Monday, July 23, 2007

بودجه هلند نجس است برای دولت ایران، نه من بی‌دین

رفته‌اند در میان عکس‌هایی که از سفر تونس دو سال پیش، خودم و آگاهانه به فلیکر فرستاده‌‌ام کشف کرده‌اند که وای، این حسین درخشان فلان فلان شده با پول «نجس» هیفوس به تونس رفته و...

ببینید، من می‌فهمم که خیلی‌ها این روزها بخاطر منافع مستقیم شخصی یا جهان‌بینی سیاه‌وسفید‌شان با من از در دشمنی وارد شده‌اند و به صراحت گفته‌اند که می‌خواهند من را از صحنه‌ی اینترنت محو کنند. ولی دروغ پراکندن و بی‌انصافی هم حدی دارد.

اولا که من خودم در همان سفر چند بار نوشتم که به دعوت هیفوس به تونس رفتم و برای سخنرانی در پانلی راجع به سانسور اینترنت. اگر یادتان باشد یک گزارش هم راجع به آن نوشتم به عنوان «بحث داغ با خانم خوش‌رنگ در تونس»‌ و توضیح دادم که چه گفتم و چطور بخاطر بردن اسم خامنه‌ای در حرف‌هایم و نقد از جمهوری اسلامی مورد حمله‌ی شدید یکی از همین «کنشگران داوطلب» به نام سوسن طهماسبی قرار گرفتم. (جالب اینکه همین خانم طهماسبی یکی از فعالان باند شادی صدر در کمپین‌های مربوط به حقوق زنان است که بعضی از آشنایانش می‌گویند اصولا آمریکا را ول کرد تا برود ایران و از کنار صعنت حقوق بشر پول بیشتری در بیاورد.)

اتفاقا در همان سفر بود که آسیه امینی، علی اکبر موسوی و سهراب رزاقی را هم که از طرف هیفوس دعوت شده بودند از نزدیک دیدم و آن بحث پرحرارت با سوسن طهماسبی هم در حضور موسوی و رزاقی در همان غرفه‌ی هیفوس صورت گرفت.

دوم اینکه من همیشه کلمه‌ی «نجس» را -- درباره‌ی بودجه‌ی پارلمان هلند برای گوناگونی رسانه‌ای در ایران -- از دید سیستم اطلاعاتی ایران استفاده کردم، نه از دید خودم. من بی‌خدا را چه به نجس و پاک؟ استدلال من هم این بود که بخاطر اینکه وزارت خارجه هلند به یک موسسه بدنام آمریکایی به‌نم فریدام هاوس یکی از پروژه‌هایش («گذار») را بخشیده است کل این بودجه از طرف دولت ایران به یک پول نجس تبدیل شده است، نه از طرف من.

من همیشه گفته‌ام که منبع مالی یک پروژه اهمیتی ندارد و مهم محتوا و عملکرد یک پروژه است. حتی به صراحت گفته‌ام که اگر منبع مالی یک پروژه بطور مستقیم از دفتر دیک چینی هم بیاید ولی محتوا و عملکرد آن بر خلاف منافع مردم کوچه و بازار ایران نباشد، این پروژه از نظر من هیچ اشکال اخلاقی ندارد و من حاضرم به آن هر کمکی هم می‌توانم بکنم.

ملاک من برای قضاوت اخلاقی درباره‌ی پروژه‌های گوناگون کاملا موردی است و این سیاه و سفید دیدن‌ها کار محوکنندگان عزیز است نه من.

هر پروژه‌ای که دولت ایران انجام دهد الزاما موجه نیست و هر پروژه‌ای را هم که مثلا هیفوس یا دولت هلند یا وزارت خارجه آمریکا اتجام دهد الزما غیر موجه نیست.

مثلا پروژه‌ی موسسه شادی صدر (راهی) در دادن مشاوره حقوقی مجانی به زنان تحت ستم قانون مردسالارانه‌ی ایران برای اینکه بتوانند طلاق بگیرند یا حق حضانت بچه‌هایشان را به دست بیاورند کاملا موجه و مشروع (Legitimate) است. حالا پولش از هر جایی می‌خواهد بیاید مهم نیست. چون تمام منفعش بطور مستقیم به زنان تحت ستم ایران می‌رسد.

ولی مثلا کمپین رسانه‌ای همین شادی صدر و رفقایش برای مبارزه با سنگسار بخاطر اینکه بیشتر به سیاستمداران اروپایی و آمریکایی سود می‌رساند تا مردم بینوای تحت ستم در ایران، کاملا ناموجه و نامشروع (Illegitimate) است. باز هم مهم نیست پولش را هیفوس می‌دهد یا هر بنیاد دیگر.

برعکس آن، پروژه‌ی پرس.تی.وی دولت ایران به نظر من کاملا موجه و مشروع است و پولش هم از هرجا می‌‌خواهد بیاید مهم نیست. ولی مثلا پروژه‌ی کنفرانس هالوکاست احمدی‌نژاد در تهران کاملا ناموجه و نامشروع است، حتی اگر مثلا بخشی از پولش را هم بنیادهای غربی داده باشند.

ملاک من هم برای موجه ومشروع (Legitimate) دانستن یا ندانستن این پروژه‌ها همان تقسیم بندی اورگانیک و غیر اورگانیک است که بر اساس ایده‌ی آنتونیو گرامشی درباره‌ی «روشنفکری اورگانیک» ساخته شده و خواهش می‌کنم اگر آن را نخوانده‌اید، دوباره آن را با دقت بخوانید تا سوءتفاهم موجود رفع شود.

راستش باید بگویم که بسیاری از دشمنی‌ها و سوءتفاهم‌های موجودی که راجع به من این روزها ابراز می‌شود درواقع واکنش احساساتی کسانی است که نمی‌توانند بیرون از دیسکورس پرطرفدار و مسلط «اصلاح‌طلبی متکی به بازار آزاد و حقوق بشر» بیندیشند.

دیسکورس یا گفتمانی که من درباره‌ی ایران ارایه می‌کنم یک گفتمان تازه و متفاوت است و من برای جا انداختنش چاره‌ای جز تکرار چندباره‌ی مقدمات و اصول آن ندارم.

هرچند که این گفتمان در مقیاس جهانی چیز زیاد تازه‌ای نیست و در میان غیرایرانیان نیز طرفداران بسیاری دارد. ولی متاسفانه در فضای فکری ایران به دلایل گوناگون (از جمله سرکوب دیدگاه‌های متمایل به چپ توسط اسلامیست‌هایی مثل حجتیه و نیز کاپیتالیست‌هایی مثل باند رفسنجانی) این گفتمان همیشه خفه شده است.

یکی از فلسفه‌های پشت «چلغوز» دقیقا معرفی کردن همین گفتمان تازه و نیز به چالش گرفتن گفتمان مسلط بر فضای فکری ایران است، به روشی میان‌بر. یعنی در کنار نوشتن متن‌های تئوریک نخبه‌پسند باید در قدم‌های اول با رویکرد‌های خلاقانه (طنز زنده‌ی سیاسی) اول فضایی برای نفس کشیدن این گفتمان تازه باز کنیم.

Thursday, July 19, 2007

این «اعترافات» تلویزیونی برای من و شما نیست

من هنوز نتوانسته‌ام ویدیوی اظهارات اسنفندیاری، جهانبگلو و تاج‌بخش را ببینم، ولی متن حرف‌هایشان را هم به فارسی و هم به انگلیسی خواندم و تیزرهای تلویزیون را هم راجع به‌شان دیدم. برای همین باید حرفم را پس بگیرم و به دلیل پایین، بگویم که این برنامه کاملا در ایران و روی بیننده‌ی عادی بدون ماهواره موثر است.

نکته‌ی کلیدی این است که در سراسر برنامه هیچ اشاره‌ای به اینکه این سه نفر در زمان بازداشتشان این حرف‌ها را زدند نیست و این سه نفر (حداقل در قسمت اول برنامه) به عنوان متخصصان مسایل آمریکا معرفی می‌شوند که دارند برای ما روند کار سیاست‌سازی و تصمیم‌گیری آمریکا درباره‌ی ایران و روش تاثیر آنها را در فضای آکادمیک و روشنفکری ایران توضیح می‌دهند.

هنوز هم بیش از ۷۰ درصد مردم ایران ماهواره ندارند و اهل روزنامه‌های اصلاح‌طلب و اینترنت هم نیستند و اصلا نمی‌دانند که این سه نفر کیستند و این سخنان را موقع آزادی زده‌اند یا بازداشت. خیلی از آن‌هایی هم که اینترنت و ماهواره دارند اصلا نه سراغ وب‌سایت‌های سیاسی -- معمولا فیلتر شده -- می‌روند و نه حوصله‌ی دیدن صدای آمریکای و برنامه‌های سیاسی دیگر را دارند.

در نتیجه پس از دیدن این برنامه از پربیننده‌ترین کانال تلویزیونی و در بهترین ساعت پخش نتیجه ‌می‌گیرند که ۱) آمریکا چقدر پست و کثیف است ۲) وزارت اطلاعات چقدر در کار محافظت از ثبات ایران کارکشته و قوی است و ۳) روشنفکران غیرمذهبی متصل به رژیم طاغوت چقدر خاين‌اند

اگر دقت کنید واکنش شدید و پرقدرت رسانه‌های آمریکا هم با این وضعیت کاملا معنی تازه‌ای پیدا می‌کند.

برای آن هفتاد درصد مردم بی‌‌ماهواره و بی‌اینترنت، این اعتراض‌ها به نشانه‌ی عصبانیت آمریکا تعیبر خواهد شد از اینکه برنامه‌هایش لو رفته و ایران نه تنها «عواملش» را شناسایی کرده، بلکه آنها بخاطر عرق ملی حاضر شده‌اند به آمریکایی‌ها خیانت کنند و برنامه‌هایشان را لو بدهند.

از این نظر اگر نگاه کنیم به نظر من ایران با زرنگی تمام حتی واکنش آمریکایی‌ها را هم به نفع سای-آپ (عملیات روانی) خودش در داخل استفاده کرده است و این چیزی است که من و شما که یک اقلیت کوچک آگاه به واقعیت ماجرا را تشکیل می‌دهیم، نمی‌بینیم یا نمی‌خواهیم ببینیم.

این برنامه صرفا برای مصرف داخلی و روی بدنه‌ی مردمی پشتیبان جمهوری اسلامی ساخته و پخش شده و نه برای تاثیر روی من و شما. جمهوری اسلامی خر نیست و می‌فهمد که برای ایرانی‌های خارج نشین ضد جمهوری اسلامی حتی اگر خود دیک چینی را هم بیاوری تا بگوید برای سرنگونی جمهوری اسلامی بجز حمله نظامی چه نقشه‌های چیده است باور نمی‌کنند.

حالا امیدوارم دوباره دشمنان عزیز برندارند این تحلیل من را که از دید مردم عادی ایران مساله را توضیح دادم به عنوان حرف‌ها و عقاید خودم پخش کنند.

برای همین تکرار می‌کنم که به نظر من این روش اقرار گیری برای تاثیر گذاشتن روی افکار داخلی عمومی کاری غیر اخلاقی و غیر قانونی است، با وجود اینکه شکی به درستی بسیاری از فکت‌هایی که در اظهارات آنها بود ندارم و خوب می‌دانم که بسیاری از نولیبرال‌ها و نومحافظه‌کارهای آمریکایی و رفقایشان در اروپا شدیدا دارند پروژه‌ی براندازی بدون خشونت از نوع چکسلواکی و لهستان و گرجستان کار می‌کنند.

قبلا هم توضیح دادم که چرا به نظرم براندازی بدون خشونت جمهوری اسلامی هم هیچ توجیه اخلاقی یا منطقی ندارد. (بی‌توجیهی عملی‌اش را هم باید در فرصتی توضیح بدهم به زودی.)

Wednesday, July 18, 2007

رفسنجانی، معين و اینترپول

دارم به صفحه‌ی تازه‌ی اینترپول (Interpol) گوش می‌دهم. یاد تابستان دو سال پیش می‌افتم که رفته بودم ایران. چون تمام مدت توی ماشین یا موقع چک کردن ایمیلم با آن اینترنت گازويیلی داشتم به آهنگ‌های صفحه‌‌های قبلی آنها، یعنی انتیکز (Antics) و چراغ‌های درخشان را روشن کن (Turn on the Bright Lights) گوش می‌دادم. یادش بخیر.

الان صدای خواننده‌اش را که می‌شنوم همه‌اش یاد هوای گرم تهران و ستاد معین و ترافیک نزدیک غروب و هیجان آن روزها می‌افتم که آرام و قرار نداشتم. (البته گفته باشم که صفحه‌ی تازه‌ی اینترپل اصلا در حد صفحه‌ی اول و دوم‌شان خوب نیست.)

از دوسال پیش تا حالا خیلی فرق کرده‌ام و بزرگترینش اینکه از آن دیدگاه حزبی بیرون آمده‌ام که فکر می‌کردم هر کاری مثلا اصلاح‌طلبان بکنند درست است و هر کار مثلا احمدی‌نژاد بکند غلط است. هرچند که به اندازه‌ی الان ضد رفسنجانی بودم و یادم می‌آید با چه ترس و لرزی به همراه خبرنگار ایرانی لوس‌آنجلس‌تایمز رفته‌بودم به ستاد رفسنجانی تا هنگام مصاحبه او با عطریان‌فر آنجا باشم.

انگار که رفته بودم به اردوگاه دشمن و قايم شده بودم که یک وقت آدم آشنا نبینم و لو نرود که نفوذی ستاد معین‌ام. برای همین وقتی در راه پله‌ها اکبر منتجبی را دیدم به روی خودم نیاوردم و آرزو کردم که او هم مرا نشناخته باشد. (بعد که در شرق دیدمش معلوم شد که او هم به دلایل مشابه به روی خودش نیاورده بود که مرا می‌شناسد.)

بر خلاف تهمت‌هایی که درباریان رفسنجانی این طرف و آن طرف می‌زنند باید بگویم که من در مرحله اول به معین رای دادم و از آن هم پشیمان نیستم و سعی می‌کردم همه را هم قانع کنم که به رفسنجانی رای ندهند و در وبلاگم هم بر ضد او زیاد نوشتم.

در مرحله‌ی دوم هم که بالاخره بعد از بازجویی دوستانه چند ساعته‌ در ساختمان وزارت اطلاعات و عذرخواهی کتبی توانستم ایران را ترک کنم، در لندن به همراه بهزاد بلور و مسعود بهنود رفتیم به سفارت ایران و من تحت تاثیر دروغ‌های اصلاح‌طلبان که اگر احمد‌ی‌نژاد بیاید ایران طالبان می‌شود و امثال آن، با دلی چرکین، به رفسنجانی فاسد و عوضی را دادم که تقریبا هم از آن پشیمانم و خوشحالم که مردم این اشتباه من را نکردند و گول دروغ‌های اصلاح‌طلبان را نخوردند و بر اساس شم بی‌نظیر سیاسی‌شان فهمیدند که آن باند فاسد و خائن و جنایتکار رفسنجانی را نباید دوباره چهارسال آورد سر کار.

کسانی که علاقه دارند ببیند من آن روزها چطور فکر می‌کردم می‌توانند آرشیو ماه می، جون و جولای سال ۲۰۰۵ همین وبلاگ را بخوانند تا خودشان قضاوت کنند.

کسانی هم که فکر می‌کنند همه مثل خودشان فقط براساس پول و قدرت تغییر مواضع می‌دهند و برای همین من را به پول گرفتن از خامنه‌ای و کار کردن برای وزارت اطلاعات متهم می‌‌کنند، می‌توانند هر جور دلشان می‌خواهد فکر کنند.

Tuesday, July 17, 2007

پاسخ به امین ثابتی

امین ثابتی عزیز،

خوشحالم که این سوال‌ها را پرسیدی. لطفا جواب‌های من را پایین نوشته‌ات منتشر کن تا خوانندگانت بتوانند پاسخ من را هم بخوانند:


۱) شما که اینقدر دلتان برای ایران و مردمش می‌سوزند، چرا به ایران نمی‌آیید تا در بطن جامعه و در کنار هموطنانتان از تمامیت ارزی این مملکت دفاع کنید؟ من هم اگر در فرانسه، هلند و... بودم، می‌توانستم تا دلتان بخواهد از این مزخرفاتی که شما به هم می‌بافید را تکرار کنم و سایت‌هایی مانند چلغوز، گوز آنلاین و... را بسازم. این کار شما مانند همان‌هایی است که شما از صبح تا شب به آنها گیر می‌دهید. از رضا پهلوی بگیر که هر سال نامه‌ و یا پیام فدایت شوم برای ملت ایران می‌فرستد تا شخص خودت!


همان اعلامیه حقوق بشری که مطمئنم تو هم آن را قبول داری می‌گوید که هر کس حق دارد هر جا بخواهد زندگی کند. در نتیجه حرف تو این است که من از حق خودم در انتخاب محل زندگی‌ام بگذرم.

دیگر اینکه من الان خارج از ایران بهتر می‌توانم از مشروعیت مملکتم و انقلاب آن دفاع کنم تا توی ایران. دلیلش را هم خودت می‌دانی که محدودیت‌های فنی و وجود یک سری آدم خشک‌مذهب عقب‌مانده است که دوست و دشمن‌شان را از از هم تشخیص نمی‌دهند.

ولی قبلا هم گفته‌ام که اگر یک وقت آمریکا یا اسراییل به ایران حمله کند برمی‌گردم و هر کاری از دستم برمی‌اید برای دفاع از مردم کشورم و حکومتی که انتخاب کرده‌اند خواهم کرد.


۲) چگونه شد که از زمان دیپورت شدنت از آمریکا، به یک باره آمریکا، بوش و صدای آمریکا، جلاد و ستمگر و مستکبر شدند؟


من قبلا هم چند بار توضیح دادم که مشکل من با آمریکا هیچ ربطی به توانایی وارد شدن یا نشدن به خاک آن ندارد. این خیلی بی‌انصافی است که اینطوری عقاید یک آدم را به مسایلی شخصی نسبت دهی. من هم با همین سبک استدلال کردن می‌توانم بگویم تمام مخالفت تو هم با جمهوری اسلامی برای این است که مثلا نیروی انتظامی یک بار گرفته و اذیتت کرده است. حالا تو بالا بیا و پایین برو که این‌ها به هم هیچ ربطی ندارد.

اگر دوست داشتی می‌توانی نوشته‌های ضدآمریکایی من را مدتها قبل از اینکه آن مشکل کذایی پیش بیاید بخوانی و ببینی قبل و بعد از آن ماجرا هیچ تغییر خاصی در عقایدم رخ نداده است.

۳) زمانی که در مصاحبه‌های صدای آمریکا با حرص و ولع، وبلاگ شخصی خودت را در رسانه‌ای که 25 درصد مردم ایران آن را نگاه می‌کنند، تبلیغ می‌کردی تا هم پولی گرفته باشی و هم تبلیغی مجانی، چرا از این حرف‌ها نمی‌زدی؟

اولا که من برای سه بار شرکتم در میزگردی با شمای احمد بهارلو هیچ پولی دریافت نکرده‌ام. هر سه بار هم درباره سانسور اینترنت و راه‌های مقابله با آن حرف زدم که واقعیتی انگار نشدنی است و من هم خودم قربانی و معترض آن هستم و برای بهبودش تلاش می‌کنم. اتفاقا بار سومش پارسال تابستان بود، یعنی بعد از آن ماجرای آمریکا، که من از پاریس و با ماهواره در برنامه حضور پیدا کردم و اتفاقا حرف‌هایی که در برنامه‌ی آخر زدم بسیار به حرف‌های الانم نزدیکی دارد و امیدوارم بتوانم ویدیوی کامل آن را پیدا کنم تا خودت ببینی و قضاوت کنی.

ولی خب، برنامه راجع به آزادی بیان در اینترنت بود و امکان و فرصت آن نبود که من درباره‌ی مسایل دیگر حرف بزنم. اگر فرصت دیگری پیش بیاید (که با توجه به مواضع اخیر من خیلی بعید است) حتما همین حرف‌ها را از آنجا هم خواهی شنید.

۴) حسین خان، مگر مدرک تحصیلی شما چیست که اینگونه خودتان را با فضل و کمال می‌دانید؟

اگر می‌خواهی بگویی که در این زمینه از هزاران دکتر، تجربه و دانشت بیشتر است، باید بگویم که تحصیل در یک رشته (حال روزنامه‌نگاری باشد و یا چلغوز فروشی) باعث ایجاد شعور شخصیتی در فرد می‌شود که متأسفانه شما از آن بویی نبرده‌اید. هر فردی با پا گذاشتن در محیط دانشگاه، چه بخواهد و چه نخواهد، بر اثر تماس و گفتگو با افراد تحصیلکرده، دارای یک شخصیت خوب (هر چند ظاهری) می‌شود. پس بهتر است همانند دیگر رفقای وبلاگ‌نویسد برای خالی نبودن اریزه، یک دکترا (از نوع پولی‌اش) دریافت کنی!

مدرک برای آدم قدرت استدلال و فهم و شعور نمی‌آورد و خودت هم با دیدن این همه دکتر و مهندس قلابی در آن مملکت این را خوب می‌دانی. مهم آن است که آدم دنبال دانستن بیشتر باشد و از بخاطر لج‌بازی از دانستن فرار نکند. من هم دقیقا در نتیجه‌ی خواندن و حشر و نشر با آدم‌هایی روشن و باسواد و سفر کردن به اینجایی که می‌بینی رسیده‌ام که تو نمی‌پسندی.

اینکه تنها به خاطر اینکه یک نفر مثل تو فکر نمی‌کند او را کم‌سواد بدانی نشانه‌ی ضعف فکری تو در آوردن استدلالی دربرابر استدلال مخالفت است.

ولی به هر حال من هرگز از تلاش برای یادگرفتن و دانستن بیشتر ننشسته‌ام و هیچ ابایی هم از درس خواندن بیشتر و گرفتن مدرک ندارم. به هرحال آدم هر چه بیشتر بداند می‌فهمد که چقدر هنوز کم می‌داند.


۵) آقای درخشان، ذهنیت شما چنان پَست است که فحاشی در یک وبلاگ را نشانه‌ی نترسیدن و شجاعت می‌دانید. به یاد دارم زمانی شما برای اثبات اینکه طرفدار ایران و سیستم حکومتی‌اش نیستید، به رهبر ایران فحاشی کردید! شما آنقدر جلف و کج فهم هستید که فحاشی کردن به یک انسان را نشانه‌ی شجاعت می‌دانید، در صورتی که شجاعت یعنی اینکه در راه مملکتت جان بدهی، در درون مملکتت بمانی و با بدی‌ها مبارزه کنی و... آیا شما این کارها را کرده‌اید؟ من که به یاد ندارم!

خوانندگان می‌توانند قضاوت کنند که چه کسی اینجا به طرف مقابلش توهین می‌کند. رهبر ایران هم اگر شکایتی بخاطر توهین من داشته باشند خودشان بهتر بلدند آن را مطرح کنند. بهتر است شما وکیل و وصی خودتان باشید.
من ادعای شجاعت ندارم. یک خانه اینترنتی دارم که هر از گاهی چهار پاراگراف در آن عقیده‌ام را می‌نویسم و معتقدم همه باید آزاد باشند هر چه خواستند بنویسند. نگرانی و دلسوزی برای مردمم را هم اگر کسی غرق نداشته باشد از لای نوشته‌هایم می‌بیند و من نیاز ندارم به آن تظاهر کنم.

در عین حال دفاع من از انقلاب ایران اصلا وجهه ناسیونالیستی که فکر می‌کنی ندارد. من همان اندازه از حکومت‌های مستقل دنیا که جلوی امپراطوری آمریکا ایستاده‌اند دفاع می‌کنم و مطمئن باش اگر ایران زیر اینهمه تهدید نبود به کوبا یا ونزوئلا یا کشورهای مشابه می‌رفتم و به آنها کمک می‌کردم.

۶) پس بهتر است شما همان آبجو متمدنانه‌ی خودتان را بخورید و بی‌خیال ایران و مردمش شوید.


خیلی ممنوم، ولی من نه زیاد از آجو خوشم می‌آید و نه به هیچکس اجازه می‌دهم اینجوری برایم تکلیف تعیین کند که راجع به چه چیز نگران باشم یا نباشم.

اثرات «چلغوز» بر مجسمه‌های آزادی بیان

فکر نمی‌کردم این «چلغوز» ما در همین چند شماره این اندازه موثر بوده باشد و آن روی شخصیت بسیاری از مدعیان آزادی بیان و حقوق بشر را به این سادگی نشان دهد.

آن از جهانشاه جاوید، سردبیر وب‌سایت ایرانیان، که با شعار «هیچ چیز مقدس نیست»‌اش خود را مجسمه‌ی آزادی بیان نشان می‌دهد. ادعای او این است که هر چیزی خوانندگان برایش بفرستند منتشر می‌کند و چند بار هم در جواب اعتراض من به مطالب پر از افترا و کاملا توهین‌آمیزی که بر ضد من منتشر کرده (مثلا «عمو درخشان») گفته است که کسی را سانسور نمی‌کند و اگر من هم جوابی دارم برایش بفرستم و منتشر خواهد کرد.

ولی مثل اینکه برای آقای مجسمه آزادی بیان، عباس میلانی و گنجی و عبادی آن قدر مقدس هستند که هیچ کس حق ندارد به ابروی بالای چشم آنها اشاره کند.

این هم از ابرهیم نبوی که کم‌کم واقعا دارم به این نتیجه می‌رسم که یا واقعا منافع شخصی و گروهی‌اش با «چلغوز» و نوشته‌های من به خطر افتاده، یا اینکه واقعا عاشق و شیفته‌ی بی‌قرار من است، ولی علاقه‌اش را به متلک انداختن و تهمت زدن فقط بلد است ابراز کند.

نبوی این روزها، به یکی از این دو دلیل بالا، عشق قدیم‌اش احمدی‌نژاد را کاملا فراموش کرده و درباره‌ی من بیشتر می‌نویسد تا احمدی‌نژاد. وبلاگش را که اصولا این روزها وقف من کرده است و به سبک نیمه‌ی پنهان کیهان دارد در چند قسمت من را افشا یا بقول خودش محو می‌کند.

راستش اگر می‌دانستم یک «چلغوز» فسقلی باعث می‌شود سید ابراهیم نبوی تبدیل شود به حاصل‌جمع نیک‌آهنگ‌ کوثر و علیرضا نوری‌زاده و بهروز صوراسرافیل هرگز به ساختن آن رضایت نمی‌دادم.

به هر حال در پایین یکی از نوشته‌‌های دو هفته پیش او را می‌آورم که در آن برای چهل و دومین بار در آن به به من الوتیماتوم ۲۴ ساعت می‌دهد که در آن نوشته‌های وبلاگم را در انتقاد از بت‌های جدید او (عبادی و میلانی و گنجی) پاک کنم. همین‌طور نظرات خوانندگان و جواب‌هایی که این قهرمان آزادی بیان و حقوق بشر به آنها داده است و نیز نظراتی را که همان روز در بالاترین ابراز کرده عینا می‌آورم تا همگی با شخصیت و قدرت فکری بزرگترین فکاهی‌نویس تاریخ بشریت بیشتر آشنا شویم.


یک فرصت ۲۴ ساعته برای حسین درخشان

تا دیروز تردید داشتم که حسین درخشان آدم بدبختی است و بخاطر این که گرفتار شده است، دارد همه را به لجن می کشد، یا اینکه تبدیل به لجنی شده است که برای رد شدن از مشکلاتی که خودش برای خودش ایجاد کرده است، آدم فروشی می کند.

امروز یقین کردم که حسین درخشان به جانور هولناکی تبدیل شده که می تواند هر ارزش انسانی مثل دموکراسی و حقوق بشر و هر انسان شریفی مثل اکبر گنجی و هاله اسفندیاری و شیرین عبادی و علی شاکری را زیر دست و پایش له کند. حسین درخشان الآن از نظر من سگ هار خطرناکی است که برای نجات دیگران از دست او باید شدیدا با او برخورد کرد. من ۲۴ ساعت به حسین فرصت می دهم تا رفتارش را درست کند و معنی آن این است که با تمام قدرتی که دارم با او برخورد می کنم.

یک پیشنهاد آبرومندانه هم برای این ۲۴ ساعت به او می دهم که بسرعت همه نوشته های کثیف این روزهایش را از روی وبلاگ خودش و صبحانه و هر خانه عفاف دیگری که دارد پاک کند و رسما اعلام کند که بعد از پاک کردن آنها قصد دارد مثل آدم وارد بحث بر سر چیزهایی بشود که مدتی است مرا زیر فشار گذاشته است تا با او وارد مناظره و گفتگو شوم.

هفته قبل با خودم فکر می کردم و به این نتیجه رسیدم که من به عنوان یک طنزنویس که وقتی من به خودم حق می دهم که با هر کسی شوخی کنم، دیگران هم حق دارند هر جوری دوست دارند با من شوخی کنند، حتی اگر در مقابل طنز ملایم و مودب من، به جای جواب دادن بگوزند و شلوارشان را برای جلب توجه دربیاورند. من در مورد خودم به همه حق می دهم، اگر کسی نمی تواند به طنز من جواب بدهد، از طرف من حق دارد هجو کند. ولی کسی حق ندارد به انسانهای شریفی مثل اکبر گنجی و شیرین عبادی که من هم با آنها نقطه نظر مشترکی ندارم، ولی آنها را به گند نمی کشم، توهین کند.

اگر در این ۲۴ ساعت حسین نوشته های کثیف این روزها را از روی سایت و وبلاگ و هر کثافتکاری دیگری که دارد پاک کرد، من یک گفتگو با او را بر اساس همان توافقی که با آن دو دوست مان کرده است، می پذیرم، وگرنه، فرض را بر این می گذارم و چنین هم هست که حسین درخشان هم مثل شریعتمداری و حسن شایانفر و لجن های دیگری که آدم می فروشند و با زندگی آدم ها بازی می کنند، می خواهد با هم وارد بازی هجو و طنز و این چیزها که من بدترین نوع آنها را هم می شناسم، بشود.

من از حالا به ساعتم نگاه می کنم، دیگر مهم نیست که جانور هاری به اسم حسین درخشان تمام حیثیت مورد احترام قبلی اش را می خواهد به گوز آقای سالمی یا هر عقب مانده دیگری بفروشد یا نه، من برای حفظ تمام ارزش های انسانی که سالها بخاطرش مبارزه کرده ام و نوشته ام، مجبورم که حتی به قیمت مطرح شدن درخشان به عنوان یک « ترین» اگرچه « پفیوزترین» نویسنده اینترنتی ایرانی با او وارد دعوا شوم. اگر حسین درخشان به مبارزه اش با سانسور و استبداد احترام نمی گذارد، من به آن آن مبارزات احترام می گذارم، ولی این حسین آن حسین نیست. خودش خواست که با قیمتی ارزان خودش را بفروشد. من مخالف این موضوع نیستم، آدمها می توانند خودشان را بفروشند، ولی او نمی تواند همه ماها را بفروشد. در این 24 ساعت حسین این دو کار را می تواند بکند:

۱) کلیه نوشته هایی که علیه نیروهای آزادیخواه و خردمند و مبارز با استبداد و زندانیان سیاسی در سایتش در ماههای اخیر نوشته حذف کند و اعلام کند که از همه آنها عذرخواهی می کند، بعد ما در هر جایی که با هم توافق کنیم، خودش می داند منظورم کجاست، با هم وارد دیالوگ شویم.

۲) در صورتی که از ۲۴ ساعت دیگر این اتفاق نیفتد، با شرمندگی از همه دوستانی که به آنها قول داده بودم که من در مورد این موجود آزاردهنده دیگر چیزی نمی نویسم، مثل موریانه شروع می کنم به نوشتن و تا ته داستان هم می روم.

قبلا از دوستانی که قصد داشتند که با حذف درخشان از طریق اینترنتی خیال شان را راحت کنند، عذر می خواهم و چون معتقدم حسین درخشان و آن چهار تا حیوان عقب مانده ای که دارند ایشان را اداره می کنند، تبدیل به موجودات درنده ای شده اند، مجبورم با او برخورد کنم. ضمنا درخشان به من یاد داد که کامنت ها را باز بگذارم، من همین کار را می کنم، دوستان عزیز می توانند نظرشان را در مورد این مجادله بنویسند.

ابراهیم نبوی
۱۲ تیر ۱۳۸۶

نظرات خوانندگان:

عزیز جان اگه این کار عبث رو شروع کنی، نتیجه ش این نیست که حسین درخشان مطرح تر بشه و معروف تر بشه نتیجه ش اینه که ابراهیم نبوی سطحش در حد یه آدمی مثل درخشان میاد پایین. حالا دیگه خود دانی


می دونم، ولی مثل « قدرت» گوزنهای قدیمی محله می مونم که سه نفر رو با تمام قدرت شون در مقابل آدم فروشی که حتی زندونی ها رو هم می فروشه ول کردن و بهش گفتن باید باهش بجنگی و دهنش رو صاف کنی، همین، حالا من موندم و ته مونده شرافتم.
داور نبوی

Posted by: Saeid Ziaei at July 2, 2007 09:45 AM


سلام. چقدر بد شده ایم ما آدمها! روزگار غریبیست! گاهی یادمان میرود که اولمان نطفه ای ناچیز است و آخرمان هم جز لاشه ای بد بو نخواهد بود! شاید برای همین هم هست که گاهی "هار" می شویم. جناب نبوی عزیز, جهالت امثال درخشان را بگذارید به حساب جوانی و ساده لوحی ایشان! من مطمئنم حتی خودش هم گاهی دلش از خودش می گیرد. ما ایرانی ها که به جز همدیگر کسی را نداریم تا به او دلگرم باشیم. بیایید به جای تنبیه کردن امثال درخشان, تلاش کنیم که روزی به خودشان بیایند و یاد بگیرند که به خاطر خودشان خط بطلان بر همه خوبیها, اخلاقیات و ارزشها نکشند.
با احترام,
علیرضا

علیرضا جان
دلم می خواهد چنانکه می اندیشی بیندیشم، ولی قضیه کثیف تر از آن است که فکر می کنی و حسین درخشان اصلا جای دل سوزاندن ندارد، کلی فرصت به او دادم و نکرد.
با احترام
ابراهیم نبوی

Posted by: علیرضا at July 2, 2007 08:52 AM

آقايه نبوي بايد عرض کنم اگه من جاي شما بودم اصلاً به اين موجود نا سالم محل نميدادم ولي خوب به هرحال شما هم از من بزرگ تر هستين و هم باتجربه تر و به قول اون دوستمون دارای وزن سياسي. به هر حال اميد وارم در راهتون موفق باشين و اميد وارم دوستان ديگه شما آدمهای سر شناس سياسي که به قول خودتون ممکنه حتي نظرات شون هم باشما فرق داشته باشه شما رو تنها نذارن و با يک اتحاد بتوانین حساب اين فرد رو برسين و برين سراغ افراد مهم تر از اين. اميدوارم اين شروع يک اتحاد بين همه روز نامه نگاران خراج از کشور باشه

شاید اینطور باشه، ولی من به خودم به عنوان روزنامه نگار خارج از کشور نگاه نمی کنم، من خودم رو جزئی کوچک از بقیه روزنامه نگاران داخل کشور می دانم که حال شان از این بیمار به هم خورده و کاری از دست شان ساخته نیست.
ابراهیم نبوی

Posted by: amir at July 2, 2007 08:45 AM

استاد گرامی

اشکال کار اینجاست که می شود ناگهان اکبر عبدی، سعید حجاریان یا امثالهم را نابود کرد و پته شان را روی آب ریخت، چون بالاخره با این و آن نشستی دارند و سر وسری، که لزوما آشکار شدنش محبوبشان نمی کند. اما حسین درخشان چه نابود کردنی دارد؟ این موجود نه رفیق دارد، نه خانواده، نه شعور که هیچکدام را داشته باشد و از آنها تاثیر بگیرد که بگوییم این طرفی است یا آن طرفی. ابلهی است که از سر بیکاری مطلق وقت زیاد دارد و مغرش آنقدر ظرفیت ندارد که ایده های کوچک را درخود نگه دارد و بر رویش فکر کند تا ببیند درست است یا نه. هر مهملی که به گچدانی می رسد را فورا تف می کند بر روی آن وبلاگ. طرف دیوانه است. بگذار بنویسد.


متاسفانه چنین نیست، باید با او درگیر شد. ما از حیثیت انسانی دفاع می کنیم و ایشان از حیثیتی که ندارد.
ابراهیم نبوی

Posted by: بابک at July 2, 2007 08:12 AM

انسان هاي دون مايه توسط خودشان و اطرافيانشان هميشه به پايين كشيده مي شوند. او چيزي براي از دست دادن ندارد ولي به شخصيت شما لطمه جبران ناپذيري مي خورد چون اين آدم مطمئناً دهانش را باز مي كند و به ياوه سرايي مي پردازد. شما يا بايد او را كاملاً محو كني به نحوي كه ديگر كسي نمامد يا وارد بازي باخت - باخت نشويد.

من با دوستانم عهد کردم که هر آنچه به نام شرافت و نیکی است برای دفاع از حیثیت انسانی خود و دوستانم بگذارم، اصلا از اینکه فکر کنم رجاله کثافتی می تواند و حق دارد حق انسان هایی را که به صلح و آزادی فکر می کنند بگیرد، بیمارم می کند. من قدرت دفاع کردن در مقابل یک حیوان موذی کثیف را دارم و همچنین است قدرت دفاع از بیمارانی که با ایشان همراهی می کنند، تنها مشکل من تا به حال این بود که با ایشان درگیر نمی شدم که حالا می شوم.
ابراهیم نبوی

Posted by: omid at July 2, 2007 08:12 AM

من هم مخالفم . حسين درخشان را الكي مطرح نكنيد . من دلم براش ميسوزه شايد يه روزي خودش بياد وقتي خوب شد در مورد بيماري رواني جديدش بنويسه . ولي فعلا تنهاش بزاريد . بازي گنديه كه دو طرفش باخته . آدم كه با يه رواني وارد اين مقولات نميشه . ولش كنيد تا يه روزي كه حالش خوب شد اونوقت اگر دلمون خواست بهش توجه مي كنيم

دوست عزیز
متاسفانه مجبورم موضوع را مثل یک بیماری که دیگران را آلوده می کند مطرح کنم. ایشان دارد فضای زندگی ما را آلوده می کند. خودش و چهار تا لات و بی سروپا که عملا کلاهبردارند. موضوع تفاوت فکری نیست، ما با کلاهبردار طرف هستیم
ابراهیم نبوی

Posted by: اوس پيمان at July 2, 2007 07:17 AM

اه اه اه باز اسم این کثافت اومد رید تو این سایت، بابا این مرتیکه ذات الجنب داره اسمه گوهش حالمونو بهم می زنه..

می دونم عصبی می شی
ولی فکر کن منتظر عمل جراحی یک غده بدخیم هستی، صبرکن، آروم باش و فکر کن که ممکنه این مشکل حل بشه
ابراهیم نبوی

Posted by: مهراد at July 2, 2007 06:21 AM

داور عزیز امیدوارم که در این راه موفق شوید.

هر چند فکر نکنم آدمی مثل شما که به اصولی معتقد هست بتواند از پس جانوری مثل این که نه دین دارد و نه اخلاق و نه هیچ چیز دیگری که بتواند مانع باز کردن دهانشان شود، بر آید.

شوخی نکن
من از شر موجودی مثل مرتضوی برآمدم، درخشان که چیزی نیست. داورجان رو دست کم نگیر
ابراهیم نبوی

Posted by: آبان at July 2, 2007 06:18 AM

با اینکارها دوباره دارید حسین رو مطرح می کنید. حسین یک مدتی بود به شدت بی خواننده شده بود، خیلی بدون سر و صدا داشت نابود میشد. برای همین هم شروع کرد به شلوغ بازی و تحریک کردن این و اون تا کسی بالاخره جوابش رو بده. سر جریان جدید خورشید خانوم و این جدلی که شما دارید ایجاد می کنید دوباره می آد روی بورس و شنیده میشه. به نظرم از همین جا که بحثتنو شروع نشده یک هیچ به نفع حسین. نتیجه این جنگ شما هر چی باشه، درخشان با دوباره مطرح شدنش برنده این بازیه.

نه دوست من، درخشان داره از سکوت من و کسانی مثل من استفاده و سوء استفاده می کنه، با شرمندگی مجبورم باهاش درگیر بشم
ابراهیم نبوی

Posted by: hooman at July 2, 2007 06:03 AM

نظرات نبوی در بالاترین:

davarkhan حدود ۱۲ ساعت قبل گفت:
من به اندازه تمام بدبختی هایی که در این سالها کشیدم، به اندازه تمام روزهای انفدرادی، به اندازه تمام رنج غربت از دست این موجود شاکی ام

davarkhan حدود ۱۲ ساعت قبل گفت:
دوست عزیز من، من دارم به حسین اخطار می دم که دروغ های خودش رو اصلاح کنه، حسین درخشان یک انسان بر اساس یک اندیشه نیست که نظر داده باشه، یک موجود شهرت طلب و لجن هست که نظراتی را براساس کسانی که او را اداره می کنند منتشر می کند. من به او یک فرصت می دهم، خواهش می کنم اگر برای دفاع از آزادی انسانی از او دفاع نمی کنید، این شک و شبهه ها را نیاورید، اگر دوست داشتید همین جا با هم حرف بزنیم.

davarkhan حدود ۱۲ ساعت قبل گفت:
اصلا اینطور نیست، متاسفانه در اینترنت داره شوخی های وحشتناکی می شه، کسی که برای دفاع از آزادی می نویسه، اصلا شبیه کسی نیست که برای دفاع از استبداد می نویسه، کسی که با یک قدرتمند زورگو طرفه، اصلا شبیه کسی نیست که داره یک زندانی رو که به دلیل اندیشه های آزادیخواهانه اش زندانی است، مسخره می کنه. بحث در همین جاست.

davarkhan حدود ۱۲ ساعت قبل گفت:
ال وای ان عزیز، من بخاطر ترحم و اینکه دیده بودم آخرین بار با چه وضع رقت انگیزی برای حل مشکلش از هر راهی استفاده می کرد، خفه شدم، ولی معنی ندارد که من ساکت باشم و یک موجود بی شرم و بی ادب هرچه می خواهد در مورد کسانی که به عنف و ظلم زندانی هستند، بگوید. شوخی که نداریم. ترحم هم حدی دارد.

davarkhan حدود ۱۱ ساعت قبل گفت:
ال وای ان عزیز! اگر بنا باشد انسان شریفی مثل نراقی یا عبادی یا اسفندیاری تبدیل به سوژه حل مشکل یک آدمی که خودش برای خودش مشکل ایجاد کرده بشود، من نمی توانم در این مورد ساکت بمانم، تا به حال به سفارش دوستان گوش دادم، از امروز گوش هایم را کندم و گذاشتم کنار و تا این مردک را سرجای خودش ننشانم ول نمی کنم.

davarkhan حدود ۱۱ ساعت قبل گفت:
واحه جان! فرقش اینه که من دارم از کسی که داره کتک می خوره دفاع می کنم، این آدم داره از کسی که کتک می زنه دفاع می کنه، می شه فهمید؟ من هرگز تهدید نکرده بودم، ضمنا من تهدید بدی نکردم، من می گم اسناد کثافتت رو جمع کن، من که نمی گم حرف راست نگو، من می گم آدم نفروش، این با حرف آدمی که آدم می فروشه یکی یه؟

davarkhan حدود ۱۱ ساعت قبل گفت:
واحه عزیز
مشکل اینه که حسین داره تمام کسانی رو که زیر فشار بازجویی و زندان هستند می فروشه و همه مون خفه شدیم، از همه بدتر من، من نمی گم بخاطر کدام دوستان واقعا یک ماه خفه شدم، ولی از خودم شرم می کنم. آدمی مثل علی شاکری یا الهه اسفندیاری زندانی باشه و من در مقابل اتهاماتی که حسین و چهار تا فلان دیگه بهش می زنند ساکت باشم؟

davarkhan حدود ۱۱ ساعت قبل گفت:
واحه عزیز!
من از تو خواهش می کنم در حدی که می شناسی از حقوق انسانی دفاع کنی و فرض نکنی کسی که می کشه یا می زنه یا بدنام می کنه با کسی که کشته می شه یا می خوره یا به جور بدنام می شه یکی یه. لطفا این رو رعایت کن. می شه؟

davarkhan حدود ۱۱ ساعت قبل گفت:
واحه عزیز!
از تو عذر می خوام که عصبانی ام و بهت قول می دم در ادامه این درگیری چنین نباشم، چشم، من نه سکوت می کنم و نه اهانت می کنم، به من کمک کن تا این ویروس خطرناک رو از این فضای مجازی که هزاران نفر داریم توش تنفس می کنم و با بوی گند آلوده شده از بین ببریم. دست تو می بوسم.

davarkhan حدود ۱۱ ساعت قبل گفت:
من به یک آدم بی گناه می گم دزد، اون به یک جنایتکار می گه دزد، این ها یکی هستند؟ می شه نزدیک شی با هم بفهمیم؟

davarkhan حدود ۱۱ ساعت قبل گفت:
واحه جان!
لطفا جملات فلسفی رو که هیچ ربطی به موضوع نداره نقل نکن. هر کی با تو نیست چیه؟ من می گم یارو علیه زندانی ای که توی زندانه و دو ماهه ازش خبری نیست داره گزارش می ده، تو برای من سرود انترناسیونال می خونی؟ مگه شوخی داریم؟ من مشکلی ندارم که از درخشان دفاع کنی، ولی دفاع کن، نگو که دفاع نمی کنی، محکم وایستا و دفاع کن. من نمی تونم با ادبیات یک انسان شریف روبروی آقای فاحشه ای بایستم( به خانم ها اهانت نمی کنم) که داره شریف ترین آدم های این کشور رو می فروشه، من تو رو بخاطر خیلی کارهات دوست دارم و بهتره دوست باشیم، باشه؟

davarkhan حدود ۱۱ ساعت قبل گفت:
میلادی جان!
یک عالمه لینک در بالاترین عزیز هست که برای کسانی است که نمی خوان توی این مسایل کاربرهای غیرساده وارد شوند، شما هم وارد بازی ای که دو تا دیگه دارند می کنند و کاری به کاسه ماست شما ندارند نشو، برو عزیزم، اینجا داره دعوا می شه، ممکنه بخوره به شما اذیت شی، برو پسرم

davarkhan حدود ۱۰ ساعت قبل گفت:
واحه عزیز
این خیلی بده که وقتی من ساکت می شم همه دوستان می گن چیزی بگو و وقتی حرف می زنم می گن این ذلیله، این ذلیل دهن ما رو سرویس داره می کنه، این یارو داره به همه چیز اهانت می کنه، وقتی حرف می زنیم می گن نمی دونیم چطوری داره آدم فروشی می کنه، اطلاعات جمهوری اسلامی طبیعتا از اون کمتره، چون حسین با اعتمادی که ماها در این سالها بهش کردیم توی خونه همه ماها اومد و الآن از همه ماها باج می گیره. می شه بفهمی؟ باج می گیره. می گه پول می گیرم تا فلان چیز رو نگم. تمام مشکل ما هم اینه که ماها در روزهای مشکلات او بهش پناه دادیم

davarkhan حدود ۱۰ ساعت قبل گفت:
فرنازی
من معذرت می خوام اگر بد حرف زدم، خواهش می کنم حرفت رو ادامه بده، این یارو آر اس ای ای یا هر چی که هست یه چیزی می گه، شما کارت رو بکن

davarkhan حدود ۱۰ ساعت قبل گفت:
میلادی جانم
دقیقا یادم نیست کجا این نوشتم، ولی دقیقا یادمه چه تصویر ذهنی داشتم که این موضوع به ذهنم رسید.

davarkhan حدود ۱۰ ساعت قبل گفت:
واحه عزیز
من نمی خوام با ایشون دهن به دهن بشم، ساده ترین موضوع اینه که من دوستش دارم، ولی من علی شاکری رو هم که دوست من هست دوست دارم، این دوست مفلوک من داره اون دوست آزاده و شریف منو می فروشه. من حاضرم ساکت بشم، ولی تو حاضری از علی شاکری و هاله اسفندیاری و شادی صدر دفاع کنی؟ من یک ماهه خفه شده بودم، ولی واقعا باور کن که برای من رنج آورترین کار اینه که به جای نوشتن درباره احمدی نژاد درباره درخشان بنویسم و می دونی بدبختی چیه، اینو گذاشتند که ما در موردش حرف بزنیم که درباره الف نون حرف نزنیم، من خیلی منتظر موندم که یکی جواب شو بده، حالا خودم با کمال میل این کار رو می کنم. برای این که می دونم دارم از حقیقت و شرافت انسانی و آزادی و استقلال کشورم دفاع می کنم.

davarkhan حدود ۱۰ ساعت قبل گفت:
من تصمیم دارم چیزهایی رو که نگفتم بگم و به تمام شوخی هایی هم که با من و دوستانم شده به صورت شوخی پاسخ بدم، قضیه ساده است. تا حالا هم دوستان می گفتند حسین بدبخته، بیچاره است، مشکل داره، باهاش برخورد نکن، ولی حالا قضیه جور دیگری است، به نظر من همه باید از موضع دفاع از آزادی، استقلال کشور و احترام به حقوق بشر با ایشون برخورد کنند. همین

davarkhan حدود ۱۰ ساعت قبل گفت:
میلادی!
می دونی! بهرام رادان اونشب گفته بود با من شوخی نکن و من تنها کاری که کردم این بود که کاملا خونسرد کنارش وایستادم، مونده بود چی باید بگه، عوضش آتنه فقیه نصیری که داشت نقش اون خانوم برنده اسکار شده بود رو بازی می کرد، اسمش یادم رفته....

Monday, July 16, 2007

بابا رادیو تهران

آقا من تقریبا نیم ساعت است دارم سعی می‌کنم به این رادیوی لعنتی تهران گوش بدهم ببینم این رادیو گفتگو چیست که این‌قدر گل کرده است. ولی لامصب‌ها لینک پخش مستقیم آن را معلوم نیست کدام گوری گذاشته‌اند. در وب‌سایت پخش مستقیم که همه چیز هست جز رادیو تهران. توی وب‌سایت رسمی رادیو تهران هم که همه‌ی لینک‌هایش خراب است و آنجا که نوشته «پخش زنده» اصلا کار نمی‌کند. اعصاب نمی‌گذارند برای آدم‌ها. بابا همان اچ.تی.ام.ال عادی‌تان درست کار کند کافی است. فلش را بی‌خیال شوید جان مادرتان!

پاسخ مختصر به نبوی

مطلب پایین را دیروز برای نبوی فرستادم و خواستم که پایین مطلبی که نوشته است به عنوان پاسخ من اضافه کند که بر خلاف ادعاهایش از آن طفره رفته است. برای همین مجبورم اینجا بگذارمش:


ابراهیم نبوی،

لطفا این پاسخ را در پایین آخرین نوشته‌ات در وبلاگ وزین «دووم دام» ‌منتشر کن.

من بلدم که در پاسخ دادن به اتهامات بی‌پایه‌ای که تو به عنوان یک شخص حقیقی به من می‌زنی چطور به کمک قانون از خودم دفاع کنم.

ولی درباره‌ی اتهاماتی که پیرامون رابطه‌ی کاری و مالی من با «ایران گویا» می‌زنی، بهتر است خود «ایران گویا» اگر سوال یا ابهامی دارد در وب‌سایت رسمی‌اش مطرح کند و جواب بگیرد.

من وقت و انرژی‌ام را از سر راه نیاورده‌ام که بخواهم به هرکسی که از راه می‌رسد و خودش را نماینده‌ی یک شخصیت حقوقی می‌داند پاسخ دهم.

حسین درخشان

Wednesday, July 11, 2007

پاسخ به آسیه امینی و اتهامات بی‌شرمانه‌اش

آسیه امینی،

لطفا این جواب را پایین مطلب وبلاگت چاپ کن و گرنه از تو بخاطر تهمتهایت شکایت خواهم کرد.

میفهمم که به عنوان یکی از آدمهای درگیر در پروژههای مورد انتقاد من از نوشتهام عصبانی باشی. ولی به تو و تمام رفقایت هشدار میدهم که اگر بساط تهمتهای بیمدرک و کیلوییتان را جمع نکنید از تکتکتان شکایت خواهم کرد.

ادعای تو درباره خبرچینی من دربارهی دیگران یا دانستن محتوای مکلمات شخصی آنها یک دروغ بیشرمانه است و از تو میخواهم که اگر سندی برای این اتهامات داری رو کنی، وگرنه آنها را از وبلاگت برداری، چون از نظر حقوقی مسوول آنهایی.

شماها حق دارید هر چقدر میخواهید بخاطر مخالفتتان با من فحش بدهید یا استدلال بیاورید. ولی هیچکس حق تهمت و افترا به دیگری را ندارد و برای من جالب است که شما دارید رفتاری را با من میکنید که کیهان با مخالفانش میکند.

حسین درخشان

پاسخ به تهمت‌های بی‌شرمانه نازلی کاموری

نازلی کاموری،

من در سفرم و فرصت ندارم کل نوشته ات را جواب بدهم. ولی از تو میخواهم که به سرعت تهمت های ناجوانمردانه و بی پایه ات را درباره‌ی رابطه‌ی من با سفارت ایران در پاریس پس بگیری یا اینکه سندی برای آن نشان دهی.

به تو و بسیاری رفقا و همکاران دیگرت که این روزها با بیاخلاقی محض میخواهید من را به صرف عقاید مخالفم سنگسار شخصیتی کنید، توصیه میکنم که اگر خیلی از حرفها و استدلالهای من عصبانی هستید، سعی کنید آنها را با حرف و استدلال پاسخ دهید، نه با تهمتهای این چنینی.

رفتار شماها نشان میدهد که درست مثل رهبر جمهوری اسلامی از یم طرف آن قدر به حقانیت خود اطمینان دارید و از طرف دیگر آنقدر در پاسخ به استدلالهای افراد منتقد یا مخالفتان ضعیف هستید که برای از میان به در کردن او راهی جز تهمتهای بیپایه ندارید. فکر میکنید تخیل من قادر به تراشیدن چنین اتهامات ناجوانمردانهای علیه تکتک شما نیست؟

من بجای تهمت بی سند زدن به شما جوابتان را با استدلال میدهم و اگر هم لازم ببینم از تکتک شما بخاطر بهتانهای بیمدرکتان وکیل میگیرم و در دادگاههای مربوطه شکایت خواهد کرد.

شایعاتی که پخش می‌کنی همه دروغ است. من در تمام عمرم فقط دو بار پایم را در سفارتهای ایران در هر جای دنیا گذاشتهام. یکی حدود پنج سال پیش که نیکآهنگ کوثر من را برای دیدن فاضل لاریجانی به سفارت ایران در اتاوا برد. و یک بار هم در مرحله دوم انتخابات گذشته که به همراه مسعود بهنود و بهزاد بلور به سفارت ایران در لندن رفتم تا رای بدهم.

در نوامبر سال ۲۰۰۵ تنها یک بار به دعوت صاق خزاری که آن موقع سفیر ایران در پاریس بود به اقامتگاه سفیر (و نه سفارتخانه) در پاریس رفتم و بعد از آن نه تنها هیچ رفت و آمدی که هیچ تماسی هم با سفارت یا حتی با کارمندانش هم نداشتهام.

احتمالا منبع شایعهای که تو حتی جرات نداری بگویی از چه کسی شنیدهای هم آدم خیالپردازی مانند نوریزاده باید باشد.

در ضمن تو با رواج دادن شایعه هم مسوولیت حقوقی از شانهاات برداشته نمیشود. من چه پابلیک باشم یا نباشم، یک شخص حقیقیام و حقوقم دربرابر افترا و تهمت هیچ فرقی با حقوق دیگران ندارد. الکی ادای حقوقدانها را اینجا برای ما درنیاور لطفا.

من هرگز به تو نگفتم که نرفتنم به فلسطین بخاطر این است که اسراییلیها را ناراحت نکنم. این یک دروغ بزرگ است و من باور نمیکنم که تو با دوستت چنین رفتاری میکنی. (فکر کنم بهتر است دیگر اصولا با تو حرف نزنم که اینجوری دروغ و دول تحویل مردم ندهی!) دلیل نرفتن من به مناطق اشغالی این بود که دوست لیسا گلدمن که خودش عرب اسراییلی است قرار بود ما را ببرد به رامالله. ولی بعد که فهمید من ایرانیم گفت که تضمینی نیست که اصلا اجازه بدهند بروم یا اینکه اگر رفتم اجازه دهند برگردم به اسراییل تا به پرواز برگشتم برسم. گفت ریسکش خیلی خیلی زیاد است و نمیتواند ما را با خود ببرد.

کدام بقال می‌گوید ماست من ترش است

من در سفرم و درست نتوانستم هنوز تمام تهمت‌نامه‌های دوستان سابق و دشمنان تازه‌ام را بخوانم. ولی برایم جالب است که تمام اینهایی که به من حمله کرده‌اند خودشان از این یوروها در طی این سالها کلی سود برده و می‌برند و بطور مستقیم در این پروژه‌های مورد انتقاد من نقش داشته‌اند.

بنابراین خیلی طبیعی است که این طوری رگ‌گردنی بشوند و هر چه از دهانشان درمی‌آید بگویند، چون استدلال من دقیقا بر خلاف منافع مادی و معنوی شخصی آن‌هاست. (خودمانی‌اش اینکه کدام بقالی می‌گوید ماستشترش است یا کدام سوسکی هست که مادرش قربان‌صدقه‌اش نرود؟)

هرچند که من همیشه گفته‌ام که منبع پول نیست که باعث می‌شود این پروژه‌ها به آمریکا سود برسانند یا به مردم ایران. بلکه محتوای پروژه و طرز عملکرد مجریانش این را تعیین می‌کنید. (برای اطلاعات بیشتر نوشته‌ی قدیمی‌ام را در همین باره بخوانید.)

متاسفم که تک‌تک این اصلاح‌طلبان قلابی دارند این روزها دارند شخصیت واقعی و میزان پایبندی‌‌شان را به حقوق مدنی مخالفانشان نشان می‌دهند؛ برای خودم که روزی به آنها امید و علاقه داشتم و برای اصل ایده‌ی اصلاح‌طلبی که توسط این آقایان و خانم‌ها ربوده و بدنام شده است.

این را فعلا داشته باشید تا وقتی که فرصت کنم و یک‌تنه جواب تک‌تم این همه آدم را بدهم.

Tuesday, July 10, 2007

پیش از پخش «اعترافات»

فارس نیوز خبر داده که «اعترافات» هاله اسفندیاری و کیان تاجبخش و رامین جهانبگلو سه شنبه و چهارشنبه شب در ساعت نه و نیم به وقت تهران از شبکه یک تلویزیون پخش خواهد شد.

قبل از اینکه ببینم آقایان و خانم‌ها چه گفته‌اند، می‌‌خواهم با تشریح یک نمودار منطقی ساده شما را کمی به فکر کردن فراتر از کلیشه‌های ذهنی موجود دعوت کنم.

درباره‌ی این جور اظهارات دو متغیر مهم وجود دارد که به ما کمک می‌کند بهتر بتوانیم آنها را تحلیل و در نهایت ارزش‌گذاری کنیم: ۱) در اثر اجبار گرفته شده‌اند یا نه؟ ۲) با واقعیت بیرونی مطابق‌اند یا نه.

این دو متغیر چهار حالت فرضی به وجود می‌آورند که در جدول پایین می‌بینید:

















آزادانه بیان شده‌اند تحت فشار بیان شده‌اند
با واقعیت بیرون مطابق‌اند الف ب
برخلاف واقعیت بیرون‌اند ج د


فهمیدن حالت‌های الف و ب ساده است. حالت الف یعنی راست گفتن آزادانه و حالت ب یعنی دروغ گفتن آزادانه. قضاوت درباره‌ی این دو حالت هم ساده است.

چیزی که ما معمولا اعتراف اجباری می‌‌خوانیم در واقع حالت‌ «د» است. یعنی اظهاراتی که تحت فشار گرفته شده باشند و با واقعیت بیرون هم تطابق نداشته باشند.

ولی حالت «ج» ما را از نظر اخلاقی سردرگم می‌کند. یعنی اگر کسی تحت فشار حرف راستی را گفت، چطور باید با آن برخورد کنیم؟

برای مثال اگر هاله اسفندیاری حرف‌هایی زده باشد که ما بتوانیم تطابق آنها را با واقعیت بیرونی تایید کنیم، ولی آن‌ها را تحت فشار روانی و فیزیکی زده باشد، تکلیف چیست؟

به نظر من منطق ایجاب می‌کند که این دو مساله را جدا از هم ارزش بگذاریم. یعنی به صرف آزادانه حرف زدن یک نفر نمی‌توان حرف‌هایش را راست خواند و باید بطور مستقل آنها را با واقعیت بیرونی مقایسه کرد تا راست بودنشان یا دروغ بودنشان را فهمید. همین‌طور نمی‌توان بطور اتوماتیک اظهارات کسی را که تحت فشار چیزی گفته است دروغ دانست. بلکه دروغ بودن آنها فقط در حالتی اثبات می‌شود کهبا واقعیت بیرونی تطابق نداشته باشد.

البته این بحث اصلا از دیدگاه حقوقی نیست، چون از دید قانون تقریبا تمام کشورها از جمله ایران، اظهاراتی که تحت فشار بیان شده باشند هیچ ارزشی برای قاضی ندارند و قاضی تنها بر اساس شواهد و واقعیت بیرونی درباره بی‌گناهی یا مجرم بودن یک متهم قضاوت کند.

با همین استدلال، به نظرم پخش تلویزیونی این اظهارات اگر همراه با توضیح مفصل درباره‌ی شواهد و واقعیت‌های بیرونی نباشد، تاثیر مخربی دارد.

اگر جمهوری اسلامی می‌‌خواهد مردم را قانع کند که بی‌خودی کسی را دستگیر و متهم نکرده است، بهتر است یا شرح جلسات دادگاه را پخش کند، یا دادستان پرونده را در یک مناظره تلویزیونی زنده بنشاند روبروی وکیل متهم و با زبانی بی‌طرف و خالی از پروپاگاندا و با اتکای صرف به شواهد موجود، اتهام‌های اعلام‌شده به متهمان را توضیح بدهد.

فردا اگر هاله اسفندیاری بیاید و در تلویزیون هزارتا حرف راست و مطابق با واقعیت هم در تلویزیون بزند، مردم تنها به خاطر اینکه با خود می‌گویند این حرف‌ها را تحت فشار زده تمام حرف‌هایش را نادیده می‌گیرند و دروغ می‌پندارند.

هدف جمهوری اسلامی باید این باشد که مردم ببینند نقشه‌های آمریکا برای سرنگون کردن حکومت ایران (و کوبا و ونزوئلا و روسیه و...) جدی است و زاییده تئوری‌های توطئه نیست. ولی با این روشی که استفاده می‌کنند دقیقا به هدف‌شان ضربه می‌زنند. بابا کی می‌‌خواهید کمی پابلیک دیپلوماسی یاد بگیرید آخر؟

Monday, July 9, 2007

داوطلبان میلیونر

اولا که هنوز معلوم نیست خبر سنگسار خودسرانه مرد تاکستانی در یک ده دور افتاده واقعی است یا نه. چون هنوز از هیچ منبع رسمی تایید نشده و شاهد همه هم یا دم‌های خودشان است یا دوستانشان. (منبع ادوار نیوز میدان است، منبع میدان اعتماد ملی، منبع اعتماد ملی هم بروبکس میدان) هیچکس هیچ کسی که بتواند با قطعیت ادعا کند طرف سنگسار شده و نه اعدام وجود ندارد. و اگر به من باشد که می‌گویم حالا اصل مرگ این مرد هم هنوز سند و منبع درست و حسابی ندارد. برای همین مثلا خیلی‌ها از جمله بی.بی.سی خبر آن را هنوز نداده است.

بعد اینکه به فرض سنگسار شدن او، مشخص می‌شود که قاضی آن شهر کوچک که این خانم‌های می‌گویند حکم سنگسار را اجرا کرده بدون شک هشدار دیده‌بان حقوق بشر را به زبان انگلیسی هنوز نخوانده است تا متوجه شود چقدر آدم بدی است.

در نتیجه دفعه‌ی بعد بهتر است خانم‌ها و آقایان شیک و مامانی معترض ما اگر خیلی دلشان می‌خواهد به قضات محلی فشار بیاورند، بجای آزردن انگشتاهشان در فرستادن چهار تا ایمیل به سازمان‌های حقوق بشر ساکن نیویورک و واشنگتن و تلفن و فاکس و ایمیل زدن به دفتر سوپر های‌تک دادگستری تاکستان، باسن مبارک را از صندلی بلند کنند و تک پا بروند تاکستان و آنجا حسابی و هر قدر می‌توانند به قاضی فشار بیاورند.

البته می‌دانم حالا که دیگر راهی تعطیل شده و خرج این سفرهای دوستان «داوطلب» ما دیگر از هیفوس نمی‌رسد، انگیزه ندارند این هم ه راه بکوبند و بروند تاکستان و اگر حداقل جلوی ماجرا را نتوانستند بگیرند، ببینند ماجرا چیست. که چی بشود آخر؟ کنشگر «داوطلب»‌ که نمی‌شود مفت و مجانی و صلواتی کار کند.

در آمریکا داوطلب به کسی می‌گویند که ساعاتی در هفته را برای کارهای عام‌المنفعه یا کمک به گروه‌های اجتماعی و سیاسی مورد علاقه‌اش بدون اینکه هیچ پولی بگیرد وقت می‌گذارد و خوشحال است که توانسته به جامعه‌اش چیزی اعطا کند.

«کنشگر داوطلب» در ایران یعنی کسی که به دلار و یورو، ده برابر حقوق یک معلم تمام وقت، و برای کمک به پروپاگاندای ضد ایرانی رسانه‌های آمریکا پول می‌گیرد و به محض قطع حقوقش هم دیگر دست و دلش به کار نمی‌رود.

متاسفم که این قدر تلخ و با طعنه نوشتم. ولی تعارف نداریم دیگر، خودمان خوب می‌‌دانیم چکاره‌ایم.

Saturday, July 7, 2007

چرا با بالاترین خداحافظی می‌کنم

ایده‌ی «خرد توده‌‌ها» (Wisdom of the crowds) فلسفه‌ی پشت بسیاری از نرم‌افزارهای اینترنتی تازه مانند تکنوراتی، دیگ و ردیت و شبیه به آن است. ولی این فلسفه، بر خلاف ظاهر دموکراتیکش، خودبخود به نوعی از دیکتاتوری اکثریت تبدیل می‌شود.

اما «بالاترین» که با همین فلسفه «خرد توده‌ها» ساخته شده، بخاطر اشتباهاتی در الگوریتمش در عمل به چیزی بدتر از دیکتاتوری اکثریت تبدیل شده است. به چند دلیل:

- سوءتفاهم کاربران درباره رای منفی و مثبت: رای مثبت از نظر طراحان بالاترین یعنی ارزش یا اهیمت یک لینک. رای منفی یعنی اینکه لینک مورد نظر قانونی را شکسته است. ولی بخاطر اینترفیس غلط، جوری که کاربران به آن واکنش نشان می‌دهند این است که رای مثبت یعنی با محتوای آن لینک موافقند و رای منفی یعنی با محتوای آن مخالفند.

- ارزش دوبرابر رای منفی نسبت به مثبت: رای ندادن یعنی یک واحد مخالفت با اهمیت یک لینک. رای مثبت دادن مساوی یک واحد موافقت با اهمیت آن است. ولی رای منفی دادن یعنی دو واحد مخالفت با یک لینک. برای همین برای از بین بردن اثر هر رای منفی، دو رای مثبت لازم است. در صورتی که برای خنثی کردن یک رای مثبت، تنها یک منفی کافیست. در نتیجه ارزش رای منفی دوبرابر رای مثبت است و اگر مخالفان یک لینک حتی نصف تعداد مخالفان آن باشند ارزش آن را در صفر نگه می‌دارند.

- حذف شدن تنها با چند رای منفی: در نتیجه دو اصل بالا، حذف لینک پس از کاهش ارزش آن به چهار یا پنج واحد زیر صفر آن در نتیجه دو اصل بالا خیلی آسان اتفاق می‌افتد
. کافیست در دقایق اولیه‌ی فرستاده شدن یک لینک سه، چهار نفر با باندبازی و اقدام هماهنگ، با توجه به ارزش دوبرابر لینک منفی، آن را به منفی چهار یا پنج برسانند و به کل حذف کنند. حتی اگر، به فرض، محتوای آن لینک در صورت دیده شدن بیشتر توسط کاربران بیشتر می‌توانست با وجود همان رای‌های منفی به صفحه اول برسد.

- فیلتر شدن: بخاطر فیلترینگ عمده‌ی کاربران بالاترین از خارج از ایران می‌آیند و در نتیجه از نظر آماری درصد بزرگی از آنان دیدگاه مشخص و نسبتا همگونی نسبت به مسایل چون احمد‌ی‌نژاد، جمهوری اسلامی، حقوق بشر، آمریکا، و حمله نظامی به ایران دارند. همین باعث می‌شود که وقتی لینک‌هایی درباره‌ی این مسایل مورد توافق نسبی اکثریت کاربران فرستاده می‌شود، واکنش اکثریت به آن قابل پیش بینی است. اگر لینکی در مخالفت با احمدی‌نژاد باشد به طورتصاعدی امتیاز بالا می‌گیرد، و اگر در موافقت با احمدی‌نژاد و مخالفت با نظر اکثریت باشد به سرعت با گرفتن چند رای منفی از اکثریت حذف می‌شود.

این چهار واقعیت باعث شده که یالاترین که می‌توانست مثل دیگ و ردیت حداقل یکجور دیکتاتوری اکثریت باشد، تبدیل شود به یک جور سنگسار اینترنتی اقلیت. با توجه به گرایش‌های سیاسی اکثریت در بالاترین، نتیجه‌ی عملی آن این است که بر خلاف ظاهر دموکراتیکش در عمل به تریبون خبری‌ای کاملا یک طرفه تبدیل شود.

من مدتی بود به امید اینکه بتوانم حرف‌های مخالفان عقایدم را بشنوم و با آنها تعامل آسان‌تری کنم از «بالاترین» استفاده می‌کردم. ولی الان به این نتیجه رسیده‌ام که سه اشکال اولی که در بالا ذکر کردم باعث شده است که فضای بالاترین روزبه‌روز بیشتر به یک سنسگار اینترنتی شبیه شده است و تنها کاری که در این فضا نمی‌توان کرد گفتگوی عادلانه و سازنده است.

در نتیجه من همینجا با «بالاترین» خداحافظی می‌کنم تا زمانی که با رفع سه اشکال اول حداقل برسد به دیکتاتوری اکثریتی که در تمام وب‌سایت‌های آمریکایی مشابه آن وجود دارد. حداقل در دیکتاتوری اکثریت آدم را سنگسار اینترنتی نمی‌کنند.

دربافت حقوق معوقه از «روز» و پاسخ به اتهامات سیدهای کوثر و نبوی

خب، بالاخره چک حقوق عقب‌افتاده‌ی من از «روز» پس از کلی کش و قوس رسید و من هم دیروز گذاشتمش به حسابم.

در این مدت اتهامات ناجوانمردانه‌ای از طرف دو سید کارمند روز (سید نبوی و سید کوثر) به من وارد شد که من صبر کردم مسایل که تمام شد جواب بدهم.

اول خلاصه بگویم که اصل ماجرا این بود که من پس از اینکه بیش از شش ماه حقوقم را به عنوان مسوول فنی وب‌سایت نگرفته بودم و پس از حدود یک سال کار هنوز هم یک قراداد یا موافقتنامه کتبی هم نداشتم، به مدیر عامل «ایران گویا» برای چندمین بار به این وضعیت اعتراض کردم. ولی در جواب، آقای مدیرعامل اما و اگر آورد و اصل میزان طلب من را زیر سوال برد و برای قرارداد هم مرا به آینده موکول کرد.

در نتیجه، من که ماه‌ها از جیب خودم هزینه میزبانی و دیگر هزینه‌های مربوط به آن وب‌سایت گنده را داده بودم دست از کار کشیدم و اعتصاب کردم و صفحه‌ی اول وب‌سایت را قطع کردم.

از اینجا بود که یک دفعه حمله‌ها و اتهامات شروع شد، آن هم از جانب کسانی که در اروپا و آمریکا زندگی می‌کنند و می‌دانند که اگر یک روز پول آب و برق و اینترنت یا حتی میزبانی وب‌سایت‌شان را ندهند، سرویسی که می‌گیرند بدون تعارف قطع خواهد شد و بعدا باید برای وصل مجدد آن گهگاه جریمه هم بپردازند.

یک دفعه اتهامات شروع شد از چپ و راست که درخشان چون عامل رژیم و همکار شریعتمداری است عمدا در کار «روز» اختلال کرده تا در آستانه انتخابات خبرگان به جریان اصلاح‌طلبی (بخوانید شاخه‌ی رفسنجانیست اصلاح‌طلبان) لطمه بزند. درواقع شروع کردند به شایعه کردن که نیت من از این اعتصاب سیاسی است، در صورتی که خودشان هم می‌دانستند که این یک اتهام ناجوانمردانه به کسی است که حقوقش را برای ماه‌ها نداده‌اند و از امضای قرارداد هم با او اجتناب کرده‌اند.

بعد از آن موسسه هیفوس که در واقع تامین کننده مالی «روز» است به عنوان میانجی وارد ماجرا شد. هیفوس بلافاصله حق را به من داد و به «ایران گویا» دستور داد که حقوق عقب‌افتاده‌ی مرا بدون هیچ پیش‌شرط و عذر و بهانه‌ای بپردازد.

ماه‌ها طول کشید تا یک سوءتفاهم بر سر میزان دقیق طلب من (که ناشی از شیوه پرداخت بدون رسید و مدرک و هياتی ایران‌گویا بود) به کمک بانک‌های دو طرف و هیفوس حل شد.

ولی ایران‌گویا یک دفعه بهانه آورد که قبل از پرداخت حقوق عقب‌افتاده‌ی من باید دومین‌های زاپاس «روز آن‌لاین» و نیز آرشیو مطالب را دریافت کند.

من تنها از روی حسن نیت و بدون اینکه از نظر قانونی ملزم به دادن اینها باشم (چون همانطور که گفتم ایران‌گویا با من از امضای قراداد خودداری کرده بود) تصمیم گرفتم برای فیصله دادن قضیه این دو مورد را هم که خواسته‌اند، بر خلاف حق قانونی‌ام، به آنها بدهم.

از دیدگاه حقوقی ، بخاطر نبودن قرارداد بین ایران‌گویا و من، تمام منابعی و سرویس‌هایی که در اختیار من بود و به نام شخصیت حقیقی من حسین درخشان و توسط من خریداری شده بود، بود درواقع تحت مالکیت من به حساب می‌آمد. این رویه‌ای عادی در دنیا است و فقط انگار رفقای ما هستند که حتی خارج از ایران هم هنوز عادت دارند همه چیز را با چاکریم، مخلصیم و دمت گرم و خلاصه هياتی به پیش ببرند.

در واقع از نظر قانونی تمام چیزهایی که آقایان از من خواستند درواقع تحت مالکیت من بود و حق من بود که آنها را برای خودم نگه دارم. بخصوص که آقایان با ناجوانمردی پس از اعتصاب من بجای اینکه به درخواست‌های اولیه من راجع به حقوق عقب‌مانده و قراداد عمل کنند، کارم را از من گرفتند و دادند به یکی دیگر. ولی خب، باز هم چون قراردادی در کار نبود، من هم نمی‌توانستم از نظر قانونی انتظاری داشته باشم.

به هر حال ایران‌گویا چک حقوق عقب‌افتاده مرا به هیفوس داد و من هم آرشیو و دومین‌های تحت مالکیتم را به هیفوس دادم و پس از امضای یک موافقت‌نامه درباره‌ی اینکه طرفین هیچ ادعای دیگری ندارند، ماجرا تمام شد. آنها آنچه را که خواستند گرفتند و من هم حقوق عقب‌افتاده‌ام را دریافت کردم.

نکته بسیار مهم این که ایران‌گویا هرگز لیست مشترکان ایمیلی «روز» را که باز هم تحت اختیار من و به نام شخص من (و نه بعنوان نماینده ایران‌گویا) بود از من نخواست و با پایان یافتن اختلاف موجود، این فهرست در مالکیت من مانده است. در نتیجه من، به عنوان مالک فعلی لیست، هر جور که بخواهم می‌توانم از آن استفاده کنم، چون صاحب آن هستم. ولی در عین حال هر کس مایل است می‌تواند خیلی ساده اشتراکش را به آن قطع کند.

اما اتهامات سخیف و ناجوانمردانه سید کوثر و سید نبوی درباره‌ی حق‌السکوت گرفتن یا باج‌گیری کردن من کاملا بی‌پایه و حتی وارونه کردن واقعیت است.

اولا چیزی که این آقایان --بدون اینکه در ایران‌گویا کاره‌ای باشند-- به عنوان حق‌السکوت یا گروگان‌گیری نام می‌بردند، درواقع حقوق عقب‌افتاده من است و نه یک سنت بیشتر.

ثانیا اگر کسی باج گرفته‌ باشد یا بلک‌میل کرده باشد، درواقع ایران گویا است که حقوق معوق من را بلوکه کرده بود تا به زور بتواند چیزهایی را که بخاطر بی‌مبالاتی مدیرعاملش در امضا نکردن قرارداد، ادعایی بر تملک‌شان نداشت، از من بگیرد. درنتیجه کسی که این وسط باج گیری می‌کرد ایران‌گویا بود، نه من.

البته سید نبوی --که این روزها انگار تعادل عقلانی و احساسی‌اش را از دست داده‌است و هر ۲۴ ساعت یک‌بار حرف‌ها و اوتیماتوم‌های خودش را زیر پا می‌گذارد-- اتهام‌های گنده‌ی دیگری هم بر اساس ذهن بچگانه و فرافکن خودش در این چند ماه به من زده است که می‌دانم چطور در قبال آنها از خودم دفاع کنم.

محو کردن مخالف نشان ضعف است

از توقیف موقت دوباره هم‌میهن ناراحتم. هرچند که به نظرم کل ماشین تبلیغاتی-مطبوعاتی رفسنجانی از فرط تنفر روسایشان از احمدی‌نژاد (بخاطر اینکه بساط بخور بخورشان را تا حد زیادی جمع کرده است) و تیم لاریجانی افتاده‌اند بغل جورج بوش و حرف‌های ریچارد پرل و دوستانش را تکرار می‌کنند.

اما تعطیل کردن یک روزنامه کاری کاملا نادرست و غیر قابل توجیه است. مگر اینکه مثلا در عمل مشروعیت حکومت را زیر سوال ببرد و مردم را به شورش دعوت کند.

من خودم طعم بایکوت و فیلتر شدن را این روزها از همه طرف (چه جمهوری اسلامی، چه رفسنجانی‌چی‌های خارج‌نشین) می‌چشم و می‌دانم که خفه کردن یک صدا بخاطر صرف مخالف بودن با آن چقدر کار غلط و غیرانسانی‌ای است.

من هم با بیشتر روش و جهت‌گیری سیاسی «هم ميهن» و «آفتاب» و «روز» و «اعتماد» و شبیه اینها مخالفم و حتی در بسیاری موارد آنها را به ضرر دستاوردهای انقلاب ایران و جمهوری اسلامی می‌دانم، ولی با توقیف کردنشان کاملا مخالفم. خفه کردن یا محو کردن مخالف فقط نشانه‌ی ضعف آدمهاست.

دیروز مصدق، امروز احمدی‌نژاد

چند وقت پیش از روی کنجکاوی شروع کردم به جمع کردن و خواندن مقاله‌های نیویورک‌تایمز درباره‌ی مصدق، ملی شدن نقت، و کودتای ۲۸ مرداد. باورتان نمی‌شود که چه شباهتهای عجیب و غریبی بین زبان و استدلا‌ل‌هایی که همین روزنامه و نئولیبرال‌های مشابه ایرانی‌اش امروز درباره‌ی برنامه‌‌ی اتمی آن استفاده می ‌کنند پیدا کردم با زبان و استدلالی که در زمان مصدق به کار می‌بردند.

خودتان باید این مقاله‌ها را بخوانید تا ببینید همان لحن تحقیرآمیز را که الان درباره‌ی احمدی‌نژاد بکار می‌برند درباره‌ی مصدق هم استفاده می‌کردند.

آن زمان می‌گفتند مصدق شارلاتانی پوپولیست و دیکتاتور و بازیگری احساسات‌زده با عقایدی احمقانه و آخرالزمانی است، امروز هم همین حرفها را درباره‌ی احمدی‌نژاد می‌زنند.

آن موقع می‌گفتند ملی کردن نفت سیاستی احمقانه و تصمیمی از سر تنفر کور از غرب است و ایران باید به مسایل مهمترش فکر کند. الان هم همین حرفها را می‌زنند یا در دهان ابلهان بی‌سوادی مثل شیرین عبادی و گنجی می‌گذارند.

مثلا سرمقاله‌ی تازه بوستون گلوب را که توسط همان ناشر نیویورک‌تایمز در ایالت ماساچوست منتشر می‌شود بخوانید تا بعد مشابه آن را از سال‌های ۱۹۵۰ برایتان بياورم.

حالا به زودی اصل انگلیسی جند تا از این مقاله‌ها را نشانتان می‌دهم تا خودتان با چشم خودتان ببینید تا باور کنید این شباهت چقدر جدی است. البته سعی می‌کنم برای فکاهی‌نویس همه‌فن‌حریفمان آقای پروفسور نبوی هم یک نسخه‌ی ترجمه‌شده به آذری تهیه کنم تا شاید ایشان هم متوجه این شباهت‌ها بشود.