گرفته بود تا اینکه با خانم عکاسی ازدواج کرد و حالا شده است مکافات ما در ایران که اگر خدای ناکرده قرار است کسی از همکاران ما در داخل کشور کاری بکنند، باید مواظب باشیم توماس هم نفهمد.

و آدم فروش ها یکی دو تا نیستند

در سالهای اصلاحات دوستی داشتیم به نام توماس، جوانکی بود که فهمیده بود ایران جایی است که می شود از آن خبر گرفت و می خواست مهم ترین متخصص ایران در هلند باشد. توماس در تهران با نیوشا آشنا شد و با هم ازدواج کردند و هر دوی آنها پای ثابت مهمانی های دوستانه بچه های روزنامه نگار بودند. زمان گذشت و ما این سوی آب آمدیم و او آن سوی آب ماند، ماند و متخصص ایران شد. چنان متخصصی شد که حالا هر جا میان ایرانی ها هم در هلند بخواهیم حرفی بزنیم می گویند ولی واقعیت ایران اینجوری نیست. می گویم من خودم ایرانی هستم، پاسخ می دهند ولی توماس چیز دیگری می گوید. هفته قبل ترجمه مقاله ای از توماس اربرینگ را که در روزنامه های هلندی چاپ شده بود، می خواندم. در مورد شادی صدر نوشته بود: « در واقع مقدمات بازداشت شادی صدر دوسال و نیم پیش به گونه ای غیر عمدی توسط مجلس هلند ریخته شد.» معنی این جمله این است که اگر مجلس هلند دو سال و نیم قبل مصوبه ای برای پرداخت کمک مالی به یک شبکه تلویزیونی نداشت، دادگاه انقلاب شادی صدر را دستگیر نمی کرد. طبیعتا عامل مرگ زهرا کاظمی و قتلهای زنجیره ای هم مصوبه مجلس هلند است و لابد دستگیری هاله اسفندیاری و علی شاکری و نازی عظیما و خیلی های دیگر هم مصوبه مجلس هلند بوده است؟ به نظر شما مشکل از کجا ناشی می شود؟ جز اینکه یک خبرنگار می خواهد از ایران خبر تهیه کند و وزارت اطلاعات وی را تحت فشار قرار می دهد که اگر قرار است کارش را ادامه دهد، باید علیه مصوبه ای که برای ایجاد یک رسانه فارسی زبان در هلند چیزی بنویسد؟ این یک فرضیه نیست، این عین حقیقت است. مشکل این است که وزارت اطلاعات از طریق آدم فروش هایی که می خواهند بمانند یا برگردند علیه دیگران عمل می کنند. من هیج آدم ترسیده و بریده ای را محکوم نمی کنم، ترس حق انسان است، ولی آدم فروشی کار کثیفی است. آقای توماس اربرینگ وقتی برای من و مسعود بهنود و حسین باستانی و مهدی جامی و نیک آهنگ کوثر پرونده می سازد، و ما را برانداز و طرفدار جنگ با حکومت می داند، مسوولیت تمام عواقب آن را هم باید بپذیرد. قطعا ما می توانیم پای آدم فروش هایی از این دست که هم با وزارت ارشاد صفار هرندی لاس می زنند، هم سرشان را توی اتاق های انجمن صنفی روزنامه نگاران می کنند، هم از کمپین یک میلیون امضا خبر دارند، هم پای شان در مجلس هلند است و سیاست های وزارت خارجه ایران را به دولت هلند ابلاغ می کنند، از فضای شریف و سالم روزنامه نگاری ایران قطع کنیم.

یادت هست که فرمانده سپاه به همه‌ی روزنامه‌نگاران اصلاح‌طلب گفته بود زبان‌تان را می‌بریم اگر به نظام شریف اسلامی لطمه بزنید. تو الان همین حرف را داری درباره‌ی کسی که نظرش مخالف نظر توست می‌زنی. این را چطور توجیه می‌کنی؟

Ebrahim Nabavi and Hossein Derakhshan
نبوی آماده‌ی وارد شدن به دیالوگ با درخشان

پس از فهمیدن معنی آدم‌فروشی از نظر تو -- که احتمالا سیمور هرش و باب وودوارد و هر روزنامه‌نگاری که به نحوی مناسبات پنهان قدرت را آشکار کرده است شامل می‌شود -- می‌رسیم به استدلال تو برای اینکه انگیزه‌ی من از این «آدم‌فروشی» چیست. این کلید ماجرا است و چیزی است که طرز فکر تو را لو می‌دهد.

گمان برده‌ای که تغییر نگاه من به دنیا بخاطر آن است که می‌خواهم به ایران برگردم و چون نمی‌خواهم به زندان بروم یا به دردسر بیفتم، دارم از الان با خایه‌مالی جمهوری اسلامی و دفاع از مواضع آن وفاداری‌ام را به وزارت اطلاعات نشان می‌دهم تا وقتی پایم به تهران رسید با من کاری نداشته باشند. این را به شکل‌های گوناگون بارها و بارها تکرار کرده‌ای.

ولی حواست نیست که با این استدلال در واقع داری عمق تفکر خودت را رو می‌کنی. با ساختن این فرضیه ناخودآگاه داری نشان می‌دهی که اگر خودت روزی بخواهی به ایران برگردی از چندی قبل شروع می‌کنی به نوشتن مطالبی که به آنها عقیده نداری تا وزارت اطلاعات را خر کنی تا اذیتت نکنند و بگذارند بروی و برگردی.

کافر همه را به کیش خویش بیند. متاسفانه باید ناامیدت کنم و بگویم که مغز من اینطوری کار نمی‌کند. من اگر از این زبل‌بازی‌های نازل کوچه و خیابانی می‌کردم الان صدتا جایزه‌ی حقوق بشر برده بودم، چهل تا خانه‌ی مفت از شهرداری تهران گرفته بودم، شصت تا عنوان دانشگاهی جلوی اسمم ردیف کرده‌بودم، با پانصد فیلسوف موبور پسرخاله شده‌بودم و...

مغز من این طوری کار نمی‌کند که اگر می‌خواهم به چیزی برسم، به خودم و اطرافیانم دروغ بگویم. در هیچ چیزی هم اینطور نبوده و نیستم. حتی در زندگی رومانتیکم که آدم‌ها خود واقعی‌شان را نشان می‌دهند.

تغییر نگاه من به دنیا در اثر سفر کردن و خواندن اتفاق افتاده است و اتفاقا یک سال بعد از اینکه در ایران بازجویی شدم. اگر یادت باشد درست بعد از سفرم به ایران در بروکسل همدیگر را در کنفرانس حزب سبز آلمان درباره‌ی ایران دیدیم و من در سخنرانی‌ام آنجا کاملا مواضعی متفاوت با امروز داشتم، بخصوص درباره‌ی مساله‌ی هسته‌ای، نقش اپوزیسیون و حمایت اروپا از رسانه‌های اپوزیسیون.

من فعلا قصد رفتن به ایران را ندارم و قرار است یک سال آینده را ادامه تحصیل دهم. ولی حتی اگر هم بخواهم پس از آن به ایران برگردم، پای همه چیزش می‌ایستم. من تعدادی از قوانین ناعادلانه‌ی جمهوری اسلامی را آگاهانه و به دلایل مشخص خودم شکسته‌ام، ولی چون مشروعیت آن را قبول دارم به حاکمیت آن بر خودم به عنوان یک شهروند تن می‌دهم و آماده‌ام که برای نقض قانون‌هایش مجازات شوم. ولی این مانع از فعالیتم برای تغییر بخشی از قوانین و رفتارهای ناعادلانه‌ی جمهوری اسلامی نیست.

من مثل بقیه نیستم که فقط هر وقت جمهوری اسلامی منافع شخصی‌ام را تامین کرد، آن را مشروع بدانم. یک فعال باصداقت سیاسی وقتی خربزه می‌خورد پای لرزش هم می‌نشیند، وگرنه صلاحیت اخلاقی‌اش را مثل تمام اپوزیسیون خارج از ایران از دست می‌دهد. من نمی‌خواهم به این روز بیفتم.

اگر حاضری از موضع حق به جانب همیشگی‌ات پایین بیایی و بجای تلاش برای محو کردن فرد مخالفت، مثل یک آدم بالغ و دور از زبان تحقیر و اتهام با او وارد یک دیالوگ شوی، می‌توانیم بحث درباره‌ی مسایل مهمتر را که ریشه‌ی اختلاف نظر من و امثال تو است ادامه دهیم.

با احترام،
حسین درخشان

لينک‌دونی - Jun. 7

Wednesday, June 6, 2007

بخاطر خمینی، نه کورش و داریوش

به عنوان تنها ایرانی نامسلمانی که جرات دارد در قلب اروپا از خمینی و میراثش دفاع کند سالروز درگذشتش را رسما گرامی می‌دارم.

قبلا در نوشته‌ای توضیح داده‌ام که چرا خمینی را قهرمان خودم می‌دانم و چه چیزی است که به اواین همه ارزش می‌دهد. و اضافه کردم که چرا دنیا هنوز دو، سه دهه وقت لازم دارد تا اهمیت و ارزش خمینی را بفهمد، چون که تصویر او را رسانه‌های انلگوفون پس از ماجرای گروگان‌گیری و سلمان رشدی به ناجوانمردانه‌ترین شکلی مخدوش کردند و هنوز خیلی سخت است کسی او را از پس این پرده‌ی کلفت رسانه‌ای ببیند.

اهمیت خمینی در قرائتی انقلابی و جدید است که از اسلام کرد. اسلام و حتی شیعه که ذاتش بر ضد وضعیت موجود است، قرنهاست که تبدیل شده بود به ایدئولوژی طبقه‌ی حاکم در کشورهای مسلمان‌نشین و ابزاری برای توجیه استبداد شاهنشاهی. مثلا تمام مراجع شیعه با یکی دو استثنا در صد سال اخیر روابط بسیار نزدیکی با استبداد شاهنشاهی و قدرت‌های استعماری داشتند و به آنها کولی می‌دادند و کولی می‌گرفتند.

ولی خمینی اولین مرجعی است که بی‌باکانه استدلال می‌کند اصولا شاهنشاهی به عنوان یک سیستم حکومتی، نه تنها ناعدلانه و غیر انسانی است، بلکه اصولا حرام است. شنیدن این حرف الان ساده است، ولی فکرش را بکنید که با این حرف خمینی چطور سنت هزاران ساله‌ی شیعه و حتی اسلام را شکسته است.

ولی بعدا می‌بینید که پس از چند سال همین استدلال شجاعانه که روزی به خودکشی سیاسی می‌مانست باعث شد جریان چپ ضد شاه که دهه‌ها بود فقط برای زنده ماندن زور می‌زد با آمدن هزاران هزار جوان مذهبی که تحت تاثیر شیعه‌ی خمینیستی تبدیل به سخت‌ترین نیروهای ضد استبداد شده بودند جانی تازه بگیرد.

برداشت انقلابی خمینی از فقه شیعه و تلاش علی شریعتی در جا انداختن و مردمی کردن این قرائت چپ از تشیع (که به نظر من در جوهر تشیع موجود بود ولی باید بیدار می‌شد) بود که باعث شد یک اپوزیسیون کوچک چند صد نفره تبدیل شود به جنبشی میلیونی که با چند راهپیمایی عظیم توانست تاج و تخت شاه را سرنگون کند.

Hossein Derakhshan (Hoder)
روح‌الله خمینی در حدود ۵۰ سالگی

من از همین زاویه مخالف نظری هستم که می‌گوید خمینی انقلاب را از دست چپ ایران ربود و با بدجنسی آن را صاحب شد. اگر خمینی و برداشت انقلابی‌اش از شیعه نبود اصلا انقلاب نمی‌شد که کسی بخواهد آن را از کس دیگر بدزدد.

احمقانه‌ است اگر آدم مبارزه‌ی بیست ساله‌ی خمینی را تقلیل دهد به تلاش او برای نمازخوان و روزه‌گیر و چادربه سر کردن مردم ایران. هرچند که گروهی از شیعیان سنتی با نفوذ زیادی که در روحانیت داشتند بسیاری از این چیزها را به خمینی تحمیل کردند. ولی اگر یکی دو سال اول انقلاب را برگردید نگاه کنید می‌بینید که اصلا این خبرها نبود. (بروید به کتابخانه حسینیه ارشاد و شروع کنید به ورق زدن کیهان و اطلاعات سال‌های ۵۸ و ۵۹ و ۶۰ و خودتان ببینید.) ایران در دو سه سال اول بیشتر شبیه به کوبا بود تا عربستان سعودی.

مجری‌های تلویزیون، معلم‌ها و کارمندان دولت هنوز بی‌حجاب بودند، سینماها و ویدیوکلوپ‌ها هنوز فیلمهای خارجی پخش می‌کردند، موزیک خارجی هنوز رسما و قانونا فروخته می‌شد، روزنامه‌ها هر چه می‌خواستند چاپ می‌کردند و... خلاصه اصلا نمی‌شد گفت که مردم دنبال خمینی راه افتادند برای اینکه ایران را تبدیل به عربستان سعودی کنند.

هیچ‌کداممان دقت نمی‌کنیم که کلمه‌ی اسلام آخرین کلمه‌ی شعار اصلی انقلاب یعنی «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» است و اگر واقعا دین از همه چیز مهمتر بود، باید حداقل جایی بهتر در این شعار کلیدی می‌داشت. تازه در همین شعار هم اسلام در واقع به عنوان مدلی از حکومتی که جمهوری است تعریف شده است، نه بیش از این. این شعار می‌توانست با چیزی شبیه به «معنویت اسلامی» یا حتی «حکومت اسلامی» یا «مملکت خدایی» یا «مملکت حسینی» یا «مملکت محمدی» باشد.

برای فهمیدن ارزش خمینی باید ببینیم او چه می‌توانست بکند و نکرد. خمینی در سالهای اول با مقبولیت بی‌خدشه‌ای که داشت هر کاری می‌‌خواست می‌توانست بکند و ایران به هر طرفی که می‌‌خواست می‌توانست بکشد هیچ کس جرات و توان مقابله با آن را نمی‌یافت. او اگر می‌خواست می‌ةوانست ایران را به سمت عربستان پیش‌ببرد. می‌توانست هرگز تمایلی به قانون اساسی نشان ندهد، هرگز اهمیتی به مجلس و انتخابات و رای مردم ندهد، هرگز نهضتی برای افزایش باسوادان شروع نکند، هرگز حرف از مستضعفین و فقرا و عدالت اجتماعی و فاصله‌ی طبقاتی نزند، هرگز سینما و تلویزیون و رادیو را (که مذهبی‌ها اصولا حرام می‌دانستند) به رسمیت نشاسد و...

خمینی بی‌نقص نبود، همانطور که هیچ انسانی بی‌اشتباه نیست. او خیلی کارها را می‌توانست جور دیگری انجام دهد که نتیجه‌ی بهتری برای هدف درازمدت خودش داشته باشد. ولی حرف من این است که در کانتکست ضد استعماری و جنبش‌های استقلال‌طلبانه، اهمیت و ارزش خمینی و به تبع آن انقلاب ایران حتی از انقلاب کوبا و فیدل کاسترو بالاتر است. دلیلش مفصل است و شاید بعدا توضیح دادم.

من از کشوری آمده‌ام که در آن انقلابی چنین بزرگ با رهبری مردی چنین بزرگ رخ داده است و به این افتخار می‌کنم. شما هم اگر پیش‌داوری‌های منفی و استریوتایپ‌های ذهنی را کنار بگذارید، کمی ایران را از بیرون و در مقیاسی تاریخی نگاه کنید و در ضمن اردن و مصر و تونس و اسراییل را هم از نزدیک ببینید، مثل من به ایرانی بودنتان، نه بخاطر کوروش، بلکه بخاطر خمینی افتخار خواهید کرد.

لينک‌دونی - Jun. 6

Tuesday, June 5, 2007

«گوز آن لاین» کار من نیست، ولی باحال است

یک نفر یک وب‌سایت راه انداخته به نام گوز آنلاین و در آن می‌خواهد سبک روزنامه‌نگاری «روز» را دست بیندازد و از روش و جهت کار آنها انتقاد کند.

حالا چون من به آن لینک داده‌ام، ابراهیم نبوی که کم‌‌کم دارد فرق لینک و کامنت را می‌فهمد، فکر کرده این وب‌سایت کار من است و یک مطلب در وبلاگش نوشته و مثل بچه‌دوساله‌ها ذوق کرده که:آی مردم،‌ ببینن این حسین درخشان واقعیتش رو که گوزی بیشتر نیست اینجا نشون داده!

سازنده‌ی گوزآن‌لاین آمده برای نبوی کامنت گذاشته که: بابا، من این را ساخته‌ام. چرا الکی کردیتش را می‌دهید به حسین درخشان! یعنی نمیشه توی این دنیا یه نفر جز درخشان منتقد روز باشه؟ نبوی هم در جواب نوشته «شما خیلی کار زشت و بی ادبانه ای کردید که این سایت رو راه انداختید، ضمنا به این کار نمی گن انتقاد کردن، می گن فحاشی احمقانه.»

حالا همین جا رسما اعلام می‌کنم که من گوز آن‌لاین را نساخته‌ام و حتی پیشنهاد ساختش را هم نداده‌ام و هیچ نقشی در آن ندارم. ولی راستش را بخواهید خیلی از ایده‌اش خوشم آمد و با اینکه با چیزی که فعلا این هفته در آن است زیاد موافق نیستم (از جمله یکی گرفتن خاتمی با اصلاح‌طلب‌های قلابی نئولیبرال) سعی می‌کنم تا جایی که می‌شود به آن کمک کنم. (توضیح سازنده‌ی آن و دعوتش را به همکاری بخوانید.)

من مطلب جدی در نقد روز زیاد نوشته‌ام، ولی فکر کنم از این بعد طنز اثر بیشتری برای نمایاندن فکر پشت سر «روز» دارد.

در ضمن، مشکل مالی‌‌ام هم با روز با وساطت هیفوس بالاخره حل شد و «روز» قبول کرد که ماه‌ها از حقوق من را نپرداخته است و حقوق عقب‌مانده را در یک فقره چک برایم فرستاده است که همین روزها باید به دستم برسد. وقتی رسید به اتهامات ناجوانمردانه‌ای که کوثر و نبوی و دیگر وابستگان «روز» در این مدت زده‌اند پاسخ خواهم داد.

لينک‌دونی - Jun. 5