Tuesday, August 21, 2007

افسانه‌ی میانه‌روی رفسنجانی

خیلی جالب است که یک‌دفعه روزنامه‌نگارهای رفسنجانیست می‌خواهند رفسنجانی را به عنوان سمبل میانه‌روی به ما بچپانند.

مثلا مطلب تازه‌ی زیدآبادی را نگاه کنید که سعی می‌کند به بهانه‌ی جلد تازه‌ی خاطرات پایان‌ناپذير رفسنجانی او را به عنوان فرشته‌ی نجات‌بخش ایران نشان دهد. تیتر مطلب «واکنش تندروها به خاطرات هاشمی رفسنجانی» طوری القا می‌کند که انگار هر کس منتقد یا مخالف رفسنجانی است الزاما تندرو است و الزاما طرفدار احمدی‌نژاد است.

یکی دو هفته است که رفسنجانی و ماشین پروپاگانداایش -- که ماشاالله به طرز جالبی تقریبا تمام خبرنگاران خارجی ساکن ایران و نیز بسیاری از روزنامه‌نگاران سابقا «اصلاح‌طلب» را در ایران و اروپا و آمریکا (از ابراهیم نبوی و حسین باستانی و امید معماریان با تمام اسم‌های مستعارشان بگیرید تا قوچانی و منتجبی و زیدآبادی تا رابین رایت و رابرت تیت و دلفین مینویی و ...) شامل می‌شود -- شروع کرده‌اند به تبلیغ برای سرور و سالارشان با این محور که اگر رفسنجانی بیاید ایران دست از «ماجراجویی اتمی» و «نقض حقوق بشر» و اینها دست برمی‌دارد و با آمریکا هم کنار می‌آید.

خیلی جالب است که فکر کرده‌اند مردم عادی فراموش کرده‌اند که همین رفسنجانی بود که به کمک احمد خمینی کثیف‌ترین و شدیدترین برخوردهای اول انقلاب را با ملی-مذهبی‌ها و بنی‌صدر و بعدتر چپ‌ها و منتظری و بعد هم طرفداران میرحسین موسوی و خاتمی کردند.

کسی یادش نرفته که در زمان همین رفسنجانی گوگولی بود که عباس عبدی بخاطر چهارتا مقاله در انتقاد از سیاست‌های اقتصادی دولت او نزدیک به یک‌سال به زندان رفت. بسیاری از ترورهای مخالفین جمهوری اسلامی در داخل و خارج در زمان مسوولیت همین رفسنجانی ناناز اتفاق افتاد. وزارت اطلاعات زیر مسسولیت مستقیم رفسنجانی وارد آن کثافت‌کاری‌های اقتصادی و قتل منتقدان و نویسندگان شد.

کسی یادش نرفته که چطور وقتی ماجرای معامله‌ی رفسنجانی با دست‌راستی‌ترین و فاسدترین مسوولین امنیتی آمریکا در زمان ریگان توسط مهدی هاشمی فاش شد چه بلایی سر او آمد.

این بشر بخاطر منافع شخصی خودش و دوروبری‌هایش بزرگترین لطمه‌ها را به ایران از هر نظر که فکرش را بکنید زده است و فکر نمی‌کنم تا وقتی از شرش خلاص نشویم بسیاری از کثافت‌کاری‌هایش، بخصوص در سال‌های آخر زندگی خمینی که عملا او و احمد خمینی مملکت را از طریق می‌چرخاندند، آشکار شود.

آدمی که حرف از میانه‌روی و عقلانیت و وطن‌دوستی رفسنجانی بزند یا چیزی به اسم شرم و حیا نمی‌شناسد یا اینکه «حاج‌آقا» نانش را می‌دهد.

اگر آقایان توانستند احمدی‌نژاد را جای جورج کلونی بفروشند، رفسنجانی را هم می‌توانند به عنوان میانه‌رو به ملت قالب کنند.

Monday, August 20, 2007

حضور در صحنه

چند روز سفر بودم و تازه برگشته‌ام و کلی کار باید بکنم. کارهای مربوط به دانشگاه یک طرف، واکنش به نوشته‌های اخیر دشمنان دوست‌نما هم که فرصتی تازه پیدا کرده‌اند که عقده‌های فروخفته‌ی چندساله‌شان را خالی کنند، یک طرف.

پس از راه انداختن مووبل تایپ به کمک یکی از دوستان روی سرور تازه دریافتم که صبحانه چنان باری از سرور می‌کشد که دیگر هیچ چیز نمی‌شود روی آن اجرا کرد. در نتیجه مجبورم یک سرور جداگانه برای وبلاگ‌هایم بگیرم و این خودش یعنی باز هم یک خرج ثابت و تازه‌ی ماهانه.

خلاصه اینکه امیدوارم تا آخر این هفته وضعیت وبلاگ‌هایم برگردد به حالت عادی و بتوانم در این روزهای به شدت حساس، به کوری چشم امثال خلجی و نبوی، حضورم را در صحنه حفظ کنم. :)

یک شماره‌ی تازه‌ی «چلغوز» هم تا دیر نشده باید بدهیم بیرون که ممکن است یک ويژه‌نامه‌ی کودتای ۲۸ مرداد باشد، یا شاید هم یک شماره‌ی عادی دیگر. ببینیم چه می‌شود.

Tuesday, August 14, 2007

شمایی که با خونسردی فقط نگاه می‌کنید

همان‌جور که می‌بینید مدعیان آزادی بیان و دموکراسی، اگر مثل سید ابراهیم نبوی، از تلاش برای خفه کردن من جشن نگرفته باشند، لااقل سکوت کرده‌اند. انگار نه انگار که یک زمانی خیلی‌هایشان اصولا وبلاگ‌نوشتن را از روی راهنمای من یاد گرفتند و بعد هم که به دردسر افتادند با تلاش آدم‌هایی مثل من بود که اسمشان در دنیا پیچید و بر اساس آنها توانستند پناهندگی بگیرند یا ایران را ترک کنند و تبدیل به قهرمان‌های تبعیدی شوند.

ولی همین تعداد انگشت‌شماری هم که از حق آزادی بیان من دفاع کرده‌اند، جوری من را نشان می‌دهند که انگار تمام حرف‌هایم راجع به خلجی -- یا تمام کسانی که در این مدت نفد کرده‌ام -- از روی شکم بوده است. مضمون حرف‌های خیلی‌هایشان این است که : درست است که حسین درخشان راه به راه به دیگران تهمت‌های ناروا می‌زند، ولی خفه کردن او از راه وکیل و دادگاه هم از نظر اخلاقی درست نیست.

این دوستان را نمی‌دانم، ولی من از خیلی وقت پیش حواسم جمع است که تک تک فکت‌هایی که می‌آورم سند داشته باشد تا کسی نتواند ادعایی علیه‌ام بکند. فکر می‌کنید نمی‌دانم که با وجود کسانی که این روزها منافع‌شان به‌خاطر نوشته‌هایم در خطر افتاده چقدر تک‌تک کلماتم را باید با دقت انتخاب کنم که کسی نتواند از نظر قانونی به دردسرم بیندازد؟

مد شده است که همه عقل‌شان را داده‌اند به تبعیدی‌های مطلق‌نگر و هر چه آنها می‌گویند بدون ذره‌ای فکر در صحت و سقم آن، همان را مثل طوطی تکرار می‌کنند.

مثلا یک بار فکر کردید که روی چه حسابی یا سندی می‌گویند فلانی جان فعالان سیاسی را در ایران به خطر انداخته‌اند؟ یا مثلا فلانی برای فعالان جنبش‌های دانشجویی و زنان و کارگری پرونده ‌سازی می‌کند و در ازایش از حکومت ایران پول می‌گیرد؟

بابا نامردها، چقدر آخر بی‌انصافی؟ می‌فهمم که می‌‌خواهید سر به تن من نباشد و چقدر بخاطر گرفتاری‌های اخیر من خوشحال‌اید. ولی آخر روی چه حسابی این چیزها را به من می‌بندید؟

من کدام فعال سیاسی را در ایران به خطر انداخته‌ام؟ همین‌جوری کیلویی که نمی‌شود حرف زد. بگویید من چه کسی را و چطور به خطر انداخته‌ام. من کجا در زندگی خصوصی کسی تجسس کرده‌ام تا با آن علیه او استفاده کنم؟ من کی تا حالا جز با استناد به اطلاعاتی که روی اینترت و در دسترس همه هست کسی را متهم به گفتن چیزی یا انجام کاری کرده‌ام؟

آن یکی با وقاحتی نادیده در روز روشن بدون کوچکترین سند یا مدرکی می‌گوید که من در ازای مطالبی که راجع به کسانی که با روش و گفتار آنها مخالفم از جمهوری اسلامی پول می‌گیرم. یا مثلا من با روزنامه کیهان رابطه دارم و در پرونده‌سازی‌های آنها بر ضد مخالفان جمهوری اسلامی کمکشان می‌کنم. یا من مسوول دستگیری منصور اسانلو و هر بلایی که سرش بیاید هستم. يکی دیگر با بی‌شرمی می‌نویسد فلانی از مکالمات خصوصی تلفنی ما اطلاع دارد و تلویحا انگ رابطه با سازمان‌های امنیتی ایران به من می‌زند. آن یکی شایعه‌های شنیده‌اش را با ناجوانمردی که من آن‌قدر به وزارت اطلاعات ایران نزدیکم که آنها حتی متن مکالمات تلفنی هرکس را که بخواهند برایم می‌فرستند. آخر روی چه حسابی، ناجوانمردها؟

حرف و مثال زیاد است. ولی مثلا همین مهدی خلجی. آقا ورداشته و مطلب من را کاملا با تحریف ترجمه کرده و داده به وکیلش. ولی با تمام آن ترجمه‌ی تحریه‌شده هم باز هم وکیلش می‌دانسته که اگر برود دادگاه امکان ندارد بتواند برنده شود. برای همین است که بجای اینکه به دادگاه شکایت کند سعی کرده میزبان را با آن درخواست ده‌هزار دلار خسارت بترساند.

میزبان هم می‌بیند چند تا آدم با اسم‌های عربی از هم شکایت کرده‌اند، با خودش فکر کرده که اگر من بدبخت را که نه به جایی وصلم، نه کسی پشتم می‌ایستد، و نه پول و پله‌ای دارم بیرون بیندازد ریسکش کمتر است تا اینکه جلوی مهدی خلجی و آن حامیان کله‌گنده‌ی بی‌رحم و قدرت‌مندش بایستد که ممکن است با جریمه و هزنیه‌ی وکیل از هستی ساقطش کنند.

ولی شما را بخدا این جوسازی‌های این چند ماهه، این پیش‌فرض‌های ثابت‌نشده و این تنفرهای شخصی را کنار بگذارید و دوباره مطلبی را که درباره‌ی مهدی خلجی نوشته بودم بخوانید. ببیند کجای آن بی‌اساس یا بی‌پایه یا بی‌سند است.

من هم به هرحال دارم یک جواب بلند و بالا با کلی سند و مدرک آماده می‌کنم که نشان دهم چطور خلجی می‌خواهد با دروغ و قلدری و ارعاب واقعیت تلخ خیانت‌اش را به مردم و مملکتش پاک کند و چرا حاضر است این همه انرژی و پول بگذارد تا مرا خفه کند.

ماجرا خیلی کثیف‌تر از آن است که شما فکرش را می‌کنید. همین شمایی که ساکت نشسته‌اید و خفه شدن دوست سابق‌تان را با خونسردی نگاه می‌کنید.

Monday, August 13, 2007

تهدیدی علیه همه‌ی ما

یک نامه انگلیسی نوشتم (کپی آن در وبلاگ انگلیسی‌ام و نیز در وب‌سایت ایرانیان) به یکسری از دوستانم با عنوان «این خطر همه‌ی ما را تهدید می‌کند» درباره‌ی اینکه خفه کردن مخالف، قبل از حکم دادگاه و به زور ارعاب و پول و وکیل، شتری است که در خانه‌ی همه‌ی خواهید خوابید.

اگر دوست داشتید آن را برای دوستانتان فوروارد کنید یا در وبلاگ‌تان بگذارید:

Dear friends,

While everyone is on holidays, a new blow to online free speech has taken place and I would like to share it with you and ask for help.

Last Friday, I was kicked out of my hosting company (Florida-based Hosting Matters), as a result of a legal notice sent by Mehdi Khalaji, an Iranian fellow at a neo-conservative think-tank (Washington Institute for the Near East Policy with Richard Perle, Paul Wolfowitz and James Woolsey on its advisory board).

Mhedi Khalaji's lawyer has sent a notice to my hosting company and also my domain registrar, Go Daddy, asking them to a) remove any 'defamatory' material about him, b) make me publish an apology, and c) pay $10,000 for the claimed damages

The lawyers claim are based on a mistranslation of a post I had written a few months ago about Khalaji and his support for a disgusting anti-Iranian campaign (http://www.afpc.org/IFI/iranfreedom.shtml) at another neo-conservative think-tank (American Foreign Policy Council) and his counsel to a think-tank with a clear agenda to overthrow the Iranian government by an economic warfare or a military attack.

The hosting company, clearly intimidated, asked me (documented below) to remove that specific post and also any material related to Mehdi Khalaji, since they didn't have enough resources to figure if they were actually defamatory or not.

I removed the mentioned post, but resisted against such strange request to remove anything I had written, mentioning Mehdi Khalaji.

Then last Friday, I noticed that the hosting company had actually removed, from my web serve and even my blogging software's database, any post where Mehdi Khalaji was named in English.

After threatening me not to disclose what the hosting company did, and after a few email exchanges, they terminated my account.

I have now migrated to a new hosting company, outside the United States, still struggling to get my numerous domain names, databases and online applications back and running.

This is a threat to all of us who write anything online these days. If someone could silence whatever he or she didn't like, even before a court order and based on intimidating hosting and domain registrar companies and based on mistranslated material, we would all going to be in big trouble soon.

It's all quite ironic that the way I am treated in the United States (by being kicked out of my servers) is worse than that in the Islamic Republic of Iran (by filtering my blog and forcing me to sign apology when I was last in Tehran). Ever more ironic is that a blog I was editing to cover internet censorship in Iran has also been shut down.

Please feel free to blog this and spread the word any way you can. I'll keep you post about the new developments by email, and as well on my temporary blog on blogspot (http://hodertempblog.blogspot.com).

Here are the supporting documents:

1) The initial legal notice from Khalaji's lawyer:
http://hoder.com/weblog/images/khalajithreat.pdf

2) Email exchange with the hosting company led to termination of my accounts:
http://hodertemp.blogspot.com/2007/08/accounts-and-billing-hosting-matters.html

3) My trouble with Islamic Republic of Iran's authorities:
http://www.wired.com/techbiz/media/news/2006/03/70522

Warm regards,

Sunday, August 12, 2007

ننگ با محوکردن مخالف پاک نمی‌شود

خب، فعلا موفق شدم آرشیو وبلاگ‌های انگلیسی و فارسی‌ام را کپی کنم روی سرور تازه. کسانی که با مووبل تایپ آشنایی دارند می‌دانند که صفحاتی که مووبل تایپ می‌سازد صفحات اچ.تی.ام.ال استاتیک هستند و در نتیجه حتی بدون دیتابیس و مووبل تایپ هم می‌توان آنها را از جایی به جایی دیگر منتقل کرد.

هنوز نتوانسته‌ام مشکل مووبل تایپ را حل کنم. فکر کنم مساله بر فایل‌های اجرایی پرل و صاحبان و گروه‌های تعریف شده در لینوکس برای آنها است. ولی چیز مهمی نیست و باید به زودی رفع شود. دیتابیس‌ها را هم دامپ کرده‌ام روی سرور تازه و به محض اینکه مووبل تایپ راه بیفتد دیگر می‌توانم برگردم به کار. فقط باید کلی دومین قدیمی را هم بیاورم روی سرور تازه و آدرس‌دهی‌های آنها را (که زیاد هم بلد نیستم چطور) عوض کنم تا همه چیز به حالت عادی برگردد.

البته با منتقل کردن آرشیو به سرور تازه، صفحاتی که خلجی دوست ندارد کسی آنها را در گوگل پیدا کند هم دوباره قابل دسترسی هستند. در نتیجه بعید نیست که همین روزها دوباره رفیق کارمندمان در موسسه‌ی پژوهشی لابی اسراییل وکیل یهودی تورنتونشینش را بفرستد سراغ میزبان تازه و با ارعاب و تهدید بخواهد دوباره در اینجا را هم تخته کند. (الان است که آرش «کمانگیر» ‌آبادپور دوباره برود در وبلاگ انگلیسی‌اش بنویسد درخشان آنتی-سمایت یا نژادپرست ضدیهود است تا کاری کند مرا به اسراییل راه ندهند!)

تازه احتمال این هم هست که ثبت‌کننده‌ی دومین‌هایم را هم با همین روش ارعاب و تهدید وادار به اخراج من کنند که البته مهم نیست و فوقش این است که می‌روم من هم مثل بقیه یک دومین آی آر می‌گیرم و آن وقت دیگر دست هیچ وکیل یهودی کارمند غیرمستقیم لابی اسراییل هم به نوشته‌هایم نخواهد رسید.

ولی خب، یک گزینه‌ی دیگر هم برای بدترین سناریو دارم و آن اینکه اصلا تمام نوشته‌هایم را راجع به مهدی خلجی به فارسی و انگلیسی از اینجا بردارم و پخش کنم روی ده‌ها وبلاگ مختلف روی سرورهای مجانی وبلاگ مختلف در تمام دنیا. آن وقت آقا مهدی خلجی باید صدتا نامه به زبان‌های مختلف دنیا بنویسد و باز هم کلی خرج کند تا بتواند تمام این نوشته‌ها را نابود کند.

ولی آخرش خلجی به این نتیجه می‌رسد کسی که او را بی‌اعتبار کرده و می‌کند من نیستم، بلکه خود اوست که دارد به کثیف‌ترین دشمنان ایران و بشریت (فقط وجود ریچارد پرل و پل ولفوویتز در موسسه‌ی خلجی کافی است)‌ سرویس می‌دهد تا بهتر کشورش را با تحریم اقتصادی یا هر چیز دیگر نابود کنند. من فقط این اطلاعات در دسترس عموم را کنار هم گذاشته و منتشر کرده‌ام.

خلجی اگر می‌خواهد آبرو و اعتبار نداشته‌اش را بازیابد، بجای تلاش برای مخفی کردن واقعیت و خفه کردن بازگوکنندگان این واقعیت بهتر است از سرویس دادن به دشمنان مردمش دست بکشد، هر چند که شاید دیگر دیر باشد.

او حتی اگر بتواند من را به زندان ابد هم بیندازد، ننگ خیانت به مردمش را نمی‌تواند از ذهن مردم وطنش پاک کند.

Saturday, August 11, 2007

اتهام خودزنی: نهایت بی‌انصافی و بی‌اخلاقی

خیلی جالب است که یک سری آدم‌های مریض که تنفرهای شخصی کورشان کرده دارند شایعه می‌کنند که کل این ماجرای اخراج شدن من از میزبان قبلی‌ام ساخته‌ی خود من است برای اینکه خودم را سر زبان‌ها بیندازم و مظلوم جلوه دهم.

یاد حرف یک سری آدم می‌افتم که وقتی زدند سعید حجاریان نگون‌بخت را در روز روشن ترور کردند می‌گفتند خودزنی بوده است. واقعا که مغز این دوستان معمولا تبعیدی ما را انگار کرم خورده است.

من که فقط بیشتر از ۱۲ هزار نفر روی فهرستی ایمیلی وبلاگم دارم مگر مغر خر خورده‌ام که در این فصل تعطیلات و مسافرت بخاطر چهارتا لینک این طرف و آن طرف (که آن‌هم از موقعی من با «اصلاح‌طلبان رفسنجانیست» وارد جنگ شده‌ام تقریبا به صفر رسیده‌است) بیایم و تمام دومین‌ها و وب‌سایت‌هایم را (از جمله چلغوز، Blogs by Iranians که برایم خیلی مهم هستند) بفرستم روی هوا؟ که چی به دست بیاورم؟ من که می‌دانم بخاطر انتقادات اخیرم از جنبش‌های دانشجویی و زنان و کارگری و نیز اصلاح‌طلبان آمریکانشین و بیزنس حقوق بشر در ایران هیچ کس از حقوق انسانی من دفاع نخواهد کرد. من که می‌دانم آدم‌های حقیری مثل ابراهیم نبوی با آن همه ادعاهای گنده‌اش درباره‌ی آزادی بیان و حق مخالفت، از خفه شدن من نه تنها ناراحت نمی‌شوند، بلکه جشن هم می‌گیرند. آخر برای چی باید خودم را بدبخت کنم و این‌همه خرج و کار روی دست خودم بگذارم.

اگر هنوز هم وجدان دارید، ولی تحت تاثیر حرف‌های آدم‌های مریض قرار گرفته‌اید به این دو تا لینک پایین نگاهی بیندازید تا ببینید ماجرا کاملا جدی است:

۱) متن نامه‌ی وکیل مهدی خلجی (PDFز) به شرکت میزبان من و ثبت‌کننده‌ی دومین‌هایم
۲) متن تمام مکاتبات من و شرکت میزبان که در آن از من می‌‌خواهد هر جای اسم خلجی در وبلاگم هست پاک کنم و پس از تمرد من خودش آنها را از داخل دیتابیس پاک می‌کند و آخر سر هم به من ۴۸ ساعت وقت می‌دهم تا از سرور خارج شوم و بعد هم تهدید می‌کند که اگر این موضوع را علنی کنم همان‌جا درجا سرویس را قطع خواهد کرد که آخر سر هم همین کار را می‌کند.

واقعا این قدر تا حالا نامردی و بی‌انصافی در عمرم ندیده بودم. فردا بالاخره متن شکایت‌های وکیل خلجی و دروغ‌هایی را که به شرکت هوستینگ تحویل داده و آنها را با آنها ترسانده ترجمه و منتشر می‌کنم تا ببینید اصلا اصل ماجرا چیست.

شهریه‌ی دانشگاه

راستش این روزها آخرین روزهایی است که من می‌توانم این‌قدر برای وبلاگ و «چلغوز» (که آن هم قربانی این ماجرای اخیر شده است) این ماجراها این‌قدر وقت بگذارم.

چون قرار است، گوش شیطان کر، از اواخر سپتامبر بروم سراغ درس و مشق و دانشگاه و متاسفانه این دانشگاهی که می‌‌خواهم بروم وحشتناک فشار کاری‌اش بالا است.

مساله‌ی دیگر هم شهریه‌ی شدیدا بالای این دانشگاه برای خارجی‌هاست که با تمام تلاش‌هایم برای تامین مالی آن از راه بورس‌های گوناگون موجود هنوز به نتیجه نرسیده‌ام. راستش این‌قدر رقمش بالا است (نزدیک به ۱۶ هزار یورو برای یک‌سال) که دارم واقعا واقعا فکر می‌کنم هرکس حاضر باشد آن را بپردازد مهم نیست. از بورس‌های آمریکا یا اتحادیه اروپا بگیرید تا انگلیس یا حتی خود جمهوری اسلامی. از هر کس و ناکسی هم که در جاهای مهم کار می‌کند با ایمیل و ملاقات و تلفن کمک خواسته‌ام، ولی هنوز امیدی نیست. راستش بیشتر بخاطر اینکه طبق معمول خیلی دیر به فکر افتاده‌ام.

راستش را بخواهید ته دلم آرزو می‌کردم که کاش می‌شد مثل زمان شاه، که خیلی از دانشجوهای ضدشاه زندگی‌شان را از راه بورس‌های دست‌ودل‌بازانه‌ی حکومت سلطنتی تامین می‌کردند، جمهوری اسلامی هم -- که به هرحال پول نفت من و شما زیر دستش است -- آن‌قدر سعه‌ی صدر داشت که هر ایرانی‌ای را که قصد بازگشت به ایران داشت برای درس خواندن تامین مالی کند، فارغ از اینکه اهل نماز و حجاب و الکل و گوشت خوک و ولایت مطلقه فقیه هست یا نه.

خلاصه بگویم که وسط این هیر و ویر اسباب‌کشی اجباری اینترنتی و مسایل سیاسی، باید دنبال جور کردن شهریه‌ی دانشگاه هم باشم که فکر کنم آخرش هم مجبورم از یک موسسه‌ی مالی خصوصی آمریکایی (اسمش را نمی‌گویم که دشمنان عزیز طبق معمول نتوانند زیرآب بزنند) ‌وام با بهره بگیرم و تا خرخره برم توی قرض و قوله.

دو واکنش جالب

مشکلات پیچیده‌ی فنی در سرور تازه هنوز باقی است و من برای اینکه بتوانم ارتباطم را با خوانندگان حفظ کنم فعلا مجبورم از وبلاگ زاپاسی که اینجا دارم استفاده کنم.

البته دارم سعی می‌کنم بخشی یا تمام از آرشیو را که فعلا بصورت دستی روی سرور تازه کپی کنم تا رتبه‌بندی آنها در گوگل از بین نرود. فعلا نوشته‌های فارسی ماه اوت روی سرور هست که به زودی تکیمل خواهد شد. ولی خلاصه خرتوخری است و برگرداندن اوضاع به حالت قبلی برای من ناشی VPS ندیده دویست‌، سیصد ساعت وقت خواهد برد.

و اما واکنش‌هايی که تا حالا به این توقیف نشان داده شده است:

اولی نوشته‌ی سیبیل طلا است که نوشته با وجود اختلافات جزیی عقیدتی‌ای که با من -- بر سر نگاهم به رفتار جامعه‌ی مدنی ایران و رابطه‌اش با برنامه‌های آمریکا -- دارد، این اتفاق که یک نفر بتواند، حتی قبل از شکایت رسمی به دادگاه، طرف مقابلش را با تهدید و ارعاب خفه کند، اتفاق بدی است و عجیب است که وبلاگستان فارسی در این باره ساکت است.

دومی نوشته‌ی سید ابراهیم نبوی است که از اتفاقی که برای من پیش آمده اظهار شادمانی کرده و به مهدی خلجی بخاطر خفه کردن صدای من تبریک گفته وبرایش آرزو کرده که «یک در دنیا و هزار در آخرت» پاداش بگیرد.

فعلا چیزی ندارم بگویم جز تشکر از سیبیل طلا بخاطر تعهدش به اصول اخلاقی‌ای که مدعی آنها است و اظهار تاسف برای سید ابراهیم نبوی که رفتار و گفتارش روز به روز بیشتر به بهروز صوراسرافیل و علیرضا نوری‌زاده شبیه‌تر می‌شود.

آخرین وضعیت

با قطع ناگهانی سرویس توسط میزبان آمریکایی قبلی، من باید تمام اطلاعات وب‌سایت قبلی، شامل دومین‌ها، بانک‌های اطلاعاتی، ارجاع‌دهنده‌ها و ... را روی میزبان جدیدی بگذارم که چندی پیش برای میزبانی کردن اختصاصی صبحانه گرفته بودم. (برای همین تمام دومین‌هایی که روی میزبان قبلی بودند الان به صبحانه منتقل می‌شوند)

سرور تازه یک سرور متفاوت و قوی‌تر و از نوعی دیگر (VPS) است. من تا حالا تجربه‌ی کار با این جور سرورها را نداشته ام و برای همین در حین منتقل کردن اطلاعات تازه و نصب نرم‌افزارهای متعددی که روی میزبان قبلی بود دم به دقیقه به مشکل برمی‌خورم. ولی امیدوارم به کمک دوستان تا یکی دو روز آینده آرام آرام وضع به حالت سابق برگردد.

البته احتمال تهدیدهای تازه‌ی خلجی علیه میزبان تازه و همینطور علیه رجیستر کننده ی دومین‌های من وجود دارد، ولی به دلیل اینکه میزبان تازه در کشوری جز آمریکا قرار دارد، این روند احتمالا به کندی انجام خواهد شد. ولی به هر حال از کسی که در موسسه‌ای کار می‌کند که پل ولفوویتز، جیمز وولزی (رییس سابق سیا)، و ریچارد پرل در میان اعضای هیات مشاوران آن هستند، هیچ بعید نیست که بتواند اصولا جلوی هر جور فعالیت من را بگیرد.

مهدی خلجی ظاهرا متعهد شده که این وبلاگ را نابود کند و هیچ چیز جلوی او و پشتیبانان یهودی ثروتمند و بانفوذ و جنگ‌طلبش را در موسسه واشنگتن نمی‌تواند بگیرد.

Thursday, August 9, 2007

توقیف موقت

این وبلاگ به‌خاطر تهدیدهای مهدی خلجی علیه شرکت میزبان قبلی این وب‌سایت و در نهایت تسلیم شدن میزبان و قطع ناگهانی سرویس، فعلا تعطیل است. شما الان این صفحه را در یک میزبان تازه و اضطراری می‌بینید.

وکیل آقای خلجی، با وجود اعتراف به کافی نبودن شواهد موجود برای شکایت رسمی علیه نویسنده‌ی این وب‌سایت، شرکت میزبان را به دریافت ۱۰ هزار دلار خسارت تهدید کرده است.

وکیل آقای خلجی، با نقض آشکار حق آزادی بیان، تهدید کرده است که تمام نوشته‌های من که در آنها به مهدی خلجی اشاره‌ای شده است، صرف‌نظر از محتوای آنها، باید حذف شود.

شرکت میزبان من پس از دریافت این تهدید از من خواست هر چه راجع به خلجی نوشته‌ام بردارم و پس از اعتراض من به این خواسته‌ی غیرقانونی و غیرمنطقی‌اش خودسرانه تمام مطالب انگلیسی من را راجع به مهدی خلجی از داخل نرم افزار وبلاگ من پاک کرده است!

برای آگاه شدن درباره‌ی سرنوشت «سردبیر: خودم» لطفا با استفاده از فرم پایین مشترک این وبلاگ شوید.

برای اشتراک ایمیل خود یا دوستتان را اینجا وارد کنید:

یا به نشانی پایین یک ایمیل خشک و خالی بفرستید:
EditorMyself-subscribe@googlegroups.com

Wednesday, August 8, 2007

همجنس‌گرایی بیماری نیست

باعث شرمندگی است که بهانه‌ی تعطیل کردن شرق را مصاحبه با یک همجنس‌گرا اعلام کرده‌اند.

اولا که چرا آقایان نمی‌خواهند بفهمند همان‌طور که ترور مخالفان یا منتقدان کاری خارج از قواعد تمدن است، خفه کردن صدای یک مخالف یا منتقد با بستن روزنامه و رسانه‌اش هم از قواعد تمدن بیرون است. نمی‌‌گویم که رسانه‌ها همیشه بی‌گناه‌اند و هر چیزی هم بنویسند خطری ندارد. ولی بستن یک روزنامه درست مثل ترور یک مخالف از قواعد بازی بیرون است.

همان‌طور که خاتمی به کمک خامنه‌ای توانست عادت کثیف وزارت اطلاعات رفسنجانی را به ترور مخالفانش از بین ببرد، کاش شاهرودی هم بتواند گزینه‌ی تعطیل کردن یک روزنامه با مجله را از مخیله‌ی آقایان بیرون آورد.

به نظرم تعیین جریمه‌‌های مالی از هر روش تنبیهی برای رسانه‌های ایران بهتر است، آن‌هم در جامعه‌ی کاپیتالیست‌شده‌ی رسانه‌ای این روزها که در آن هیچ کس بدون چرب شدن سبیلش از جایش تکان نمی‌خورد.

اگر شرق تعداد تخلف‌های مطبوعاتی‌اش زیاد شده، آقایان می‌توانستند چند روز صبر کنن، دادشگاه تشکیل بدهند و با جریمه‌های مالی آن را تنبیه کنند، نه اینکه این طوری یکدفعه با گیوتین سر روزنامه را قطع کنند و به آدم‌های آن فرصت مظلوم‌نمایی و شهید‌نمایی بدهند و کلی هم تبلیغات منفی در بیرون از ایران درست کنند.

دوم اینکه به پیر، به پیغمبر، همجنس‌گرایی یک انحراف یا بیماری نیست. همان‌طور که بخاطر دلایل بیولوژیک نصف آدم‌های دنیا زن هستند و نصف مرد (و درصد کوچکی هم باز به دلایل ژنتیکی یا چیزی بین این دو) از هر صد نفر آدم حدود ده، بیست درصد هم به دلایل گوناگون همجنس‌گرا هستند.

همان‌جور که من و شما خودمان بدون اینکه بدانیم چرا یا کنترلی روی آن داشته باشیم از جنس مخالفمان خوشمان می‌آید، اقلیتی هم در بین ما هستند که بدون اینکه بدانند چرا یا انتخابی در کارشان باشد از همجنس‌شان خوششان می‌آید. (باز هم درصد کوچکی هستند که تمایلات جنسی‌شان ترکیبی و پیچیده‌تر است.)

هیچکس به انتخاب خودش گی یا لزبین نمی‌شود و بررسی‌های علمی این پنجاه‌، شصت سال اخیر این را ثابت کرده است. در خود غرب هم -- که ما عقده‌ای‌ها فکر می‌کنیم از روز اول تاریخ اسوه‌ی انسانیت و تمدن بوده‌اند -- تا همین پنجاه شصت‌سال فکر می‌کردند همجنس‌گرایی یک بیماری یا انحراف است.

طبیعتا مذاهب دنیا هم که قرنها پیش و بر اساس شرایط آن زمان درست و غلط و باید و نباید‌هایشان را تعیین کرده‌اند، به همجنس‌گرایی به چشم انحراف یا بیماری نگاه کرده‌‌اند و این فقط هم درباره‌ی اسلام صادق نیست. تقریبا تمام مذاهب همین‌طوری به ماجرا نگاه می‌کنند.

هرچند که شک ندارم اغلب همین مدعیان اصلاح‌طلبی یا حتی سکولاریزم مثل گنجی و عبادی و سروش هم همجنس‌گرایی را یک بیماری و انحراف می‌دانند و حتی اگر غیر از این هم باشد، آنقدر ترسو هستند که جرات ندارند آن را ابراز کنند. می‌گویید نه، امتحان کنید. آدم‌های بی‌سواد و عقب‌افتاده و ساده‌ای مثل گنجی و عبادی جرات دارند خمینی و شریعتی را لجن‌مال کنند، ولی هرگز جرات ندارند بگویند همجنس‌گرایی انحراف نیست. (دلیلش البته واضح است، چون بر خلاف ادعاهایشان سیاستمدارند، نه روشن‌فکر و مقبولیت عامه برایشان مهم‌تر است تا حقیقت.)

تعطیل کردن شرق بخاطر مصاحبه با یک خانم همجنس‌گرا درست مثل این است که فرض کنید ۸۰ سال پیش -- که در تمام دنیا فکر می‌کردند زن‌ها از نظر مغزی ناتوان‌اند و برای همین حق رای نداشتند-- یک روزنامه‌ را به‌خاطر مصاحبه با یک زن، تنها بخاطر زن بودنش، می‌بستند. به جان خودم همین‌قدر احمقانه است.

اگر حالا آقایان اصرار دارند که بهانه‌ای پیدا کنند، لااقل می‌گفتند ساقی قهرمان عضو یکی از گروه‌های اپوزیسیون غیرقانونی ضد جمهوری اسلامی بوده است (که فکر کنم هم بوده است، ولی مطمئن نیستم.) این جوری خیلی موجه‌تر و منطقی‌تر بود. شبیه به کاری که برای بستن روزنامه‌ی جامعه کردند و مقالّه‌ی حسین باقرزاده را که می‌گفتند عضو مجاهدین خلق بوده است بهانه کردند.

سوم اینکه اگر حکومت نگران رواج ایده‌های نئولیبرال و کاپیتالیستی و سکولار در میان جوانان است و نگران است که اینها اساس ايدئولوژیک جمهوری اسلامی را به خطر بیندازند، به نظر من نگرانی‌اش کاملا بجا است و این خطر هم بسیار جدی است. ولی راه مقابله با این تفکرات خفه‌کردنشان نیست. بلکه باید به تفکرات مقابل آنها (یعنی ایده‌های پست‌استراکچرالیستی و چپ نو) میدان دهند تا خودبخود تعادل ایجاد کند. حالا بعدا دراین باره بیشتر می‌نویسم.

Monday, August 6, 2007

ترساندن از مصباح: تاکتیک قدیمی رفسسنجانی

آقا ماجرای مجلس خبرگان پس از مرگ مشکینی خیلی جدی است، چون مساله سر این است که آیا رفسنجانی رییس بشود یا نشود.

به نظر من تقریبا امکان ندارد که خامنه‌ای اجازه دهد رفسنجانی همزمان به ریاست دو شورای کلیدی جمهوری اسلامی، یعنی مجمع تشخیص مصلحت و مجلس خبرگان برسد.

راستش را بخواهید حق هم دارد. چون رفسنجانی و نیروهایش از زمان آمدن احمدی‌نژاد از رقیب به دشمن و اپوزیسیون تبدیل شده‌اند و دیگر با آمریکایی‌ها مواظع و منافع‌شان را تنظیم می‌کنند تا جمهوری اسلامی.

ریاست رفسنجانی بر مجلس خبرگان از دید آمریکایی‌ها یعنی بهترین فرصت برای سرنگون کردن خامنه‌ای و بقول رامین جهانبگلو، در سخنرانی سال ۲۰۰۳‌اش در موسسه وودرو ویلسون، آمدن رفسنجانی می‌تواند خیال آمریکا را از برنامه اتمی ایران و حمایت ایران از حماس و حزب‌الله و همینطور مقاومت ایران در برابر اقتصاد بازار و سرمایه‌ی آمریکایی راحت کند. (متن انگلیسی این بخش از سخنرانی جهانبلگو را که به نظر من به تنها برای محاکمه‌ی او کافی است در پایین می‌آورم.)

خامنه‌ای خیلی خوب همراهی رفسنجانیست‌ها را با نئولیبرال‌های آمریکایی که از دور دوم خاتمی شروع شد فهمیده است و برای همین هم در اولین فرصت مناسب، مهمترین ارگان امنیتی کشور، یعنی شورای عالی امنیت ملی، را از دست رفسنجانیست‌های غیرقابل اعتماد درآورد و به مورد اعتمادترین مدیر اجرایی‌اش یعنی علی لاریجانی سپرد. همین‌طور به همین دلیل هم مذاکرات اتمی را از چنگ تاجر-سیاست‌مدار
های رفسنجانیست مثل حسین موسویان درآورد.

کاری که رفسنجانی دوباره به کمک نوکران رسانه‌ای‌اش شروع کرده آن است که می‌خواهد دوباره با درست کردن جو ترس و دلهره در جامعه درباره‌ی احتمال ریاست مصباح یزدی بر مجلس خبرگان و تلویحا ترساندن جامعه از احتمال رهبر شدن مصباح یزدی، خود را به نمایندگان اکثرا ساده‌دل و مسن مجلس خبرگان تحمیل کند.

اگر نگاه کنید ببیند «روز» و «آفتاب» از همین حالا این کمپین ترس از مصباح را شروع کرده‌اند. رادیو زمانه هم بخاطر پرت بودن مهدی جامی از پیچیدگی‌های مسایل ایران عملا مدتی است همین خط را با نوشته‌های کسی به نام مهرداد توانافرد (که حتی ممکن است مثل مازیار رادمنش یکی از چند اسم مستعار ابراهیم نبوی باشد) دنبال می‌کند.

من فکر می‌کنم که بهترین آدم برای ریاست خبرگان هاشمی شاهرودی است و شخصا امیدوارم همین اتفاق هم بیفتد و او در عمل به عنوان جانشین تلویحی خامنه‌ای معرفی شود. شاهرودی را تقریبا همه‌ی جناح‌های سیاسی قبول دارند یا لااقل به او احترام می‌گذارند و در عین حال هم از نظر فقهی هم هیچکس نمی‌تواند او را به چالش بکشد.

پانوشت:
- این هم بخشی از سخنرانی رامین جهانبگلوی «فیلسوف» و «غیرسیاسی» در مرکز وودرو ویلسون هاله اسفندیاری: (کل سخنرانی‌اش را بخوانید.)


Iran today is very much like the Soviet Union in its last days. The ideology has burnt out, Iranian youngsters are disenchanted, the reform movement has failed to fulfil the popular demand and there has been practically every year spontaneous rioting and uncivil unrests in the major cities of Iran. But 25 years after the revolts that did away with the Shah and his regime, there is an absence of an organizational factor to unite the diverse inspirations of Iranians.

[..]

Based on this analysis of the Iranian situation, we are left with three scenarios for the future of Iran:

1) In the first scenario the Iranian regime will weather the storm and the so -called pragmatists or centrists among the ruling elite of Iran will be the survivors. Thanks to a leadership vacuum among the opposition, the centrists will buy some time by offering a series of strategic concessions. These concessions may come in two forms: to the West on the issue of WMDs and the Middle East peace plan, and to the Iranians in the area of social controls and guardianship (which could be replaced by the Expediency Council with a sudden death of Ayatollah Khamenei). Under this formula, Iran will integrate in the market economy and there will certainly be a shift from a monopolistic, mafia-type of economy represented by the new class of property owners to a more normalized market stability and investment security. The tendency of the pragmatist political leaders such as Rafsanjani and Mohsen Rezaii and centrist religious intellectuals such as Sadegh Ziba Kalam and Shamsolvaezin towards centrist politics is, in a sense, is a reflection of this change in Iran’s capitalist class. In this first scenario Rafsanjani will have an important role as the power broker.

2) In the second scenario unlike the first one the clerical regime will not be able to stand the socio-economic and political pressures and will be left with only one option to defend itself and that is a “palace coup” by the conservatives and the security agents such as Asgaroladi (leader of the Islamic Coalition Group), Badamchian and Shariatmadari (editor in chief of the journal Kayhan) to save the Revolution and the political Islam. Unclear though is the role played in this scenario by Ayatollah Khamenei?

3) In the third scenario the regime change will be inevitable. Irrespective of tactical manoeuvres by the Islamic regime and the absence of an organized leadership by the opposition, the regime will be unable to stave off the energy of dissent and answer the demands of the Iranian youth and Iran will see a series of urban unrests. In this scenario, there is also the closing of a window of opportunity for the Iranian regime and the imminence of political chaos in Iran.

Friday, August 3, 2007

چرا مجازات مرگ ناعادلانه است

آقا من شخصا با مجارات مرگ اصولا مخالفم. استدلال جامعه‌شناسانه‌ی آن هم که یادم نیست کجا خواندم این است که هر فردی همزمان تعدادی نقش اجتماعی دارد: مثلا پدر یا مادر است، فرزند است، همسر است، کارمند است، دوست است، معلم است، مشتری بانک است، دانشجو است، رای دهنده است، شهروند است، فعال مدنی است و...

در جامعه‌ی مدرن، مجازات تنها وقتی اعمال می‌شود که کسی قانونی را که مشمول آن است شکسته باشد. ولی معمولا این قانون‌شکنی در حیطه‌ی یکی از این نقش‌های اجتماعی صورت می‌گیرد.

مثلا وقتی کسی در کارش رشوه‌ می‌گیرد، این جرم را در حیطه‌ی نقش اجتماعی‌اش به عنوان یک کارمند انجام داده است. به همین ترتیب اگر دانشجویی تقلب کند این خطا را به عنوان یک دانشجو انجام داده، نه مثلا یک مادر یا یک فرزند.

برای همین بر اساس این استدلال، مجازات احتماعی هم باید در حیطه‌ی نقش اجتماعی فرد خطاکار صورت گیرد، نه بیشتر.

اما مجازات مرگ در واقع یک فرد را در تمام نقش‌های اجتماعی‌ای که دارد مجازات می‌کند و این ناعادلانه است. چون در واقع هم آن فرد مجازات شده است، و هم افراد دیگری که نفعی از وجود او در نقش‌های دیگر اجتماعی‌ای می‌برده‌اند.

مثلا اگر کسی در نقش شهروندی‌اش فرد دیگری را به قتل برساند، دلیل نمی‌شود که با مجازات مرگ او همسر یا فرزند یا پدر و مادرش هم در نقش‌های اجتماعی دیگری که آن فرد دارد، از وجود او محروم شوند.

این محکم‌ترین استدلالی
است که من تاحالا برای مخالفت با مجازات مرگ دیده‌ام. ولی خب، برداشت رایج از فقه شیه در حال حاضر نظر دیگری دارد که باعث می‌شود مخالفت با مجازات مرگ غیر ممکن باشد.

ولی بدون شک، راه‌هایی وجود دارد که با برداشت متفاوت از متن قرآن و روایات و سنت بتوان همین استدلال را از داخل چهارچوب شریعت اسلام هم درآورد.

کسی خبری دارد از استدلالی درون‌-دینی که با مجازات مرگ از اساس مخالفت کند؟

دو روزنامه‌نگار یا دو عضو گروه مسلح جدایی طلب

بی‌بی.سی فارسی در گزارشی درباره دو مرد کرد آورده که :‌ «این دو روزنامه نگار بر اساس اتهامات مطبوعاتی محاکمه نشده اند، بلکه بنابر اتهاماتی همچون انتقال سلاح و مهمات و مشخصات پایگاههای نظامی به گروههای مخالف جمهوری اسلامی، به جرم جاسوسی و اقدام علیه امنیت ملی به اعدام محکوم شده اند.»

بعد هم اضافه کرده که «در حکمی که دادگاه انقلاب مریوان در استان کردستان ایران علیه عدنان حسن پور و عبدالواحد بوتیمار داده، از آنان با عنوان "محارب" یاد شده، یعنی کسی که علیه حکومت اسلامی دست به اسلحه ببرد.»

ولی آن وقت باز هم تیتر مطلب را زده «اعتراض فرانسه به حکم اعدام دو روزنامه نگار کرد» و هر وقت هم می‌خواهد از این دو نفر یاد کند آن‌ها را روزنامه‌نگار می‌خواند.

این واقعا یعنی بی‌عدالتی و بی‌دقتی در روزنامه‌نگاری. چون وقتی می‌گوید دو روزنامه‌نگار محکوم به اعدام شدند، تلویحا دارد حکم‌شان را به شغل روزنامه‌نگاری‌شان ربط می‌دهد. در صورتی که خودش در متن مطلب آورده که جرم این افراد به هیچ وجه به فعالیت‌های مطبوعاتی‌شان ربط نداشته.

این کار شبیه آن است که مثلا در نروژ یک ریپیست (متجاوز به عنف) را دستگیر و محکوم کنند، ولی چون طرف در کیفش یک دوربین هم داشته یا اصلا شغلش هم عکاسی بوده، بگویند که «عکاس نروژی به زندان ابد محکوم شد»، بجای اینکه بگویند «متجاوز نروژی به حبس ابد محکوم شد.»

حالا باز بی.بی.سی فارسی خوب است، خبر انگلیسی بی.بی.سی این موضوع اصلا نمی‌گوید که جرم این افراد هیچ ربطی به روزنامه‌نگاریشان نداشته است (الان آن را اضافه کرده‌اند، ولی نسخه‌ی ذخیره شده را ببینید). البته من هر در این باره در وبلاگم نوشتم و همینطور به کس که در اتاق خبر بی.بی.سی می‌شناختم ایمیل زدم. ولی شما هم برای محکم کاری بد نیست به این نشانی ایمیل بزنید و اعتراض کنید:
the.editors@bbc.co.uk

البته باز هم ماجرا، حداقل در خبر بی.بی.سی انگلیسی، از سازمان بی‌اعتبار «خبرنگاران بدون مرز»‌ و کینه‌های شخصی مسوول بخش ایران آن، یعنی آقای رضا معینی، آب می‌خورد که بخاطر بلایی که جمهوری اسلامی در سال‌های اول انقلاب سرش آورده است نمی‌تواند کارش را بی‌طرفانه و دور از احساسات شخصی‌اش انجام دهد و همیشه در آن نوعی بدجنسی و بی‌دقتی سهوی و عمدی به چشم می‌‌خورد.

بدتر از همه اینکه این آقا تنها ایرانی‌ای است که در تمام دفتر این سازمان در پاریس به فارسی بلد است بخواند و بنویسد و در نتیجه هر چیزی بگوید بقیه هم بخاطر اعتمادشان به او قبول می‌کنند و هیچکس انگار مطالب او را کنترل نمی‌کند.

یک نمونه‌ی دیگر از این کینه‌ورزی «خبرنگاران بدون مرز» کل ماجرای آرش سیگارچی بود که من در گاردین درباره‌ی آن نوشتم و نمی‌دانم بالاخره اثر کرد یا نه.

اصولا «خبرنگاران بدون مرز»‌ مدتی است بخاطر رفتار دوگانه‌اش در برخورد با متحدان آمریکا (مثل مکزیک و کلمبیا و عربستان و پاکستان و امارات) و غیر متحدان آن (کوبا و ایران و ونزوئلا و تازگی هم روسیه) اعتبارش را از دست داده است و دیگر در همین فرانسه هم کسی زیاد جدی‌اش نمی‌گیرد.

بخصوص اینکه معلوم شده که (به عنوان یک موسسه غیر دولتی)‌ مقدار زیادی از بودجه‌اش را از وزارت خارجه فرانسه می‌گیرد و نیز روابط مالی مشکوکی نیز با NED پیدا کرده است و مدیرش هم با کوبایی‌های ضد کاستروی فلوریدانشین (چیزی شبیه به لوس‌انجلسی‌های ضد جمهوری اسلامی) تماس نزدیکی پیدا کرده است.

آمریکای جنوبی را به جوانان ايرانی نشان دهید

یکی از مشکلات بزرگ جمهوری اسلامی این است که بخش بزرگی از نخبگانش به دلایل گوناگون اصولا باور ندارند که حقوق بشر و دموکراسی برای آمریکا و اروپا فقط بهانه‌هایی برای گسترش هژمونی‌شان در دنیا است.

رسانه‌ها و سیستم آموزشی ایران نتوانسته واقعیت ماجرا را برای جوانان دانشجو و دانش‌آموز ایرانی توضیح دهد که اگر ایران دموکراتیک‌ترین و سکولارترین و حقوق‌بشردوست ترین کشور دنیا هم بود باز هم آمریکا آن را بزرگترین تهدید دنیا می‌‌دانست و دنبال هر بهانه‌ای می‌گشت تا آن را سرنگون کند.

توضیحش اصلا سخت نیست، ولی حساس است. بجای تکیه‌ی زیاد روی دخالت‌های آمریکا در خاورمیانه، باید در کتاب‌های تاریخ دبیرستان و دانشگاه مطالبی را به نقل از خود آمریکایی‌ها درباره‌ی سیاست آمریکا در آمریکای جنوبی توضیح داد. سیاست‌هایی که از زمان وودرو ویلسون (ریس جمهور آمریکا در اوایل قرن بیستم) ‌ در هايیتی و کوبا و مکزیک و نیکاراگوا و پاناما برای سرنگون کردن حکومت‌های مستقل شروع شد و هنوز هم درمورد کوبا و ونزوئلا با تمام قدرت اجرا می‌شود.

جمهوری اسلامی بخاطر ترس از کمونیسم زیاد حرفی از فجایع آمریکا در آمریکای جنوبی نمی‌زند و در نتیجه جوانان بعد از انقلاب خیلی کم درباره‌ی اینها می‌دانند تا درباره‌ی دخالت‌های آمریکا در خاورمیانه.

ولی باید رسانه‌ها و سیستم آموزشی جمهوری اسلامی شروع کنند (به دور از زبان پروپاگاندا) بطور ویژه درباره‌ی تاریخچه‌ی انقلاب کوبا و تلاش مداوم رییس‌جمهورهای دموکرات یا جمهوری‌خواه آمریکا (که در سیاست خارجی واقعا هیچ فرقی با هم ندارند) برای سرنگون کردن این حکومت مستقل توضیح دهند.

دارم کتاب «هژمونی و بقا» (Hegemony and Survival) چامسکی را می‌‌خوانم که واقعا خیلی خوب تمام این مسایل را مستند کرده. این کتاب و کتاب‌‌هایش مشابه باید ترجمه شوند و کل آنها یا بخشی‌هایی از آن در کتاب‌های درسی ایران گنجانده شوند.

فاجعه است که نخبگان ایران هرچیز که راجع به دخالت آمریکا می‌شنوند تئوری توطئه و پروپاگاندای جمهوری اسلامی می‌دانند و این همه واقعیت موجود را درباره‌ی آمریکا نمی‌بینند.

جمهوری اسلامی باید شرمسار باشد که رهبر سابق جنبش دانشجویی‌اش الان در واشنگتن نشسته و غیر مستقیم از وزارت خارجه‌ی آمریکا حقوق می‌گیرد تا به بزرگترین دشمن مردمش مشاوره برای سرنگون کردن آن بدهد.

جوانی مثل علی افشاری نشانه‌‌‌ی یک شکست بزرگ رسانه‌ای و آموزشی در جمهوری اسلامی است و بهترین دلیل است که جمهوری اسلامی باید سیاست‌های رسانه‌ای آموزشی‌اش را از اساس تغییر دهد.

رفسنجانیست‌ها در کنار مجاهدین و سلطنت‌طلبان

تا دو سال پیش هرجا مقاله‌ای یا فیلمی یا سخنرانی یا اجتماعی می‌دیدید که در آن ایران را جهنم نشان می‌دهند، آخرش که تحقیق می‌کردید آخرش یا به سلطنت‌طلبان می‌رسیدید یا به مجاهدین خلق.

ولی متاسافنه باید بگویم که از وقتی رفسنجانی رد انتخابات ریاست جمهوری قبلی شکست خورد، تمام شبکه‌ی رسانه‌‌ای‌ و تبلیغاتی‌اش در خارج و داخل شروع کرده‌اند به جهنم نشان دادن ایران، جوری که محتوای حرف‌هایشان دیگر فرقی با سلطنت‌طلبان و مجاهدین خلق ندارد.

مثلا همین «روز» یا «آفتاب» را با وب‌سایت رسمی «شورای مقاومت» (بخوانید مجاهدین خلق) و یا «کوروش‌نیوز» که مال سلطنت‌طلب‌هاست مقایسه کنید تا شما هم از این شباهت عجیب شگفت‌زده شوید.


جالب اینکه همین شبکه‌ی رسانه‌ای و تبلیغاتی رفسنجانی در زمان خاتمی ایران را بهشتی کشف‌نشده نشان می‌داد که در آن همه‌ی جوان‌های عاشق آمریکایش شب تا صبح در شمشک اسکی می‌کردند و هیچ غمی بزرگتر از سختگیری راجع به ماهواره نبود.

از یک نظر، اینکه به اپوزیسیون جمهوری اسلامی یک گروه تازه (که من به آنها می‌گویم رفسنجانیست) اضافه شده و یک جور اشتراک منافع بین آنها به وجود آمده ناراحت کننده است. ولی از طرف دیگر اینکه آمدن احمدی‌نژاد معلوم کرد که رفسنجانیست‌ها منتقدند یا معاند مساله‌ی مهم و باارزشی است.

من فقط این وسط از دست جببه مشارکت عصبانی‌ام که دارد بخاطر بازگشت به قدرت سرنوشت‌‌اش را به رفسنجانیست‌ها گره می‌زند. این ممکن است در کوتاه‌مدت نتیجه بدهد، ولی به نظرم هرجور ائتلاف با رفسنجانیست‌ها به‌شکل جدی به اعتبار سیاسی مشارکت لطمه می‌زند و حکومت را هم به آنها از این هم بدبین‌تر می‌کند.

مثل اینکه آقایان مشارکتی یادشان رفته که از مهم‌ترین دلایل پیروزی‌شان در انتخابات مجلس ششم برخورد بی‌سابقه‌ای بود که با رفسنجانی کردند و آن طور (حتی گاهی ناعادلانه) به او تاختند. ائتلاف با رفسنجانیست‌ها یعنی مرگ سیاسی در درازمدت.

آدم‌هایی مثل ابراهیم نبوی یا اکبر گنجی اگر زمانی اعتباری برای مردم کوچه و بازار تهران داشتند بخاطر درافتادن‌شان با رفسنجانی (نماد فساد و استبداد) بود. ولی از وقتی که از زمان انتخابات قبل آشکارا به ماشین تبلیغاتی رفسنجانی پیوستند، بجای مردم کوچه و بازار تهران، در لوس‌آنجلس به قهرمان تبدیل شده‌اند.

«چلغوز» در لیست سیاه بالاترین

نوشته بودم که «چلغوز» روی واقعی سرکوب‌گر آدم‌های مدعی آزادی بیان و حقوق بشر را آشکار می‌کند. تا حالا فعلا جهانشاه جاوید سردبیر وب‌سایت ایرانیان رسما «چلغوز» را بایکوت کرده است.

ابراهیم نبوی هم که دیدید رسما گفت «کسی حق ندارد به انسانهای شریفی مثل اکبر گنجی و شیرین عبادی که من هم با آنها نقطه نظر مشترکی ندارم، ولی آنها را به گند نمی کشم، توهین کند... حسین درخشان به جانور هولناکی تبدیل شده که می تواند هر ارزش انسانی مثل دموکراسی و حقوق بشر و هر انسان شریفی مثل اکبر گنجی و هاله اسفندیاری و شیرین عبادی و علی شاکری را زیر دست و پایش له کند. حسین درخشان الآن از نظر من سگ هار خطرناکی است که برای نجات دیگران از دست او باید شدیدا با او برخورد کرد.»

الان می‌خواهم رسما سومین اسوه آزادی بیان را به شما معرفی کنم: مهدی یحیی‌نژاد، سازنده‌ی وب‌سایت بالاترین

یحیی‌نژاد که اتفاقا مثل جهانشاه جاوید در شمال کالیفرنیا زندگی می‌کند و مثل او هم زمانی خودش را رفیق من می‌دانست، رسما «چلغوز» را وارد لیست سیاه بالاترین کرده است.

بطوری که اگر بخواهید به آن لینک بدهید پیغام می‌دهد: «ارسال لینک از این وب‌سایت مجاز نیست.» یعنی آن‌قدر شوخی‌های ما با پیر و مرشدش عباس ميلانی و اکبر گنجی (که اتفاقا آنها هم در شمال کالیفرنیا زندگی می‌کنند) برای يحیی‌نژاد گران آمده که تمام ادعاهایش را درباره روند شبه‌دموکراتیک بالاترین را زیر پا گذاشته و با خایل راحت اصلا لینک دادن به «چلغوز» را ممنوع کرده است.

فکر کنم به زودی باید یک مسابقه به نام چلغوز طلایی راه بیندازیم و به این سه نفر جایزه بدهیم.

گفتگوی نبوی با مخالف «لجن و پست و آدم فروش» خود

برای ابراهیم نبوی حرکت از محو کردن مخالف به گفتگو با او یک پیشرفت اساسی حساب می‌شود. او در برنامه‌ی هفته‌ی پیشش در رادیو زمانه از من خواست که نظرم را درباره اظهارات تلویزیونی اسفندیاری، جهانبگلو و تاج‌بخش بگویم.

مصاحبه حدود یک ربع شد و در آن نبوی سعی می‌کرد به زور از من اعتراف بگیرد که طرز رفتار ایران را با این سه نفر تایید کنم. آخرش هم چون نتوانست به منظورش برسد، با بی‌انصافی مخصوص روزنامه‌های دوم خردادی (که خودش آن را قبلا محکوم کرده بود)، در متن برنامه من را موافق دستگیری و اعتراف این سه نفر خواند.

در صورتی‌که من به صراحت گفته بودم که با وجود اینکه به جمهوری اسلامی حق می‌دهم با کسانی که به دشمن آشکارش درباره‌ی مسایل داخلی ایران مشاوره می‌دهند برخورد کند -- و به آمریکا هم همین حق را می‌دهم -- این نحوه بازداشت و اقرار گرفتن از این سه نفر برخلاف آیین‌های دادرسی خود ایران است و در نتیجه غیر قانونی است.

ولی اضافه کردم که غیرقانونی و غیر اخلاقی بودن این اقرارها الزما موجب غلط بودن محتوای این اقرارها نیست و هر کس که بخواهد می‌تواند برود و خودش تحقیق کند و ببیند فکت‌هایی که این سه نفر در اظهاراتشان می‌آورند درست است یا نه. نیز گفتم که من قسمت اول این اظهارات را خواندم و در اینترنت تحقیق کردم و اغلب فکت‌هایی که این سه آوردند درست است و هر محقق مستقلی هم می‌تواند درستی این فکت‌ها را بررسی کند.

با این حال نبوی در مقدمه‌ی مصاحبه‌اش من را این طور معرفی کرد: «یکی از معدود ایرانیانی که از دستگیری هاله اسفندیاری و کیان تاجبخش و رامین جهانبگلو و دیگر کسانی که دستگیر می‌شوند، طرفداری کرده است، حسین درخشان است.»

به هر حال من صدای کل مصاحبه را، بطور ویرایش نشده، اینجا می‌گذارم تا هرکس خواست گوش دهد و خودش قضاوت کند.

فایل مصاحبه را دریافت کنید (MP3)